نویسنده : کورش ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۳

 متاسفانه قسمت ششم پاک شده!!

 داستان عشق رو کامل اینجا بخونید!

بعله.....اینم از داستان عشق ما که داره به آخر میرسه....

 آقا کجا بودیم...؟(بلا جای رفته بودیم مگه.؟)اها...ترم 2 دانشگاه....

 آقا چشمتون روز بد نبینه.....دیگه از بس ویتامین بهم نرسیده بود...چشمم

درست حسابی نمی دید...

یه روز صبح چشم درد گرفت....مجبور شدم برم بیمارستان....البته هنوز زیاد

وضعم خراب نشده بود...

ولی...قرار شد که تکلیفم معلم شه..!(2 بار از رو درس پترس پسر فدا کار

می نویسی..!)بی مزه... رفتیم بیمارستان ولی کسی ککش هم نگزید...!

 خلاصه تو راه برگشتن همه نصیحت که اگه ادامه بدی می میری...و...!اونم

ککش نمی گزه..!من نمی دونم چرا....واقعاً هنوز نمیدونم چرا...

ولی تصمیم گرفتم اون ریش کذایی رو بزنم...و بعد از 294 روز غذا بخورم....!

اونم چی..؟ تخم مرغ...!خلاصه...فردا رفتم دانشگاه....همه تو کف...!

سعی کردم یه خورده به خودم خوش بگذرونم....طفلی دلم....هیچی نخورده

بود..!وای ...یادم میاد غذا می ذاشتم جلوم....میگفتم به خودم اگه بخوری

دوسش نداری....با اینکه داشتم از گشنگی می مردم ولی نمیخوردم...

ولی نمی دونم اون روز چرا بعد از بیمارستان دیگه نشد....

شاید تحملم تموم شده بود...آخه کم نبود که...294 روز.....همه دیگه

منتظر مردنم بودن...ولی حیف نشد..!خلاصه با نیومدنش به بیمارستان حرف

آخر رو زد..یه روز هم اومده بودن خونه مون....یه عکس دو نفره داشتیم

برده بودن...!یه روز هم یکی از دختر دای هام اومده بود می گفت...

حیف نیست تو اینجا داری می میری...اون داره صفا می کنه.!

ولی چه کار کنم عاشقم.....دوسش دارم....نمی شد...

خلاصه بعد از بیمارستان...یه خورده به قولی آدم شدم...یه اردو با حال

گزاشتم با بچه ها رفتیم شهرستانک..!

حتی نزدیک بود این دل شکسته دوباره تو دام بیفته..!ولی....هنوز عاشق

بودم...قضیه این بود که یه نفر تو کلاسمون بود که خیلی شبیه ش بود...

ولی خدا بهم رحم کرد...!خلاصه دروغ نگم تو 3 سال...با ندیدنش تب عشقم فروکش کرده...

راست میگن از دل برود.....؟ ولی نه ....هنوز هم براش گریه می کنم...

هنوزم نمی تونم فکر کنم که یه روز به یکی بگم دوست دارم....چیزی

که به اون نتونستم بگم....چون زبونم بند می اومد...

الان حتما زندگی خوبی داره با.....تو امریکا...البته 99% نه 100%.....

اوه....یادم رفت بگم که....

تابستون سال بعد از کنکور....تو مجله ای که کار می کرد.....یه پیام تبریک

دیدم....کارم به بیمارستان داشت می کشید...ولی نبردنم....فقط تا صبح گریه می

کردم...بعد هم دوباره هر چی دنبال اون پیام تبریک گشتم پیداش نکردم...!

نکنه چشم اشتباه خونده...؟ یا شاید اسمشون یکی بوده..؟

 

نمی دونم ....ولی واسه همینه که هنوز باور نکردم....هر چند مستقیم و غیر

مستقیم زیاد شنیدم...ولی باور نمی کنم....در واقع نمی خوام باور کنم....

واسه همین میگم این داستان هنوز تموم نشده....

 یعنی ممکنه دو باره ببینمش...؟وای چه می شه..؟........،معلومه در جا می

میرم..!خدا کارش حساب کتاب داره..می دونم یه روزی.....

خوب ولش کن دیگه....فکر کنم یه چیزای رو جا انداخته باشم،...ولی اصلش

همین بود..!اگه بعدن چیزی یادم اومد براتون می نویسم..

برام دعا کنید.....می دونید که چه قدر دوسش دارم....چه قدر می خوام

دوباره لبخندش رو ببینم...

 نظر و شرکت در نظر سنجی یادتون نره....فعلا بای.!

 




کلمات کلیدی :داستان عشق




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۳

اینم از وبلاگ دوستم....ملقب به memol.....اینجا...برداشتم..!

 

ساده ترین کار جهان این است که خود باشی و دشوارترین کار جهان این است کسی باشی که دیگرانت می خواهند.

 

کاشکی خدا سه چیز رو نمی‌آفرید :

۱)عشق‌         ۲)غرور          ۳)دروغ‌ا

زیرا : «دیگه آدمی به خاطرِ عشق از روی غرور هرگز دروغ نمی‌گفت.»

 

اینو  هم اینجا خوندم به نظرم جالب اومد.،..!

 

علایم اعتیاد به اینترنت - قابل توجه بعضی

ساعت 4 صبح که از خواب بیدار میشی و به آشپز خونه میری که آب بخوری سر را ایمیل ها تو چک میکنی (منظورم با شما نیست)ِ

وقتی از اینترنت قطع میشی احساس پوچی میکنی

تصمیم میگرید یکی دو سالی بیشتر تو دانشگاه بمونید چون اونجا اینترنت مفته

در نامه های دست نوشته هم از صورتک ها استفاده میکنید

همه دوستاتون یه @ تو اشمشون دارن

انتخاب بین پرداخت برق آب و اشتراک اینترنت خیلی آسونه فقط باید یه کم بی آبی تحمل کنید

روی ریموت تلویریون دابل کلیک میکنید

نیمی از سفرتان با هواپیما را در حالی طی میکنید که کاپیوترتون رو پاتونه و بچتون تو جعبه ی یالا سرتون  

 




کلمات کلیدی :متفرقه




نویسنده : کورش ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳۸۳

چند روز پیش که این آهنگ رو گوش دادم البته 10-20 بار...!

بی اختیار گریه م گرفت.....فکر کردم واسه من خونده...!

 بد ندیدم شما هم بخونید..! شاید چشاتون یه حالی بکنن...!

اولش با این دکلمه زیبا از خود معین شروع میشه...

 

بگو که گل نفرستد کسی به خانه من.....

که عطر یادتو پر کرده اشیانه من....

 تو چلچراغ سعادت فروز بخت منی....

به جای ماه ...تو پرتو فشان به خانه من...

                          عزیزم...عزیزم...

 

به شوق روی تو من زنده م....خدا داند...

برای زیستن...برای زیستن...اینک توی بهانه من،... 

                                      عزیزم...عزیزم..

 

و این موزیک جادوی اینجا شروع میشه....وای من رفتم اون دنیا..بای.!

 

صدام کن ای صداقت پیشه....بی بی گل عتیقه..

تمام دل خوشیم اینه که دل با تو رفیقه......

 صدام کن ای هوای تازه آی عطر رونده....

هوا پر شه پر از پر های رنگی پرنده...

 

احساسم رو در این لحظه که میگه....نمیتونم بیان کنم.....

 

بزن بارون     بزن خیسم کن     آبم کن       ترم کن....

کمک کن تازه بارّون من غریبم...پر پرم کن.....

 

بزن آتیش به جونم ...

شعله کن خاکسترّم  کن.....              واااا ی ی

 بزار سر روی دوشم....

           سایه تو تاج سرم کن......                ووااااای ی ی ی

 

صدام کن ای صداقت پیشه...بی بی گل عتیقه..

تمام دل خوشیم اینه که دل با تو رفیقه....

 

وااااااااااااااااااای

 

تو عاشق پیشه یی همیشه یی

 محشر به پا کن...

 منو عاشق ترین اواره عالم صدا کن....

 من از مکتب سراغ قبله عشقو گرفتم...

 تو اینجا تا ابد از عشق مردن رو بنا کن....

 

تو عاشق پیشه ی همیشه ی محشر به پا کن...

منو عاشق ترین اواره عالم صدا کن....

 

من از مکتب سراغ قبله عشقو گرفتم...

تو اینجا تا ابد از عشق مردن رو بنا کن....

 

بزن بارون   بزن خیسم کن   ابم کن     ترم کن....

کمک کن تازه بارّون من غریبم...پر پرم کن.....

 

بزن آتیش به جونم ...شعله کن خاکسترّم کن.....               

بزار سر روی دوشم سایه تو تاج سرم کن......     

   

صدام کن ای صداقت پیشه...بی بی گل عتیقه..

تمام دل خوشیم اینه که دل با تو رفیقه....

 

وااااااااااااااااای

 

تو عاشق پیشه ی همیشه یی محشر به پا کن...

منو عاشق ترین اواره عالم صدا کن....

 

من از مکتب سراغ قبله عشقو گرفتم...

تو اینجا تا ابد از عشق مردن رو بنا کن....

 

بزن بارون     بزن خیسم کن    ابم کن         ترم کن....

کمک کن تازه بارّون من غریبم...پر پرم کن.....

 

بزن آتیش به جونم ...شعله کن خاکسترّم کن.....      

بزار سر روی دوشم سایه تو تاج سرم کن...... 

   

صدام کن ای صداقت پیشه...بی بی گل عتیقه..

تمام دل خوشیم اینه که

 دل با تو رفیقه....

طبق معمول منو از درد دل ها و نظراتّون بی بهره نزارین...

شرکت در نظر سنجی هم یادتون نره..!

 

اینم واسه تفریح بعد گریه....!

بیاین اینجا همسرتون رو انتخاب کنین...با اسم و....خیلی با حاله..!




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸۳

 

اینم یه شعر قشنگ از شهریار ...که دوست خوبم روناک زحمتش رو کشیده....!اینجوری شاید یه خورده کلاس وبلاگ رفت بالا..!طبق معمول

 نظرو شرکت در نظر سنجی یادتون نره...!!

 

چشم انتظار من باش

 تنها تو یار من باش

 

 ای آخرین امیدم

 ای نازنین ترین یار

 

چشم انتظار من باش

 من زنده ام به یادت

 

 ای مهربون عاشق

 تنها به شوق دیدار

 

عاشق تراز همیشه من به در انتظارم

 چون سایه لحضه لحضه تو بودی در کنارم

 

نامی دگر به جزتو با قلبم آشنا نیست

 یه لحضه خاطراتت از خاطرم جدا نیست

 

چشم انتظار من باش ...........

 

در خاطرت نگه دار عهدی که با تو بستم

من که غرور خود را در پای تو شکستم

 

ای تو همیشه با من ،من باتو هستم

بی تاب و بی قراره این قلب عاشق من

 

ای همنفس چو زیباست باتو نفس کشیدن

عاشق تر از همیشه به تو رسیدم

 




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸۳

 

یه مژده برای خواننده های داستا ن عشق من و داستان های عشق...!

داستان من که تموم نشده هنوز...یعنی نمی دونم کی تموم میشه در واقع..!

ولی تا اینجاش رو..! یه قسمت دیگه بیشتر نمومنده...و به زودی می

نویسمش..بقیش هم اگه اتفاق افتاد رو چشم.!

 

و اما عشق....

بله...یکی از دوستان هم قراره داستانش رو بگه ما(کیا..؟من بابا.!)

تو وبلاگ بنویسیم نه اینکه ما...(همون من بابا.!) پر خواننده ایم..!

 و خیلی هم نویسنده..!هر کی داستان عشق..مشق..!

داره برام of بزاره.....!بزارمش تو نوبت...!تا بنویسیم دوستان استفاده کنن...

اما اینم شعر توپی دیگر..!

والا من ادبی مدبی نیستم شما ببخشید..!

امروز زیاد خودم را تحویل گرفتم و بی مزه شدم ببخشید..!

 

 حالا که روزگار...دل ما رو شکست....

با این سر کش مست...دیگه چه میشه کرد..؟

 تا وقتی سر نوشت،...رو پیشونی نوشت....

با تقدیری که هست ...دیگه چه میشه کرد..؟

 شب تو سرای سینه...دیوونه داری کردم...

تو این همه هیا هو خودم رو یاری کردم....

 

نشکستم و نشستم....ابرو داری کردم..!

به عشق دیدن تو لحظه شماری کردم....

 

تا پیدا شدی تو سرنوشتم...

دیدم مسافر راه بهشتم...

 توی دفتر مهربونی دل....

اسم نازنینت رو نوشتم.....

 قلبم رو پر از نور امید کن...

عزیزم بیا عشق رو سفید کن....

 

عزیزم بیا عشقو روسفید کن...

 

طبق معمول در فشانی...!.(نظر دادن و شرکت در نظرسنجی احساسات من..) یادتون نره،،

راستی کسی بلده چه جوری میشه از شکلک های دیگه تو یاد داشت ها استفاده کرد..؟اگه بلدید بگید.!




کلمات کلیدی :متفرقه




نویسنده : کورش ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۳

 

این شعر رو قبل از این که بره ..!! باید میخوندم..!چه طوره...؟

 

وقتی که رفتم ..تازه تو،

 می فهمی عاشقی چیه...

 

 می شناشی عشقو بعد من .....

می فهمی عاشقت کیه....

 

عآقبت از غصه تو نقش تو قصه ها می شم....

می رم و پیدام نمیشه

 ..تنها مثل خدا می شم....

 

وقتی که من عاشق شدم با همه بود و نبود....

تو خواب و تو بیداری هام نقش دو تا چشم تو بود....

 

من همه جا کنار تو سایه به سایه کو به کو.....

آینه ی که دم به دم با تو نشسته رو به رو....

 

تو جونمی...تو عشقمی....قشنگترین بهانه ی...

برای زنده بودنم تو بهترین نشونه یی....

تو بهترین دلیل دل برای بودنم شدی...

نبودی از تنم جدا که پاره ی تنم شدی...

 

ادامه ش رو اگه ببینمش میخونم..!!

 

 پرنده ی قشنگ من ..اگه بیای بهار میاد...

برای این شکسته دل تو سینه باز قرار میاد،،..

 

ستاره ها پایین میآن دوباره باز سحر میشه...

از اسمون و از زمین به من میگن که یار میاد...

 

نظر و شرکت در نظر سنجی یادتون نره..!




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ امرداد ۱۳۸۳

اینم یه شعر دیگه که اگه ببینمش شاید براش بخونم.....چه طوره..؟

 

آمدی ای نازنین رفته م باز آمدی.....

بار دیگر با دل دیوانه دم ساز آمدی....

 

بعد تو مشت پری کنج قفس  ماند از دلم....

ای پرستوی که با این شوق پرواز آمدی.....

رفتی و من ماندم و تنهایی و پایان عشق....

بعد عمری عشق من ،بهتر از آغاز آمدی...آی ی ی تمام هستی من....

 رفتی و تنها ی تنها ..مردم ا ز بی هم زبانی...

رفتی و بعد از تو من....همچو خاکستری....مانده از کاروانی...

 بعد ان فرزانگی ها ..!! گم شدم در بی نشانی...

آمدم من کو به کو....خسته و بی آرزو...همچنان رنگ خزانی..

 آمدی تا ان که باشی.......با من...بعد عمری..تنها...

چشم تو همچون ستاره...تابد در شب ها...

 ای که بودی سایه من عمری....در شب مستی ها..

تا ابد باید بمانی...با من....بعد از این در دنیا...

 

ای که بودی سایه من عمری....در شب مستی ها..

تا ابد باید بمانی...با من....بعد از این در دنیا...

 

نظر یادتون نره لطفاً....شرکت در نظر سنجی احساسات من هم...




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٥:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۳

اینم یه شعر دیگه که اگه ببینمش حتما میخونم براش.....اصلاً همه

شعر های که میخوام براش بخونم می نویسم..شما بگید..! ها..؟؟

حالا اگه ببینمش.....اگه...اگه....اگه،....اخ خ خ خ.....اگه....

 

داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی......

شهر خاموش دلم رو تو پر اوازه کردی.........

آتش این عشق کهنه دیگه خاکستری بود......

اومدی وقتی تو سینه نفس آخری بود.......

به عشق تو زنده موندم.....

منو کشتی....دوباره زنده کردی....

دوست داشتم....دوستم داشتی..؟؟.

...منو کشتی...دوباره زنده کردی...

تا تویی تنها بهانه واسه زنده بودنم.....

من به غیر از خوبی تو مگه حرفی میزنم...؟

عشقت به من داد عمر دوباره......معجزه با تو فرقی نداره...

تو خالق من بعد از خدایی....در خلوت من تنها صدایی..

 

.......رفته بود هر چی که داشتیم

                         دیگه از خاطر من....

کهنه شد اسم قشنگت میون دفتر من.....

 من فراموش کرده بودم

                         همه روزای خوب رو....

اومدی افتابی کردی تن سرد غروب رو......

عشقت به من داد عمر دوباره....

معجزه با تو فرقی نداره....

تو خالق من بعد از خدایی...در خلوت من تنها صدای...

 

نظر بدین حتماً........




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳۸۳

اگه ببینمش دوباره....شاید این شعر رو براش بخونم...

بعد از گذشت سالها دیدم تو رو دوباره

انگار که دل از عشقت راهه فرار نداره

 



دیدم هنوز نگاهت غرور چشمه ساره

دستای مهربونت نیلوفر بهاره



سلام گرم وخوبت با خنده ای صمیمی

مثل یه عکس زیبا از آلبوم قدیمی



بوسه ای با محبت رو گونه هام گذاشتی

از التهاب قلبم انگار خبر نداشتی

 

انگار خبر نداشتی......



خوندی تو در نگاهم نگفتم و نگفتی

با رفتنت تو هر گز از قلب من نرفتی


دیدم که در چشم تو نشسته شوق دیدار

بر صورت قشنگت نگذشته روزی انگار
برق دو چشم نازت زیبا تر از همیشه

هنوز دلی که کوهه پیش تو مثله شیشه

گذشته ها به چشمم تصویر آینده شد..

تموم اون خاطرات برای من زنده شد....

برای من زنده شد...

 

نیلوفر بهاره.....عشق اومده دوباره...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




کلمات کلیدی :ترانه و کلمات کلیدی :اندی




نویسنده : کورش ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳

خوب...رسیدیم به مهمونی....من با حال گرفته! رفتم اونجا به امید این که

تحویلم بگیره از دلم در بیاد..!

ولی....نه ..! از این خبرا نبود..!البته همه میگن که اون حق داشت.

...یعنی مهمونی بیشتر زنونه بود..!

واسه همین با بقیه فامیل می پرید..!فقط یه نگا به من کرد ولی باز تحویلم نگرفت...!

این دفعه این قدر ناراحت شدم که وسط مهمونی ول کردم رفتم...! گفتم

که درس دارم و رفتم..!بعد مامانم هم اومد..! گفت دیگه تابلو که سهله..! گالری شدم...!!

خواهرش زنگ زد که چرا رفتی..؟ گفتم میخواستی اشکای منو ببینی..؟

به رو خودش نیورد..!گفت برو درست رو بخون...!

من داشتم گریه میکردم و با مامانم حرف میزدم..اون میگفت....

این هزار تا خواستگار داره...تا تحویلت میگیره لاس بزن..!!!!!بعد هم ولش کن

این واسه دهنت گندس..!بعد مامان اون زنگ زد...وای ی ی ی....گفت که چرا رفتی..؟

اخر این sh کیه..؟ که کوروش این کارا رو میکنه..؟ آخه من اول اسمش رو اندخته بودم

گردنم..! مامانم هم دیگه تعارف نکرد وگفت دختر خودته..!!!!

اونم بهش گفت زکی..! اون نامزد داره..!!....مامانم نه حرفش رو تا ید کرد نه

تکذیب...ولی من باور نکردم....گفتم باید از دهن خودش بشنوم...

اونا دیگه حاضر نبودن منو تو خونه شون راه بدن..! چرا..؟ چون عاشق دخترشون بودم..!
 

ولی قبول کردن برای دادن توضیح برم..!!

من هم مامان بیچارم رو ور داشتم مثلا بریم خواستگاری....آخه من که بابا نداشتم.!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه....

رفتیم اونجا..تا اومدم دهن باز کنم..یه اشاره به شوهر خواهرش کردن که منو ببره بیرون..!

اونم تو اشپز خونه بود منو نگا میکرد و لبخند میزد..! این منو کشته...همش لبخند ..!

من نفهمیدم وقتی می خنده خوشحال بشم یا ناراحت..!

خلاصه خیلی محترمانه شوتم کردن بیرون..!!!

اما من که دست بر دار نبودم..!!....

از در بیرونم کردن ...پنجره هنوز بود..!....

این داستان ادامه دارد..!

نظر یادتون نره.....




کلمات کلیدی :داستان عشق




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸۳

گفتی برو ........گفتم به چشم.....

این بود کلام آخرین......

گفتی خدا حافظ تو....

گفتم همین!!؟؟؟

گفتی همین.!!!

گریه نکردم پیش تو.....با این که پر پر میزدم....

با خون دل از پیش تو .......رفتم و باز نیومدم.......

بازی عشق تو رو جانانه باختم.....مثل یک بازنده خوب مردانه باختم..!

 

لبخند آخرین من....دروغ معصومانه بود.....

برای پنهان کردن داغ دل ویرانه بود.......

 

من مات مات از بازی.، شطرنج عشق می آمدم......

شاه مهره دل رفته بود.....من لاف بردن میزدم...!!

 

نظر یادتون نره..!




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸۳

این شعر رو برا دلتون بخونید شاید آدم شد..!

بیرون از خونه دلا همه سنگ....

هر چی میبینی رنگه و نیرنگ....

تو مثل یه پر میبردت باد.....

حتی یادتم میبرند از یاد.....

بمیرم واسه تو....چه رنجا نکشیدی...

چه خسته ...دل تنها.....چه رنجا که کشیدی...

حالا برگشتی...بازم تو سینه....میدونی تنها...منو داری..

میدونم شیطون.. بلای جونم...منو باز ،اروم نمیزاری...

 

دل کوچولو دل دیوونه....دیگه نرو از خونه....

 پشیمون میشی...پریشون میشی....نمیدونی...دل دیوونه




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳۸۳

دوستان عزیز واقعاً همه لطف دارن که داستان من رو میخونن....من هم سعی میکنم زود

تر تمومش کنم که شما حوصلتون سر نره..!....ولی به من حق بدین که باید فکر کنم

تا چیزی از قلم نیفته...!.....ممنون که سر می زنین.




کلمات کلیدی :متفرقه




نویسنده : کورش ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳

باورم نمیشه چشمات........

بره مال دیگرون شه.........

 

با غریبه اشنا شه.........

با غریبه مهربون شه.......

باورم نمیشه دستات.....

توی دست من نباشن........

رو در و دیوار خونه گرد تنهای بپاشن......

 

 

اخ خ خ یکی بود یکی نبود....

یه عاشقی بود که یه روز.....

بهت میگفت دوست داره.....

اخ خ که دوست داره هنوز.....

 

دلم یه دیوونه شده....

واست بی ازاره هنوز...

 

از دل دیوونه نترس.....

اخ که دوست داره هنوز....

وای که دوست داره هنوز.....

 

شب که میشه به عشق تو.....

غزل غزل صدا میشم.......

ترانه خون قصه تموم عاشقا میشم....

 

 

گفتی که با وفا بشم.....

سهم من از وفا تو یی.....

سهم من از خودم تو یی...

سهم من از خدا تو یی...

گفتی که دلتنگی نکن....

اخ مگه میشه نازنین...؟

حال پریشون منو ندیدی و بیا ببین....

 

نظر یادتون نره




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ امرداد ۱۳۸۳

سفر کردم که از عشقت جدا شم

دلم میخواست دیگه عاشق نباشم

ولی عشقت تو قلبم مونده ای وای

دل دیوونم رو سوزنده ای وی

هنوزم عاشقم دنیای دردم

مثل پروانه ها دورت میگردم


سفر کردم که از یادّم بری

دیدم نمیشه

 آخه عشق یه عاشق با ندیدن کم نمیشه

غم دور از تو موندن

یه بی بال و پرم کرد

نرفت از یاد من عشق سفر عآشق ترم کرد

هنوز پیش مرگتم

 بمیرم تو نمیری

خوشم با خاطراتم

اینو از من نگیرید

دلم از ابر و بارون به جز اسم تو نشنید

تو مهتاب شبونه فقط چشمام تو رو دید

نشو با من غریبه مثل نامهربونا

بلا گردونه چشمات زمین و اسمونا

میخوام بر گردم اما میترسم

می ترسم

بگی حرفی نداری

بگی عشقی نمونده

میترسم

بری تنهام بذاری

 

نظر یادتون نره




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳

خوب اینم قسمت چهارم.....

این روزا دقیقاً همون جشنه....یعنی سالگرد دل شکستن من....اینم از سال

سوم..مبارکه..!

خوب ادامه داستان.........

بعد از اون واقعه ما رفتیم پی کارمون...! و خوشبختانه ختم به خیر شد..!فکر کنم

خودش هم نفهمید چرا اون حرف رو زد..!!چون یکی دو تا خواستگار توپ که از خارج اومده

بودن رو رد کرد.....خدای اگه میشد من زنشون میشدم،..!

القصه....ما سرمون به کنکور گرم بود....شانس من هم کلاس کنکورم نزدیک خونه

اونا بود...!من هم از خدا خاسته....! هی تلپ میشدم اونجا....!!

به هر بهونه....یا نوار های جدید براش میبردم...یا میاومدم پس میگرفتم..!!

خلاصه هر وقت من دیر میاومدم مامانم میدونست کجا پیدام کنه..!!!

اما...اما....اون شب شوم رسید......کاش اون شب نرفته بودم.....چشمتون روز بد نبینه...

دیدم یه نفر تریپ خواستگار...داره باهاش حرف میزنه....وااااااای....حالا یارو رفت....

من هم رفتم...!

یه شب دیگه اومدم ای کاش باز نیومده بودم.....اون شب اصلاً تحویلم نگرفت....

اون گوشه دراز کشیده بود درس میخوند...!انگار نه انگار من اومدم دیدنش...!

با حال گرفته رفتم خونه....جوری که مامانم فهمید...! زنگ زد اونجا ....این چرا ناراحته..؟

خودش اومد با من حرف زد...گفت خسته بوده حال نداشته...!من یه خورده اروم شدم

ولی دیگه حناش واسه من رنگی نداشت....!هنوز ناراحت بودم...تا اینکه چند روز بعد

دعوت شدیم خونشون مهمونی.....

طبق معمول تو کف بمونید...!

نظر هم یادتون نره....




کلمات کلیدی :داستان عشق




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳

تو کاری کردی که دشمن نمیکرد

که دشمن سهله اهریمن نمیکرد

 

 

من اون قدر با وفا بودم که جز تو

کسی ظلمی چنین با من نمیکرد

 

 

چوبه دار رو بستی

پای دار ما نشستی

 

طناب دار رو بافتی

کار دل ما رو ساختی

 

هزار دفعه شمردم

با هر کدومش مردم

 

 

نیومدی تو آخر

تو رو به خدا سپردم




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٥ امرداد ۱۳۸۳

دلم میخواد ببخشمت...................................اما دیگه نمیتونم....

زخم دلم بزرگ شده.........................................دیگه پیشت نمیمونم

میخوام برم تا گم بشم ...................................تا دیگه پیدام نکنی

زخم دلم بزرگ شده........................................از این بزرگتر نکنی

زخم دلم بزرگ شده.........................................از این بزرگتر نکنی

باید برم که دیگه دل..............................................یه جای سالم نداره

به جز گناه عشق تو..........................

.............................طفلی گناهی نداره

داغی که از عشق تو خورد....................................یه عمر باید یادش باشه

زخماش که خوب شد یه روزی.............................داغ دلش تازه بشه

دلم میخواد ببخشمت.......................................اما دلم جون نداره

دریای عشق من به تو....................................یه قطره بارون نداره

دانلود این آهنگ

 




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ امرداد ۱۳۸۳

کسی به فکر مریم های پر پر..................

                              ................کسی تو فکر کوچ کفتر ها نیست

به فکر عاشقای در به در باش.........

  ..........که غیر از ما کسی به فکر ما نیست




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٦:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳

هنوز یاد تو از یادم نمیره..................................چرا عشق از دل آدم نمی ره..؟؟

 

بنای خلقت آدم از عشقه ..................................نمیره هر چی از یادم از عشقه..

 

من و درد جدایی وای بر من.................................از این عشق خدایی وای بر من

 

کمک کن بغض بشکن دونه دونه..........................بریز آی اشک نرم و عاشقونه

محبت کن در این آشفته حالی...............................نمونه مکتبم از عشق خالی

 

نصیبم کن که عاشق پیشه باشم......................

.................................................به این آشفتگی همیشه باشم

 

نصیبم کن که عاشق پیشه باشم........................... به این آشفتگی همیشه باشم

من و درد جدایی وای بر من.................................. از این عشق خدایی وای بر من

من و درد جدایی وای بر من...................................از این عشق خدایی وای بر من

کمک کن بغص بشکن دونه دونه...........................بریز آی اشک نرم و عاشقونه..

بزن باد بهاری تازه تر شم......................................بزن از کار دنیا به خبر شم

 

بزن تا سیم آخر آی جدایی..................................

.............................................هلاکم کن از این عشق خدایی

 

بزن تا سیم آخر آی جدایی....................................هلاکم کن از این عشق خدایی

 

نظر یادتون نره..




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳

خوب....سال کنکور شد....گفتم که خواستگارهاش زیاد شده بودن ....ولی یه روز....

تو یه جشن یه نفر رو دید که یه چیزی بهش گفت.....!

وقتی با هم رفتیم پیش مامانش...به مامانش گفت فلانی گفت میخواد باهات حرف بزنه

دو زاریم افتاد که طرف خواستگاره...!

این اولین بار بود که جلوی من از این حرفا میزد....اونم با ذوق و شوق...!

من ناراحت شدم ولی اون انگار نفهمید..! یا به رویه خودش نیورد!

موقع برگشتن....هم صحبت از عروسی اون شد...! اونم که تا حالا همیشه میگفت

طرف من باید اینجور باشه اونجور باشه....اون بار گفت هر کی بتونه منو ببره خارج من

زنش میشم..!.....از اون بعید بود...

خلاصه این شد شروع دل شکستن من....

البته بگم که برای من فرصت پیش اومد برم خارج......

ولی به خاطر اون که اگه برم نمی بینمش و این که از جو خارج خوشم نمی اد نرفتم..

اگه زودتر میگفت،، ولی نه باز هم نمیرفتم...من کشورم رو دوست دارم

 با همه سختی هاش

.....

این داستان ادامه دارد

نظر یادتون نره..




کلمات کلیدی :داستان عشق




نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳

اگه بر گرده خونه......رو موهاش.....

می چینم یاس و پونه

اروم اروم می گیرم رویه شونش

می پاشم اشک شوق روی گونه ش...

می سازم از صدای اشک و بوسه.....

لا لا ی واسه خواب شبونه ش




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳

قلب تو پاک و ساده س ..........به وسعت یه دریا

اگه گذشته امروز .................تو باش به فکر فردا

راهی شهر چشمات............دیوونه نگاتم

من عاشق اون همه ..........دوست دارم گفتناتم!

 

 

تو ی که میپرستم..........تا وقتی زنده هستم

به پای عهد و پیمون........تا جون دارم نشستم

عزیز جونم تویی..............امید خونه م تویی

دلیل اینکه میخوام .......عاشق بمونم تویی




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳

اینم واسه تنوع...!

 

سیر تکامل !

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

( آقا پسرها )

خصوصیات آقا پسرها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی...
سن ۱۴ سالگی: تازه توی این سن ، هر رو از بر تشخیص میدن! (اول بدبختی!)
سن ۱۵ سالگی: یاد می گیرن که توی خیابون به مردم نگاه کنن! ... از قیافه ء خودشون بدشون میاد!
سن ۱۶ سالگی: توی این سن اصولا“ راه نمیرن ، تکنو می زنن! ... حرف هم نمی زنن ، داد می زنن! ... با راکت تنیس هم گیتار می زنن!
سن ۱۷ سالگی: یه کمی مثلا آدم میشن! ... فقط شعرهاشون رو بلند بلند می خونن! (یادش به خیر ، اون روزا که تکنو نبود ، راک ن رول می خوندن!)
سن ۱۸ سالگی: هر کی رو می بینن ، تا پس فردا عاشقش میشن! ... آخ آخ! آهنگهای داریوش مثل چسب دوقلو بهشون می چسبه!
سن ۱۹ سالگی: دوست دارن ده تا رو در آن واحد داشته باشن! ... تیز میشن ، ابی گوش میدن!
سن ۲۰ سالگی: از همه شون رو دست می خورن! ... ستار گوش میدن که نفهمن چی شده!
سن ۲۱ سالگی: زندگی رو چیزی غیر از این بچه بازیها می بینن! (مثلا عاقل میشن!)
سن ۲۲ سالگی: نه! می فهمن که زندگی همش عشــــقه! ... دنبال یه آدم حسابی می گردن!
سن ۲۳ سالگی: یکی رو پیدا می کنن! اما مرموز میشن! (دیدشون عوض میشه!)
سن ۲۴ سالگی: نه! اون با یه نفر دیگه هم دوسته! اصلا“ لیاقت عشق منو نداشت!
سن ۲۵ سالگی: عشق سیخی چند؟!! ... طرف باید باباش پولدار باشه! حالا خوشگل هم باشه بد نیست!
سن ۲۶ سالگی: این یکی دیگه همونیه که همه ء عمر می خواستم! ... افتخار میدین غلامتون بشم؟!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پام می شکست و خواستگاری تو نمیومدم !!!

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

( دختر خانمها )

خصوصیات دختر خانمها از ۱۴ تا ۲۸ سالگی ...
سن ۱۴ سالگی: تا پارسال هر کی بهشون می گفت: چطوری؟ می گفتن: خوبم مرسی! حالا میگن: مرسی خوبم!
سن ۱۵ سالگی: هر کی بهشون بگه سلام ، میگن: علیک سلام! ... نقاشیشون بهتر میشه (بتونه کاری و رنگ آمیزی و ...! )
سن ۱۶ سالگی: یعنی یه عاشق واقعین! ... فردا صبح هم می خوان خودکشی کنن! ... شوخی هم ندارن !
سن ۱۷ سالگی: نشستن و اشک می ریزن! ... بهشون بی وفایی شده! ... (کوران حوادث!)
سن ۱۸ سالگی: دیگه اصلا عشق بی عشق! ... توی خیابون جلوی پاشون رو هم نگاه نمی کنن!
سن ۱۹ سالگی: از بی توجهی یه نفر رنج می برن! ... فکر می کنن اون یه آدم به تمام معناست!
سن ۲۰ سالگی: نه ، نه! ... اون منو نمی خواست! ... آخرش منو یه کور و کچلی می گیره! می دونم!
سن ۲۱ سالگی: فقط ۲۷-۲۸ سالگی قصد ازدواج دارن! فقط!
سن ۲۲ سالگی: خوش تیپ باشه! پولدار باشه! تحصیلکرده باشه! قد بلند باشه! خوش لباس باشه! ... ( آخ که چی نباشه ! )
سن ۲۳ سالگی: همه ء خواستگارا رو رد می کنن!
سن ۲۴ سالگی: زیاد مهم نیست که چه ریختیه یا چقدر پول داره! فقط شجاع باشه! ما رو به اون چیزی که نرسیدیم برسونه!
سن ۲۵ سالگی: اااااااه ! پس چرا دیگه هیچکی نمیاد؟! ... هر کی می خواد باشه ، باشه!
سن ۲۶ سالگی: یه نفر میاد! ... همین خوبه! ... بــــــــــله!
سن ۲۷ سالگی: آخیـــــــــــش!
سن ۲۸ سالگی: کاش قلم پات می شکست و خواستگاری من نمیومدی !!!

 

نظر یادتون نره




کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳

اینم نماد ما زرتشتی ها ....فروهر....

 

 




کلمات کلیدی :زرتشتی




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۳

فعلن این شعر رو داشته باشید تا بیشتر داستان رو بفهمید!.......

لطفاً با ریتم بخونید..!

یادته اولین لحظه دیدار.................قسم خوردیم برایه هم بشیم یار

ولیکن تا شدم رام تو رفتی...........گذاشتی منو با دلم گرفتار

راضی شدی به مردن غرورم.............به یادتم اگر چه از تو دورم

به پات میافتادم چه عاجزانه ............اشکای من میریخت چه کودکانه

به پای وعده بی اعتبارت...............نشسته این دلم چه صادقانه

......................................................................................

منو تنها نذار رو قلبم پا نظر............به دیدن دلم فقط بیا یه بار

خودم قربونیتم یار جون جونیتم.......میاون عاشقات منو نذار کنار

من اوّلین و آخرین خریدار اداتم..........هنوزم عاشق لحظه دیدار چشاتم

راضی نشو به مردن غرورم..................به یادتم اگر چه از تو دورم




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

با استقبال خوب دوستان قسمت دوم داستان رو شروع میکنیم...!

بله رسیدیم به سال کنکور....1380

این سال دیگه من بالغ شدم ....18 سال تمام..!

تو این 3 سال هم اینقدر شعر عاشقونه خوندم که فامیلمون که سهله حافظ شیرازی هم 

فهمیدمن عاشق شدم..!

همه میدونستن ولی کسی جدی نگرفت! و به روی من هم نمیاوردن...!

فکر میکردن یه هوسه زودگذره و زود یادم میره......

ولی نه نشد...!

معشوقه من هم به اوج زیبای رسیده بود...!

تپ و تپ براش خواستگار میاومد.....

خارجی....ایرانی......دکتر .....مهندس.......خلاصه همه واسه خودشون کسی بودن..!

من هم هر دفعه میشنیدم یه خواستگار جدید اومده ...دلم هری میریخت پاین...!ولی هر

دفعه بخیر میگذشت...و خواستگار بیچاره دست از پا دراز تر رد میشد پی کارش...!

اینو داشته باش تا بدونی من تو چه حالی بودم و کافی بود یه ذره به من بی محبتی کنه

تا من قاط بزنم..!

که همینطور شد و من قاط زدم خفن...!

دوباره تو کف بمونید...! چون اگه هی بگم زود تموم میشه...!اون وقت چی بنویسم تو

این وبلاگ؟

نظر یادتون نره...




کلمات کلیدی :داستان عشق




نویسنده : کورش ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

اگه اشتباه نکنم میشه سال 77....همه چی از یه سفر معمولی خانوادگی شروع شد

حدود 20 نفر   از فامیلا با هم دسته جمی رفته بودیم شمال..!

همه هم تو یه ویلا.  ...اون موقع من تازه به زحمت 15 سالم بود!..  .تازه داشتم هر رو از 

  بر تشخیص میدادم..! بله من هم مثل بقیه بچه ها دوست دشتم صندلی عقب بشینم!

بله همون عقب نشستن کار دست من داد واسه یه عمر...!

میدونین که صندلی عقب مینی بوس چه جوره...من بقل یکی از دختری فامیل نشستم...

دروغ چرا...5-6 سال از من بزرگتره....

من هم اون موقع مثل خیلی ها احساس خود با مزگی داشتم..!و این دختر فامیل ما هم

برا اینکه من ضایع نشم! میخندید.....

خندیدن همان و دل من رفتن همان........

برای اولین بار تو این عمر کوتاهم احساس عجیبی پیدا کردم ..!

دیدم این دختر فامیل ما من تا حالا توجه نکرده بودم چه قدر مهربون و قشنگه...!

اون موقع فقط دوستش داشتم....اگر چه با این عقل ناقصم میفهمیدم

که اون سهم من نمیشه! خلاصه..رسیدیم ویلا...

رفتیم کنار دریا.......

دیدم نشسته لب ساحل....یه قلب نسبتن بزرگ کشیده...!من رو هم که دید خندید...!

من هم خیال کردم....بله ما دو نفر عاشقیم....

روزها همین طور میگذشت من بزرگتر شدم....

اون هم چون برادر نداشت مثل برادرش منو دوست داشت....

و من هم نمیفهمیدم که این محبت ها فقط برادرانه هست......چرا ولی راستش میفهمیدم

ولی نمیخواستم باور کنم...با خودم گفتم...شاید اون فقط منو دوست داره ولی من

دیگه عاشقش شدم...!با اینکه میدونستم بهش نمیرسم....با خودم عهد کردم

این احساس پاک رو تا آخر عمرم حفظ کنم.......کاری که الان داره میشه 6 سال و هنوز

حفظ شده

خلاصه........

روز ها گذشت و من هر روز عاشق تر از دیروز...! مثل صا ایران..!

همه چی به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت..........

تا این که رسیدم به سال کنکور..........

بدترین سال تمام عمر من....

فعلن تو کف بمونید...! چون این سال کلی ماجرا داره....!

این داستان ادامه دارد......

نظر یادتون نره...




کلمات کلیدی :داستان عشق




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

میخوام از امروز تراژدی عشقم رو بنویسم.......شاید عبرتی باشه واسه بقیه،،!




کلمات کلیدی :متفرقه