نویسنده : کورش ; ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۳

لوله آبمون داره میترکه! کسی لوله کش آشنا نداره؟

بگذریم....

ببینید بیاین رو راست باشیم این مسئله رو درست حسابی روشن کنیم!من یکی که نمیفهمم ! بقیه پسرا رو نمیدونم!این قضیه برادری و ازدواج رو روشن کنید واسه من!

یه عده میآن میگن من این پسر رو مثل برادرم دوست دارم ولی نمیتونم
بهش به چشم مرد زندگیم نگا کنم( هیچ عیب دیگه ی هم نداره)!
آخه چرا...؟؟؟؟؟
این دوست داشتن مثل برادر مگه منافاتی با ازدواج داره؟

شاید ایراد یه چیز دیگه س و این برای پا پوش ساختنه...؟ نمیدونم
چون این مشکل برا من پیش اومده نمیتونم زیاد در موردش حرف بزنم
احساسی میشه!

یه چیز دیگه....قضیه همون شب عروسی....چه جوری به این برادر میگین
که شرمنده من دوست دارم ولی نمیتونستم بهت به چشم مرد زندگیم نگا کنم؟

نه واقعاً میتونین اینو بگین؟

باز حالا این دخترا خوبن....ماشالا پسرا که خجالت و ..حالیشون نمیشه!

رک میرن میگن باهات حال نکردم! این یکی بهتراز تو هست!...

حالا حرف حسابت چیه؟؟دیگه نمیزارن کار به شب عروسی بکشه!

راه حلی که خودم کشف کردم! اینه که ما چند جور دوست داشتن داریم
دوست داشتن خواهر برادری....دوست داشتن زن و شوهری
...دوست داشتن چند روزه!
دوست داشتن همه + شما! و کلی دوست داشتن دیگه!

 لطفاً اینو تو کامنت نگید مال خودمه!

یه دقه صبر کنید......پسرا این ور( طرف من) ...دخترا اون ور.......حالا دعوا!!!

کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی ماست!




کلمات کلیدی :کمی احساسی تر




نویسنده : کورش ; ساعت ۸:۱٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۳

باز من رفتم فیلم دیدم جو گیر شدم!رفتم فیلم قدمگاه رو ببینم چون تو تبلیغ هاش یه چیزی بودکه بد جور کنجکاوم کرده بود برم ببینم قضیه چیه!

خلاصه....داستان فیلم رو نمیگم! خودتون برید ببینید!

ولی یه جا هست که پسره میره عروسی اونیکه دوسش داره!
وقتی میآد تو همه ساکت میشن! میره با داماد رو بوسی میکنه!
بعد هم میره میشینه! یه بشقاب میوه هم میدن دستش!
دوباره بزن و بکوپ!تازه این عروسی روز میلاد امام مهدی هم بوده بعد این قهرمان ما
هم جو گیر میشه به افتخار عروسی میره علم رو میگردونه!

حالا شما.....( اونایی که ممکنه همچین اتفاقی براشون بیفته)
اگه برین عروسی اونیکه عاشقش هستین چی کار میکنین؟؟؟؟؟؟؟؟

اگه از من میپرسین ! من که لازم نیست فکر کنم! چون در جا انفارکتوس میزنم
میمیرم!( انفارکتوس یک بیماری قلبی است!( سکته قلبی)..)

هان.. شما باشین مثل این یارو! عمل میکنین؟؟؟

نکته بعدی این فیلم این بود که....عروس قبلش میگه ....من چه جوری
تو چشاش نگاه کنم..
من دارم عروسی میکنم....

اینو خانوما بگن!......چه جوری تو چشاش نگا میکنید؟؟
من چه جوری تو چشاش نگا کنم؟؟؟؟

حالا خودمونیم ها....عجب وبلاگ قاراشمیشی شده!
شده هر چه میخواهد دل تنگت بگو!....ورزش ..سینما....عشق!و...و..و..

کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی ماست!

کامنت یکی از دوستان:

 

everblue

یکشنبه، 27 دى 1383، ساعت 9:52

ببین پسر خوب! تو که زحمت کشیدی و این فیلم رو رفتی دیدی بیشتر توش دقت میکردی... تو اون صحنه که کنار آتیش بود یادته؟ داشت دعا می‌کرد. برای همه دعا کرد و وقتی به خودش و حنانه رسید و اومد دعا کنه که به‌هم برسن پشیمون شد و گفت امیدوارم هرچی خیرشه پیش بیاد... یادت اومد؟ به این میگن عشق واقعی. یعنی اونقدر دختررو دوست داره که می‌خواد هر چی به صلاحشه براش پیش بیاد! وقتی میفهمه که دختره میخواد با اون پسر ازدواج کنه اول خیلی ناراحت میشه و کاملا هم نشون میده. حتی آخر فیلم گریه می‌کنه و از اینکه به دختره نرسیده ناراحته! ولی اونقدر اعتقادش قویه که نمی‌گه چرا؟ میگه حتما اینجوری خوشبخت میشه! بعد هم اونقدر روح وسیعی داره که میاد تو اون عروسی! مطمئن باش این شخص در نهایت کاملا خوشبخت میشه! چون از خود گذشتگی داره و به این میگن عشق واقعی! ما آدما چند تا چیز رو نداریم: از خودگذشتگی... صبر...اعتقاد قوی. اینایی که گفتم شعار نبود... خود من دقیقا تجربشون کرده‌ام و همونطور که تو وبلاگم دیدی الان واقعا خوشبختم... البته بعد از تحمل سختیها... اگه واقعا باانصافی اینایی رو که گفتم به ادامه مطلبت اضافه کن.

 

E-mail: وارد نشده است

URL:

راستی چرا دخترا سؤال دوم رو جواب نمیدن؟

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای و کلمات کلیدی :فیلم




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ دی ۱۳۸۳

اسطوره ها....

شهریور ماه 1341 چند روز پس از زلزله ویرانگر" بویین زهرا" پهلوان و چندنفر از دوستانش در حالی که اخبار و تصاویر ساکنان مصیبت زده و ویرانه های مناطق زلزله زده را در روزنامه نگاه می کردند، ضمن صحبت هایشان در مورد علت کم بودن کمک های مردمی و بی توجهی مردم به مراکز جمع آوری اعانه راه اندازی شده در شهر بحث می کردند . بعضی از دوستان تختی معتقد بودند که مردم توجهی به مصیبت هموطنان خود ندارند و حاضر نیستند کوچکترین کمکی به آنها بکنند. پهلوان، این سلاله پاک مردم، که به عمق مهربانی و ایثار هموطنان پاک نهاد خود و میزان بی اعتمادی و انزجار آنها از " خودکامگان حاکم" واقف بود، می گفت: علت بی توجهی مردم به این مراکز کمک رسانی، نداشتن اطمینان به حکومت و کسانی است که معرکه گردان این جریان شده اند. پیش کشیده شدن این بحث و مخالفت یکی از دوستان تختی با نظر او ناگهان فکری را به ذهن پهلوان انداخت. تختی تصمیم گرفته بود که خود وارد این میدان شود البته نه برای اثبات گفته هایش بلکه" برای این که به هر حال یک نفر باید وسط بیفتد و سبب خیر شود."

فردای آن روز تختی بدون هیچ اعلان و تبلیغاتی اول صبح به چهار راه ولیعصر فعلی رفت و تصمیم خود برای جمع آوری اعانه به نفع زلزله زدگان را به کمک دوستانش به اطلاع مردم رساند. پس از آن غوغایی به پا شد که در تاریخ مشارکت های مردمی ایران کم نظیر و شاید بی نظیر بود. محمود رفعت از دوستان و علاقمندان جهان پهلوان و نویسنده کتاب " تختی مرد همیشه جاوید" این واقعه تاریخی را چنین نقل می کند:" مردم که دهن به دهن خبردار شده بودند از دور و نزدیک خودشان را رسانده بودند به پهلوان و بی دریغ هر چه از دستشان برمی آمد کمک کرده بودند. چند دانشجو کتشان را درآورده بودند و انداخته بودند روی تل بزرگ لباس ها، پتوها، ظرف و ظروف ها، طلا و جواهرات و خلاصه هر چیزی که عابران معمولا همراه دارند یا خانه دارها می توانستند از آن صرف نظر کنند.

در این میان پیرزنی چادرش را از سرش برداشته بود و بعد از دادن آن به پهلوان پیشانیش را بوسیده و گفته بود:" پسرم خدا عمرت بدهد که به فکر مصیبت زده ها هستی، خدا عزتت را بیشتر از این ها بکند که غصه خانه خراب ها را می خوری، من خجالت زده ام که چیز دیگری ندارم."

پهلوان در حالی که چشمایش از اشک برق می زد چادر را برداشت و ملتمسانه از پیرزن خواهش کرد که آن را بگیرد. پیرزن چادر را که تختی به او داده بود دوباره روی تل هدایا انداخت و با لحن مادری که از حرف گوش نکردن فرزندش بی حوصله شده گفت:" مرحمت خشک و خالی که فایده ندارم، پسرم."

پیرزن وقتی با تردید دوباره پهلوان مواجه شد، خشمگینانه گفت:" یعنی ما فقیر بیچاره ها حق نداریم:" صورت پهلوان یک دفعه رنگ به رنگ شد، گفت:" شما را به خدا این حرف را نزنید . شما از هر ثروتمندی ثروتمندترید، حق دارترید، چون که بلندنظرتر و باگذشت ترید.

پیرزن همین که سرخ شدن صورت پهلوان را دید به گریه افتاد، اما چشم هایش را به تندی با گوشه لچکش پوشاند و عقب عقب خودش را از جمع مردم بیرون کشاند و رفت."

 برای مشاهده متن کامل اینجا را کلیک کنید

افتخاری دیگر برای دایی و ایران

فلورین شترونک (Florian Stronk) ، مسئول بخش بازاریابی EA Deutschland که یکی از طرفداران تیم هرتابرلین نیز می باشد به همراه گروه موسیقی Das Rohr آلبومی را برای طرفداران تیم هرتا برلین ارایه داده اند که یکی از آهنگهای این آلبوم برای علی دایی ساخته شده است.

این آهنگ که به زبان آلمانی است به این معنا است:
Singen Hey, Singen Hey, Singen Ali Ali Daei
بگو هى، بگو هى، بگو على على دایى
Aus Persien kam ein groBer Mann in unser land.
از ایران یک مرد بزرگ به سرزمین ما آمده
Macht Seine Tore mit kopf und fuB, nicht mit der Hand.
تا با سر و پا و نه با دست براى تیم ما گل بزند
Singen Hey, Singen Hey, Singen Ali Ali Daei
بگو هى، بگو هى، بگو على على دایى
Die Neun auf Trikot sturmt Ali fur Berlin
با پیراهن شماره ? براى برلین حمله مى کند
Weil wir ihn so sehr lieben Singen wir fur ihn.
ما این را مى خوانیم چون عاشق او هستیم


آری...علی دایی روز به روز افسانه ای تر می شود! به راستی که شهریار فوتبال ایران این روزها همچنان مایه مباهات ایرانیان است.. شرکت در مراسم معتبر در دنیا و ساختن یک   آهنگ برای او نشان می دهد که علی دایی تکرار نخواهد شد....

برای شنیدن بخشی از  این آهنگ اینجا کلیک کنید.

برای مشاهده متن کامل اینجا را کلیک کنید
 

 

کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی ماست!




کلمات کلیدی :کمی اجتماعی تر




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۳

 رفتم خونه همسایه مون خواستگاری.....


گفتن نمیدن دخترشونو... امون از بد بیاری..

گفتن که تو یه دانشجویی مگه نه؟........
برای زن گرفتن تو جوونی! مگه نه.......؟

گفتن که باید حرفاتو با ما بزنی............
رسم زن گرفتن رو میدونی مگه نه......؟

گفتن چی چی داری...مهریه بزاری؟.....
خرج این عروس رو بگو از کجا میآری.....؟

گفتن خونه داری؟ گفتم که ندارم.........
خرج این عروس رو بگین از کجا(م)! بیارم؟

زحمتکش و پاکم....من درستکارم......
جز این دل عاشق،من هیچی ندارم........

ندارم که ندارم......ندارم که ندارم.......
ندارم که ندارم....خوب ندارم که ندارم.....

ولی من معنی عشق رو خوب میدونم....
واسه یارم میگذرم از دل و جونم.........

هزار آرزو دارم و جوونم.............
کی میگه عیبه که من اوازه خونم.......

زحمتکش و پاکم....من درستکارم......
جز این دل عاشق،من هیچی ندارم........

چرا هیچ کی از وفاداری نپرسید.....
.از من و عهد من و یاری نپرسید...............؟

تا بگم که اشتباهتون همینجاست.......
عشق من بزرگترین ثروت دنیاست......

زحمتکش و پاکم....من درستکارم......
جز این دل عاشق،من هیچی ندارم........

 

تفسیرش با شما؟

کامنت شما باعث دلگرمی ماست!....

 

 




کلمات کلیدی :ترانه و کلمات کلیدی :اندی




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۳

میگم دخترا هم فوتبال میبینن نه؟

ما که تو دانشگامون چند تا دختر فوتبالی داریم!

ولی جالبه ها...مثلاً اینا هم بیان استادیوم داد بزنن! یا بازیکنه

که گل میزنه بیاد واسه نامزدش دست تکون بده! یا اینا هم بشینن

پای تلویزیون حرص بخورن! به مربی فحش بدن!

نمیدونم والا دخترا چه جوری فوتبال میبینن ولی باید جالب باشه!

حالا...گیر نمیدم زیاد بریم سر اصل مطلب....

 خیلی ها میگن فوتبال چیز مزخرفیه!

فکر مردم رو از چیزای مهم دور میکنه..و...مثلاً همه دنیا میشینن جام جهانی رو

میبینن اون وقت حواسشون نیست که اون ور دنیا چه جنایاتی انجام میشه...

 خلاصه...من به اونا کار ندارم ولی میگم...تا حالا شادی بعد گل رو دیدین؟

من فکر میکنم آدم اون لحظه واقعاً شاده...یعنی یه شادی نآب...

یا چند تا چیز رو سراغ دارین که بتونه همه مردم از کوچیک و بزرگ رو شاد کنه

یا غمگین.....ایران-استرالیا یادتونه؟.....ایران-امریکا چی؟

یا چه راهی سراغ دارین که بشه یه کشور رو مثل طریقی که فوتبال تو دنیا

مطرح میکنه مطرح کنه؟بیاید به فوتبال دوباره نگاه کنیم!

 البته من عیب هاش رو نگفتم! دوست داشتید شما بگید....

خلاصه نظرتون در مورد فوتبال چیه؟

 در ضمن من بایرن مونیخی و المانی هستم! شما چه طور؟

کامنت شما باعث دلگرمی ماست!




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٧:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۳

 با یه چشمک دوباره....منو زنده کن ستاره
نذار از نفس بیفتم....تویی تنها راه چاره


آی ستاره آی ستاره بی تو شب نوری نداره...
....این ترانه تا همیشه تو رو یاد من میآره

امروز یه ماجرایی یادم اومد بد نیست شما هم بدونید

من چند وقت پیش با دوستم رفتیم یکی از واحد های انتقال خون که خون بدیم
شاید یه خورده خونمون تمیز بشه! رفتیم کلی فرم پر کردیم و کلی سؤال جواب دادیم
تا نوبت معاینه رسید...یه خانوم دکتر بود....شروع کرد چرت و پرت پرسیدن!...

نمیدونم غش نمیکنی...بیمارستان بستری نبودی سابقه فلان نداری.....معتاد نیستی.....اوه....

یه مشت چرت و پرت دیگه من هم وا نمیسادم سؤال بپرسه میگفتم نه..نه ..نه..نه...!
تا این که رسید به یه سؤال حساس!

گفت آخرین رابطه جنسیت کی بوده!؟گفتم تا حالا نداشتم!.... ازدواج نکردم خوب...

یه جوری نگام کرد....اینجوری!

 (یعنی خوب ازدواج نکردی رابطه چی؟)

خلاصه...بگذریم از بقیش....نکته اینجاست که براش جالب بود که میگم تا حالا رابطه نداشتم...یعنی اینقدر وضع جامعه خرابه؟....تفسیرش با شما!

راستی یادتون نره شما هم خون بدید! خوبه به خدا...

 کامنت شما باعث دلگرمی ماست!

 

 




کلمات کلیدی :کمی اجتماعی تر




نویسنده : کورش ; ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۳

 سر نوشت را نمیتوان از سر نوشت......؟؟

نظر شما چیه؟

 

من این روزا خیلی احساس تنهایی میکنم..خیلی...

چند روز دیگه داره میره تو  4 سال که ندیدمش....

 

به شهر عشق نمیرم بی تو هرگز....

نشم عاشق ، بمیریم، بی تو هرگز...

یک بزرگی میگه...

در زندگی حتماً باید عاشق چیزی بود....کاری...پولی...زنی...

وقتی فکر میکنم هنوز این همه سال رو باید تنها بمونم دلم میگیره...

بگذریم امروز استاد ادبیات یه شعر خوند که خیلی قشنگه و وصف حال من

بد نیسّت شما هم بخونید

رفتم بر آن دلبر همچون مه نو.......گفتم که دلم پیش تو مانده گرو

صد دل ز خم طره گیسویش ریخت....گفتا که دلت بجوی و بردار و برو!




کلمات کلیدی :کمی احساسی تر




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۳

اگه من از اون دخترها بودم...!

این دفعه میخوام اساسی دعوا راه بندازم!!!

یه نکته دیگه هم در مورد پست قبلی یادم اومد...
تو کلاس وقتی یه دختر عطسه میکنه همون ضایع ها میگن عافیت باشه ! ولی اگه من
خفه هم بشم سره کلاس هیچ کدوم چیزی نمیگن!!

خواهش میکنم اول یه نفس عمیق بکشید! بعد هم به هیچ کس بر نخوره لطفاً!

این شما و این دختر بد!

اگه من از اون دخترا بودم...فقط مانتو سفید میپوشیدم یا ابی نیلی( من این رنگ رو خیلی
دوست دارم ولی به این خاطر نیست!) یا به عبارتی مانتو شیشه آی!
این بعضی ها اینقدر بی ریان که ظاهر و باطن پیداس خلاصه!

بعد تو زمستونا لباس تنگ تنگ ! میپوشیدم که سرما نخورم یه وقت!
تابستونا هم لباس کوتاه کوتاه چون هم پارچه گرونه هم گرمه دیگه!
حالا شما بگین تنگ و کوتاه دیگه چه صیغه ی!؟

مو میبافتم این هوا! تا از زیر مقنعه تا ....بیاد!

همچین صورت رو سفید میکردم.تووپ..بتونه کاری !همه چاله چوله هاشرو هم پر میکردم!

اینقدر هم چی و نمیدونم چی میمالیدم به صورتمکه دست بزنی تا ارنج بره تو روغن!

کفش میپوشیم که پاشنه ش نیم متر رو شیرین به قدم اضافه کنه!

یه کیف دستی قرمز هم پر لوازم ارایش هم همیشه همرام بود...بالاخره لازم میشه!

تا میفهمیدم یکی نگام میکنه لبخند میزدم اینجوری!

صدام رو نازک میکردم خفن!

با صدای بلند تو جمع میخندیدم....آی حال میده...

 یه جوری مینشستم که....بماند!

 تو مترو هم عینک افتابی میزدم!!!!!

 اوه....کلی چیزه...ولی چون واسه پسرونه ش کمتره.نمینویسم که عدالت برقرار بشه!

 در ضمن زیاد جدی نگیرید!

 

کامنت شما باعث دلگرمی ماست!

 




کلمات کلیدی :طنز