نویسنده : کورش ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳

 

خوب اینم قسمت دوم داستان...

.حالا خیلی بیشتر در جریان قرار میگرید...

 

 

 

.....وفردای اون روز بهش تلفن زدم

 وخودش از لرزش صدام فهمید که چقدر منو تحت فشار قرار داده

 که مجبور شدم بهش تلفن بزنم.....

 وگفت این لرزش صدا براش یه دنیا ارزش داره

 چون با یه دختر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ول کن دیگه زیاد از خودتعریف می شه

 ولی حرفای ابراهیم بود ونه حرف من

 دوهفته از آشنایمون می گذشت

ابراهیم سرکار نمی رفت صبح تا شب پشت کامپیوتر نشسته بود

 که با من چت کنه هر روز برام اف می زاشت

وگله می کرد که چرا بهش تلفن نمی زنم

 وبا اصرار هاش منو وادار می کرد

که به مخابرات بروم وتماس بگیرم...

خوب از حق نگذریم منم بدم نمی اومد باهاش حرف بزنم

 چون حرفای بسیار قشنگی می زد

 وبا این که تحصیلات بالایی نداشت ولی بسیار مطالعه داشت

 وخیلی می فهمید ومی دونست....

ومن بیشتر مشکلات کامپیوتری که داشتم

 از ابراهیم راهنمایی می گرفتم

. واو با جان ودل از من دریغ نمی کرد

 ولی با سیاست می خواست بهش تلفن بزنم

واز طریق تلفن به من یاد بدهد

چند تایی از عکسهای خودشو برام فرستاد

 سر بسیار خوش صورت وجذابی بود ..

ومی تونست توی دل هر دختری به راحتی جا باز کنه

ولی وقتی از من پرسید که چطورم خوشگل هستم یا نه

 با بی تفاوتی جواب دادم هی بد نیستی.....

تعجب کرده بود می گفت بی انصاف نمی تونی بهتر از من تعریف کنی.

...واصرار کرد من عکس خودمو براش بفرستم

اول قبول نکردم ولی اینقدر اصرار کرد که

 مثل همیشه تسلیم شدم

ویکی از عکسهای با مقتعه که برای امتحان ورود به جلسه زبان گرفته بودم

 را برایش ایمیل زدم

 خوب وقتی ایمل زدم اون بیشتر از قبل توجه بیش از اندازه ای به من کرد

 طوری که دیگه کاملا منو متعلق به خودش می دونست

 وقتی کمی دیر جوابشو می دادم ناراحت وعصبی می شد

 که چرا دیر جوابشو می دم نکنه که دارم

 با شخص دیگه ای چت می کنم...تا ااینکه خودش بدون اجازه من

 یه ای دی شخصی برای من درست کرد

 وخواسته بود من واون فقط با اون ای دی چت کنیم..

.ولی من قبول نکردم منی که مغرور بودم

وگردنم با این حرفا خم نمی شد

با تاثیر جادوی زبونش کم کم داشتم به اووابسته می شدم

 ولی اینو بگم همین که من کمی عصبانی می شدم

 ابراهیم خیلی سریع کوتاه می اومد وکاری می کرد تا اروم بگیرم..

.یادم می یاد یه روز که تلفنی با هم حرف می زدیم

 او عصبانی شد وتهدید کرد که

 حق ندارم به جز اون با کسی چت کنم

چون اوهم تمام دوستان اینترنتی خودشو به خاطر من کنارزد ه

 وفقط با من چت می کنه ومی خواست منم همین کارو کنم

 بهش گفتم نمی تونم دوستای خوبی مثل علی ویا محسن رو

 که دوسال می شه با هم چت داشتیم

 وقبلا فعالیت های سیاسی با هم داشتیم رو نادیده بگیرم.

ولی ابراهیم قبول نمی کرد

وناگهان از دهانش پرید وگفت

 یا فقط با من چت می کنی ویا اگه نمی خوای اونا رو فراموش کنی

 دیگه منو باید نادیده بگیری یا من ویا دوستان اینترنتیت

منم که از سماجتهای اون کلافه بودم بهش گفتم

 تو اصلا مهم نیستی وچون غیر منطقی حرف می زنی

من دوستانمو انتخاب می کنم واونو کنار می زارم

وای خدای بزرگ من اصلا فکر شو نمی کرد م

این مرد33 ساله با گفتن این حرفم زیر گریه بزنه

 واونجا بود که من عمق عش وعلاقه ی اونو متوجه شدم

 وفهمیدم که دارم چه اشتباه بزرگی می کنم.

 چون من اصلا قصد ازدواج با اونو که یک دنیا

 از نظر خانواده وفرهنگی با هم فاصله داشتیم دا نداشتم

قلبم فرو ریخت داشتم نااگاهانه با احساس یه مرد بازی می کردم

.اروم گفتم ابراهیم تو داری گریه می کنی

 ابراهیم با هق هق مردانه گفت من خیلی دوستت دارم

 نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

 باشه من غیرت وتعصب رو به خاطر تو کنار می زارم

 فقط تورو به خدایی که می پرستی

منو مثل یه کاغذ مچاله شده کنار ننداز

 نمی دونستم باید چکار کنممونده بودم

خدایی چطور بهش یگم که دوستی من یه دوستی ساده است

ومن اصلا در مورد ازدواج با اون فکر نمی کنم.

 داشتم اروم باهاش حرف می زدم

 که دیدم صدای ابراهیم همراه با یه درد بیرون می آید

 پرسیدم چی شده احساس می کنم ناراحتی

 چیزی شده یا نهابراهیم گفت

من می خوام با فریبا حرف بزنم...گفتم در مورد چی ؟؟؟

 گفت در مورد خودم چیزی هست که

 من نمی تونم بهت بگم می خوام به فریبا بگم وفریبا بهت بگه؟؟

 اخمهام توی هم رفت وگفتم به خودم بگو

 قبول نکرد منم چون دیرم شده بود چیزی نگفتم...

 غروب بود که به اینترنت وصل شدم ودیدم

 طبق معمول ابراهیم منتظرم است

 بعد از سلام واحوال پرسی بهش اصرار کردم

 بهم بگه که چی می خواد به فریبا بگه

قبول نکرد منم با عصبانیت گفتم که دیگه باهاش حر ف نمی زنم

 واون به دست وپا افتاد وقبول کرد

 که بهم بگه وبا کلی ناراحتی ومعذبی گفت

که بیماریش خطرناکه ودیروز دکتر بهش گفته سرطان پروستات داره

 خدای من نمی دونید وقتی اینو به من گفت

 چه حالی شدم احساس کردم تمام دنیا رو روی سرم خراب کردند

بغض روی گلوم نشست ونتونستم باهاش چت کنم

 واز سایت خارج شدم اونشب تا صبح خوابم نمی برد.

..بدجوری دلم گرفته بود وفکر اینکه دوست خوبی مثل اون

 اینطور گرفتار بیماری شده واقعا ناراحت بودم

 فریبا می گفت من عاشقش شدم

ولی فکر نکنم عاشق بودم

من فقط دوستش داشتم من ادم رویایی نبودم...

 

این داستان ادامه دارد..

 

 

این بار بیشتر از قبل بترکونید!

 

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی




نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳

خووووب...اینم از داستان عشق اینترنتی...که وعده داده بودم...

داستن به قلم خود صاحب داستان هست...فقط من شکلک اضافه کردم!

 

 

تعریف می کنم داستان خودمو داستانی که شاید

 اگه خواننده ها بخونند از من متنفر بشند

 ولی خوب من اعتقادات خودمو دارم وداشتم

 که می بایست اینطور می شد خوب تعریف می کنم

اخه از کجا بگم اول ازخودم می گم

 من ؟؟؟؟هستم سال دوم هنرهای زیبا

 ورشته ی اصلیم مینیاتور است.

یک سال قبل عزیزین شخص زندگیمو

که همیشه باعث سربلندیم توی دوست وآشنا بود

 رو از دست دادم منظورم عشقم پدرم است..

.این عزیزکه من آقا جون همیشه صداش می زدم

 وکیل پایه یک دادگستری بود

که همیشه نصیحت ها وپند واندرزهاش

 مثل یاقوتی زیبا به گوشم آویزان می کرده ام...

مادر قشنگم هم مدیر یه مدرسه دولتی دخترانه است....

یه برادر خوشگل ومهربون دارم که مهندس شیمی است

 که الان در حالا حاضر همراه همسر

وبچه های خوشگلش آلمان زندگی می کنه

 ومن بدون دروغ هرروز باهاشون در ارتباط

تلفن ویا ایمیل هستم خوب از خودم گفتم

 وحالا چطور داستان را برات تعریف کنم.

 

 

 شش ماهی می شه که مسنجر رو از دوستی یاد گرفتم

. قبلا زیاد داخل چت نمی شدم

وفقط به مسائل سیاسی توجه داشتم

 وتازه ترین اخبارها رو ازاین طریق دریافت می کردم

 وچون کمی توی دانشگاه

فعالیتهای غیر مستقیم داشتم چند باری گرفتار شدم

 وبعد از این که چند جراحت کوچک توی صورتم

 به وجود آوردند صلاح را در این دیدم که

 الکی خودمو درگیر چیزی که به من مربوط نیست نکنم

 چون از من کله گنده تر ها هم نتونستند؟؟؟؟؟؟؟

وای زیاد وارد این مسائل نمی شم

که باور کنید بلایی که سرم اوردند

رو هرگز نمی تونم دوباره تحمل کنم.

 تا یک ماه صورتم شبیه منگلها شده بود

و ورم داشت بگذریم....

خوب داشتم می گفتم

برای اولین بار همراه دختر عموم فریبا

 داخل مسنجر شدم

راستش اول زیاد از دنیای مسنجر خوشم نیومد

 آدمهای جورواجوررومی دیدم

 با فکر های مختلف که روحیاتشون اصلا با من یکی نبود

 سعی می کردم با دخترها چت کنم

ولی مگه یه دختر جواب منه بیچاره رو می داد

 وقتی زیاد گیر می دادم با خشم می گفتن

د که دست از سرشون بردارم

 چون می خوان با دوست پسر اینترنتی شون صفا کنند

وای یکی هم اومد سلام داد به نام مژگان خوشحال شدم

 وذوق زده بهش سلام کردم

 همین که خودمونو معرفی کردیم

 بعد از نیم ساعت گفت که دوست داره با من سکس چت کنه

 مغزم سوت کشید

 نمی دونستم چی بگم لال شده بودم

حالمو بهم زد این دیوونه ی احمق

 بهش گفتم دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم

 در این نیم ساعتی که با مژگان چت می کردم

 پسری به نام رابین هودمدام برام پ م می فرستاد

 ومن پ م اونو جواب نمی دادم

 واون با سماجتی خاص اصرار داشت جوابشو بدم

وقتی مژگان اینطور با من حرف زد

 تصمیم گرفتم با این بیچاره

 که نیم ساعت تموم ول نمی کرد

 والتماس می کرد تا حرف بزنم

 ولااقل جواب سلامشو بدم چت کنم

 خوب منم بعد نیم ساعت بهش جواب سلام دادم..

..وای نمی دونی چقدر خوشحال شد

 تشکر می کرد که بالاخره به رحم اومدم

 وجوابشو بهش دادم

ولی نشون به این نشون که اون منو

 تا ساعت پنج صبح بیدار نگه داشت

 ومدام حرف می زد

صبر کنید کمی از اون براتون بگم

اسمش ابراهیم تا سوم راهنمایی خونده بود

 پدرش آخوند بود که فال قرانی هم می گرفت

خونشون هم یکی از همون پایین شهر ها

که نمی دونم کجاست 

 خلاصه این که پسر بسیار خوب وآقایی بود

 وبسیار هم راستگو وشدیدا از دروغ متنفر بود

 وهمین برای من کلی ارزش داشت

 33سال هم سن داشت وهنوز هم بیکار بود

 وبعضی موقع با ماشین پیکانی که داشت

 مسافر کشی می کرد...

خوب منم طبق معمول بیوگرافی خودمو بهش دادم.

.. وچون ابراهیم بسیار بچه خوب وسالمی بود

 به صحبت هاش گوش می دادم

اصرار داشت که شماره خونه رو بهش بدم

 ولی چون پدر نداشتم

 وهمیشه جوری زندگی کردم که دوست نداشتم

 حرمت وشخصیت پدر توی دوست وآشنا

 به خاطر نادانی من به خطر نیفته این کارو نکردم

.وواقعا اصلا اهل این جور مسائل نبودم

 وهرگز به خاطر ندارم که با پسری ارتباط داشته باشم..

.چون اینقدر پدر منو مغرور به خود تربیت کرده بود

 که هر کسی را لایق هم صحبتی با خودم نمی دیدم

 از حق نگذریم در برابر جنس مونث خودم

 همیشه فروتن ومهربان بودم

وارزش زیادی برای دوستان خودم قائل هستم

 ولی در برابرمذکر همیشه با غرور وسربلندی

 قد علم می کردم

.حتی توی دانشگاه چنان برخوردی دارم

 که همه احترام زیادی برای من قائل هستند

ومنو به اسم کوچیک صدا نمی کنند

واین از تربیت درست پدرم می دونم

 ابراهمی وقتی دید من اصلا توجهی به اصرارش ندارم

 خواهش کردکه من بهش تلفن بزنم ...

وای خدای بزرگ این پسر ول کن ماجرا نبود ..

.می گفت از برخورد ورفتارت خوشم اومده

 ونمی تونم توجهی نداشته باشم..

.بهش گفتم

من تا حالا توی عمرم با پسری تلفنی حرف نزدم

می گفت تورو به کلمات قران بهانه نیار

 وبرای یک بار که شده امتحان کن

 من از اون طور پسرانیستم

می گفتم باید منو به چشم خواهر ببینی

 قول داد که همینطور هم است

هر چی گفتم اون جور دیگه ای التماس می کرد

ساعت پنج صبح بود که دیگه داشتم می مردم

 وبا هزار خواهش وتنما رفتم خوابیدم

فریبا هم فضولیش گل کرده بود

 پا به پای من کنارم نشسته بود ونگاه می کرد

.فردا ساعت یازده بود که از خواب بیدار شدیم

 اصلا دوست نداشتم به ابراهیم تلفن بزنم

 ولی چون قول داده بودبایستی تلفن می زدم

...قلبم توی دهنم بودمن وفریبا به مخابرات رفتیم

 چون می ترسیدم شماره ی ما روی تلفن اون بیفته

 وخر بیار وباقالی بار کن !

چون اصلا دوست نداشتم حرمت وحریم پاک خونه

 با اشتباه من آلوده بشه

وقتی داشتم شماره می گرفتم

دستم به وضوح می لرزید...

همین که دوتا زنگ خورد

 سریع گوشی رو توی دست فریبا گذاشتم

 والتماس کردم با ابراهیم حرف بزنه

فریبا ناچار قبول کردوخودشو به اسم من معرفی کرد

یک ربعی با هم حرف زدند

 وفریبا گوشی رو گذاشت وگفت:

 وای خدا این پسر چقدر وراج هستش

 اصلا حرف کم نمی یاره

وانگار با اصراراز فریبا خواسته بود

 فردا هم بهش زنگ بزنه

 وفریبا هم قول داده بود که تماس می گیره

بالاخره غروب بود که وارد مسنجر شدم

 که دیدم چراغش روشنه

توجهی نکردم.

ولی همین که وارد شدم اون بهم سلام داد

جوابشو دادم وابراهیم تشکر کرد

 که امروز صبح بهش تلفن زدم

منم گفتم خواهش می کنم قابلی نداره

وباز دوساعتی مغز منو توی هاونگ کوبید وکلی حرف زد

 ...نمی دونم این همه حرفای قشنگ وزیبا

رو از کجا بلد بود که آدمو محو صحبتاش می کرد

....فردا صبح هم از فریبا خواستم تا با تماس بگیرد

 واو با اصرار من قبول کرد

 ولی اون روز پنج دقیقه بیشتر حرف نزد

 وبهانه آورد که کلاس دارد ونمی تواند حرف بزند

فردای آن روز که فریبا به جای خودم

برای تلفن زدن به ابراهیم فرستاده بودم

 دیدم بعد از نیم ساعت فریبا خونه اومد وگفت

 که دیگه نمی تونه نقش منو بازی کنه

 وحقیقت رو به ابراهیم گفته

 وابراهیم خیلی ناراحت شده

وگفته من می خوام با کسی صحبت کنم

 که روز اول با اون چت داشتم

 اون دختری که مغرور بود

 ومنو با رفتارش تحت تاثیر قرار داده بود

فردای اون روز که داخل مسنجر شدم

 ابراهیم وارد شد وخیلی از دستم دلخور بود

نمی دونستم چی بهش بگم

  بهش گفتم که من اینطور دختری نیستم

 که بتونم با پسری راحت ارتباط برقرار کنم .

او خوشحال می شد وقتی من اینطور حرف می زدم

می گفتمن تورو ستایش می کنم

چون با این که تو یکی یک دونه خانواده ات هستی

 و مادر ت هم زیاد بالای سرت نیست

 که مدام مراقبت باشه با این حال خیلی خوب تونستی

 حفظ شخصیت وآبرو کنی

ومن رفتار تو رو ستایش می کنم

 وبیشتر جذب رفتارت می شم....ای

ای خدا نمی دونستم باید چکار کنم .

.پسر خوبی بود

ولی زیاد برای حرفاش سماجت به خرج می داد

وبالاخره با اصرار خواست من بهش تلفن بزنم

قبول کردم...................

 

 

این داستان ادامه دارد....

نظردونی رو بترکونید..!

که صاحاب داستان پشیمون نشه ها.!

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی




نویسنده : کورش ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۳

امروز داشتم تو مجله در مورد این بچه های خیابانی...میخوندم....

.یاد این بچه های

افتادم که فال حافظ میفروشن افتادم.....

همیشه من خیلی بی تفاوت از کنارشون رد میشم

شاید خیلی از شما هم این کار رو بکنین..

ولی با خودم گفتم از این به بعد سعی میکنم هر

دفعه یه فال ازشون بخرم...

آخه 50 تومن که چیزی نیست.ها؟....شاید همین 50 تومن من باعث

باشه بچه هه...دست خالی نره خونه..کتک نخوره ها..!

وای که چه کارا میکنه این 50 تومن!

به نظر شما این شاید بهتر از انداختن پول تو صندوق صدقات هست یا نیست.؟

آخه بعضی ها میگن اون پول هاپولی میشه!

 

 

بگذریم... سعی میکنم از شنبه داستان عشق رو بذارم..

امروز هم دوباره پروانه ی شدم...این چند خط تقدیم به عاشقا...

 

 

میگیره دل بهونه ت....میآم به سوی خونه ت...

اگه کسی ببینه.....میگم شدم دیونه ت...

 

میدونی توی دنیا...به غیر تو ندارم....

اگه بخوای دلم رو ....به زیر پات میزارم...

 

نظر شما چیه؟

 

 




کلمات کلیدی :کمی اجتماعی تر




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸۳

عاشقانه ترین ترانه تاریخ...!؟

امروز میخوام دو ترانه بنویسم که به نظرم عاشقانه ترین ترانه های تاریخ هستند...

تا نظر شما چه باشه...

شما کدوم رو انتخاب میکنین..؟؟؟

1.سر سپرده 2.قبله

حتی ببینین اسمشون چه عاشقانه س!

 

سر سپرده........خواننده: andy

 

 

 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت...

 

اگه با اشکای گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بسوزه بعد دنیای دو روزه.....

 

اگه نقش قصه ها شی ...مه روی قله ها شی...

بری و از من جدا شی...اگه باشی یا نباشی...

 

نه فقط عاشقت هستم....مرهمی رو قلب خستم....

این تو ی که میپرستم.....سر سپرده تو هستم.....

 

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشن....

میگذرم...از هر چه دارم...اگه باشی عاشق من....

 

اگه زنجیره به پاهام ،اگه قفل و اگه صد بند....

میرسم هر جا که هستی ...به تو و عشق تو سوگند....

 

اگه باشی تاجی بر سر...

 

یا که از ذره ی کمتر....

 

دل من داغ تو داره....

 

تا ابد تا روز آخر.....

 

 

نه فقط عاشقت هستم...مرهمی رو قلب هستم...

این توی که میپرستم....سر سپرده تو هستم....

 

اگه با یک قلب تبدار...بشم از عشق تو بیمار....

یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار.....

 

اگه زندگیم فنا شه،...طعمه خشم خدا شه...

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه...

 

اگه قلبمو شکستی...

 

رفتی و از من گسستی..

 

مهربون یا خود پرستی.....

 

هر که هستی...

 

هر چه هستی،....

 

نه فقط عاشقت هستم...مرهمی رو قلب خستم...

این توی که میپرستم...تو بتی من بت پرستم...

 

عشق من......

 

 

2...قبله         خواننده: ابی

 

 

 

 

پشت دیوار شب یه راهی داره...که میره یه راس در خونه ستاره...

 

چار قدم از ور دل ماه که رد شی....میبینی ماه شب چهارده داره...

 

خورشید خوانوم ابروشو ور میداره...خورشید خوانوم ابروشو ور میداره....

 

بیا بریم اونجا که شباش...بوی تو باشه تو هواش.....

 

باد که میآد رد شه بره...بریزه سرت ستاره هاش.......

 

وقتی میآی قشنگ ترین پیرهنتو تنت کن.....

 

تاج سر سروریتو سرت کن...

( عشق من تاج خدا داده رو سرش بود...مدل موهاش..مثل تاج..)

 

چشماتو مست کن همه جا رو بشکن ...

الا( من میگم حتی..!) دل ساده و عاشق من...

 

قبله یعنی حلقه چشم مستت....

ضریح اونه که دست بزنم به دستت....

 

جای دخیل پامو ببند تو خونه ت...

به جای مهر سرمو بذار رو شونت

 

سرمو بذار رو شونت....

 

دیگه وصف جمال معشوق از این قشنگ تر میشه..؟؟؟؟؟

 

andy برای عاشقا ی که به عشقشون نمیرسن...و ابی برا اونا که میرسن

عاشقانه ترین رو خوندن به نظر من البته...

 

خواهش میکنم صادقانه

 در مورد این دو تا ترانه نظر بدین...

میخوام نظر دونی! رو بترکونین ها!!!

 




کلمات کلیدی :ترانه و کلمات کلیدی :اندی




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ شهریور ۱۳۸۳

اول یه خبر بدم بهتون که

 قراره یه داستان عشق دیگه تو این وبلاگ نوشته بشه!

به زودی زود...مثل قبلی به صورت سریال.!

هر کسی هم داستان عشق مشق! داره

که میخواد من بزارم تو وب برام e-mail بزنه

 

...اما...مطلب امروز..

 

چند روز پیش تلویزیون داشت مراسم استقبال مردم

از هادی ساعی رو نشون می داد

تو شهر ری...وقتی دیدم مردم با چه شوق و ذوقی

 رو سر و دست بلندش می کنن..

اول که اشک من شوق من هم در اومد..بعد هم یه نکته ی رو متوجه شدم...

 

مردم خدمتگزاران و پهلوون های خودشون رو خوب میشناسن...

 

اینو گفتم یاد یه قضیه از جهان پهلوان تختی افتادم

..شاید شنیده باشید..

اون موقع که زلزله اومد نمیدونم رودبار و...اینا بود فکر کنم...

میدونید تختی چه کار کرد؟؟

خودش با چشم گریون راه افتاد تو خیابون...یه گونی هم دستش گرفت!!!

از مردم کمکا هاشونو جمع کرد...یه دقه هم صبر نکرد.

..خودش راه افتاد رفت شمال..

پولا رو به هیچ مسئولی نداد که ببره..خودش برد

 با دست خودش بین مردم تقسیم کرد..

 

الان چه حالی پیدا کردی.؟ من که اینو وقتی شنیدم..وای...

 

حالا شما زلزله بم رو مقایسه کنید....این همه کمک خارجی ها کجا رفت..؟

چادر هاشون تو بازار دارن میفروشن!

بگذریم...سیاسیش نکنیم!....

با گفتن دو خاصیت ورزش حرفمو تموم می کنم

1...فکر نمیکنم تو این زمونه دیگه شادی خالص پیدا بشه..

..ولی این ورزشه که میتونه

برا چند لحظه...یه شادی نآب رو به دل همه بیاره نه...؟

 

2...یونان رو دیدید..؟ فکر میکنید چه جور میشد

 نام یه کشور این همه تکرار بشه..؟

اینم خاصیت ورزشه...ما میتونیم با ورزشمون

 خودمون رو به دنیا معرفی کنیم نه..؟

رضا زاده رو دیدید...همه دنیا اون موقع نام ایران رو شنیدن.

..ما چه جوری میتونستیم

خودمونو غیر ورزش اینجوری تو صدر اخبار قرار بدیم؟

 

 

و اما....فعلا سوژه و شعر کم اوردم..! شاید وب دیر تر اپدیت بشه..البته شاید..!

ولی دانشگاه که شروع بشه میدونم سوژه خودش میآد!!!

 

 

راستی مثل همیشه

 با نظراتتون منو دلگرم کنید...




کلمات کلیدی :کمی اجتماعی تر




نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳

اینم چند بیت شعر از چند جا...!ولی قشنگن بخونین میفهمین...!


تو نگفتی با من از عشق.. قصه دل دادگی
من شدم پا بند عشقت رو صفا ی سادگی

اولین عشقم تو بودی
ای کلام آخرین
دست من باید بگیری در این افتادگی....

 

بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم

نمی بوسم لب پیمانه می..
خرابان و جگر خون تو هستم

 


الهی کدام درد باشد از این بیش؟؟
که معشوق باشد توانگر عاشق درویش

من کیستم که تو را خواهم؟
چون از قسمت خود اگاهم

درد محبت تو بلا
و بلا از دوست عطا ست

 

 

آره بدون آهنگ زیاد به دل نمی چسبه.!حالا بگذریم...

 

من دوباره به یه خصلت ما آدما پی بردم.! که بهتر دیدم برا شما هم بگم

نظرتون رو بپرسم..

این در ادامه همون مطلب خوشبختیه!

هیچ توجه کردین..ما وقتی مشکلی برامون پیش

میآد...فکر می کنیم الان فقط ما این مشکل رو داریم...

اصلاً این سخت ترین حالته که ممکنه

برا یه نفر پیش بیاد...خلاصه فکر می کنیم که خیلی داره به ما سخت می گذره

و هیچ کس

تو این دنیا الان به اندازه ما رنج نمی کشه..!

 خلاصه تو سختی کشیدن با همه کل میذاریم.!

شما رو نمیدونم ولی این برا من که پیش اومده..!

مخصوصان در مسائل عاشقی ! که

ما فکر میکنیم چه قدر بدبختیم و این همه بلا فقط سر ما اومده!

حالا من فکر میکنم باید در اینجور مواقع یه کم واقع بین تر باشیم

یه خورده به مشکلات بزرگتر ! که ممکن بود پیش بیاد فکر کنیم،!

اون وقت باز جا برای

شکر کردن پیدا می کنیم نه..؟

 تازه احساس درد و رنجمون کمتر میشه میتونیم بهتر

تحمل کنیم...این داستان رو بخونید تا بهتر بفهمید..!

 

 

یه نفر از سفر که میاد میبینه خونش آتیش گرفته! زن و بچش مردن...!

یارو تا میبینه شروع میکنه به سجده و خدا رو شکر کردن..!!!

می پرسن چرا داری شکر می کنی..؟ میگه بلا ی بد تر این بود که خودم هم

خونه بودم و می مردم..!

 

 

نظر شما چیه؟؟

 

 

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳۸۳

 

حتماً بعضی وقتا پیش اومده براتون که

 از وضع خودتون راضی نباشید و بگید ای

خدا چرا من باید اینجوری باشم...

چرا این جور که من می خوام نمیشه...خلاصه احساس

بکنید که خوشبخت نیستید...و نگران آینده باشید...

برا من هم پیش اومده...و بعضی وقتا احساس میکنم خوشبخت نیستم.

..و خیلی نگران آینده میشم..

ولی چه کار کنیم که این احساس نا خوشایند سراغمون نیاد.؟

من فکر میکنم...ما(هر کی که میتونه این نوشته رو بخونه)

 صرف نظر از همه مشکلاتمون جزو

خوشبخت ترین آدم های دنیا هستیم..می پرسی چرا..؟

 این آمار رو بخون...

چون منبعش رو پیدا نکردم اونی که مینویسم تقریبیه

..ولی خیلی نزدیک به واقعیت..

 

میدونستی تو جزو 1% مردم دنیا هستی

 که به کامپیوتر و اینترنت دسترسی داری؟

 

میدونستی همین که میتونی بری سر یخچال! و یه لیوان آب.!

 یا مثلاً یه سیب بخوری از یک میلیارد نفر خوشبخت تری..!

 

میدونی همین که سواد داری و میتونی اینا رو بخونی

 باز هم از یک میلیارد نفرخوشبخت تری؟

 

میدونی همین که میدونی شب موشک نمیاد توسرت !

 از چند ملیون نفر خوشبخت تری؟

 

از همه مهمتر این که اگه سالمی و هیچ چیت نیست

 از بیش از یک میلیارد نفر خوشبخت تری.

.....................

این آمار ها زیاده..ولی فکر کنم فهمیده باشی چه قدر خوشبختی.

..اون منبع نتیجه گرفته بود..

که ما جزو 10% مردم خوشبخت دنیا هستیم..!

 شاید یه کم اغراق باشه ولی من که حالا میفهم چه قدر خوشبختم..

 

و فقط میگم..

.خدایا بی نهایت شکرت..

 

این دو جمله رو هم یادتون باشه...

 

1..خوشبخت کسی نیست که بهترین چیز ها را دارد،

خوشبخت کسی است که از چیز های که دارد

بهترین استفاده رو بکند

 

2..تو همان قدر خوشبخت هستی که فکر می کنی...

 

راستی نظر شما چیه؟




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۸۳

سلام....امروز میخوا م یه کم از عیب های خودم بنویسیم

از شما هم کمک بخوام

که درستشون کنم.!

راستی شب تیم ملی بازی داره..دعا کنید...

اگه بخوام همشو بنویسم که یه کتاب میشه..!

پس خلاصه می نیویسم..

 

1...من حسودم...شاید هم خیلی زیاد....مثل دخترا..!

اگه کسی یه چیزی به دست میآره

من هم میخوام...تازه میخوام فقط من داشته باشم نه اون.!

 

2...من بد خواه دیگرانم...! اینم مثل حسودی.

.نمیخام کسی موفقیتی بیشتر از من به دست

بیاره...!

 

3...تازگی ها سن که رفته بالا..!

چشم چرون هم شدم...البته نه زیاد..بیشتر تو کامپوترم می چرونم!

 

4...زیاد به فکر گذشته هستم..

 

5..زیاد میخوابم.!....زیاد میخورم..ولی خوشبختانه چاق نمیشم..!

 

6....تقلب نمی رسونم...کلا زیاد میل به کار های خلاف عادی ندارم...!

 

7...زیاد حرف میزنم..!!!!!!

و خیلی هم ادعا دارم...

 

 

 

 

شما بگید چه کار کنم..؟؟




کلمات کلیدی :هفت شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳۸۳

دیدم دارم از موضوع وبلاگ منحرف میشم..!

گفتم یه شعر قشنگ بنویسم دوباره بیام تو خط .!

ولی باز هم از اون چرندیات،! مثل دربند،..و تجربه...و...می نویسم!

 

تقدیم به همه عاشقان واقعی

 که به عشق شون نرسیدن مثل من....

 

زور روزگار،،...


اگه به زور روزگار..

..از زندگیت می رم کنار.....


میرم که ثابت بکنم...

...عاشقتم دیوونه وار....

 

تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار...


این از خودم گذشتنو پای خاظر خواهیم بزار...

 

خیال نکن که خواستمت....این اونه که میخواستمت....


به قبله محمدی....اینه که حرف راستمه....

میخوای واست همین وسط داد بزنم..؟

 

با تار زلفات دلمو دار بزنم...؟

 

پیش همه خلق خدا زار بزنم...

 

گریه کنون سر توی دیوار بزنم..؟؟

 

بعد یه عمر ازگار.

.یه عاشقی تو روزگار..

 

از عشق تونست که بگزره..

.بدون باختن تو قمار...

 

 




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳

خیلی حالم گرفته شد..!

 این مطلب رو دیروز نوشتم الان دیدم پاک شده..!!

 دوباره مینویسم..خدایا این پرشین بلاگ رو....

بگذریم....آقا ما...یعنی من و دوستم..رفتیم در بند...!

جای دوستان خالی....

اول راه این افسر ها بودن و bf ها gf رو چک می کردن..!

من هم نگا میکردم صفا..!بعد فهمیدم که پیر شدم.!!!!..

.غم عشق منو پیر کرده...به زور رفتم بالا...البته بالا ها.!!

اما تو راه چه چیزا دیدم..! خودش یه سفّر نامه میشه..!

اول این که همه دو نفره بودن دست در دست هم ...وا چه رو مانتیک.!.

..تا اینجاش فقط یه خورده حسودیم شد..!

ولی بعد که یه خورده به چشم خواهری به این خواهرا نگا کردم.!

 فکر کردم اینجا پاریسه...!واای یه مانتو های دیدم اندازه جلیقه من...!

 و مثل چی تنگ...!!

من فکر کردم اینا چه جوری اینا رو در میآرن.؟؟

اون جور که چسبیده دیگه باید با چاقو کندشون!

بعد هم یه کشف جدید کردم.!فهمیدم این دختر های ما چه بی ریان...!!

نمیخوان چیزی رو از کسی پنهان کنن..!

ظاهر و باطن یکیه.!همونی که هستن رو نشون می دن..! افتاد..؟؟؟؟

خلاصه....این بود دربند رفتن ما...

 

حالا شما بگید این وضع لباس خوبه..؟چرا من اینجوری شدیم..؟ چه کار باید بکنیم..؟

منتظر محبت هات دوستان هستم....

 

راستی....دلکش در گذشت..

..اینو دوستان e-mail زدن.....

بردی از یادم....................یادتونه....این دلکش بود..




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳

از این به بعد سعی میکنم که

 مطالب کوچیکتری بنویسم

 که وقت شما رو کمتر بگیره..!

 البته فقط سعی میکنم..!!

 

 

حتماً تا حالا براتون پیش اومده

 بخواین با یه گروه از دوستان که بر حسب اتفاق

دختر و پسر با همن برین گردش...!

 بعد یه دوست قدیمی هم زنگ میزنه میگه..

.فلانی بیا بریم سینما..! یا بیا کمکم امروز کار دارم ...!

چه کار میکنی.؟؟؟

 

 

یک تجربه.....

بچه ها از من به شما وصیت..!

هیچ وقت به دوستای دخترتون یا دوست پسرتون( کلن دوست

جنس مخالف) بیشتر از دوستای قدیمیتون اهمیت ندید..

چون در نهایت این دوستای قدیمی

هستن که میمونن..! حتی وقتی ازدواج کنید..!

 باور نداری از متاهل ها بپرسید...!

 

 

 

و حالا یه تجربه متناقض..!

 

وقتی حرف gf یا bf پیش میآد

 رو نزدیک ترین دوستاتون هم حساب نکنید...!

چون شما انتخاب دوم هستید..!ا

البته ناراحت نشید..به قول اون شعر....

 

 

گلایه ی ندارم...

..این بازی زندگیست....

 

 

نظر شما چیه..؟؟؟

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸۳

سلام به همه دوستان....

من شرمنده م...

والا پاور کامپیوتر م سوخت...!

10000 تومان خرج

رو دست من گزاشت...

.بعد هم که ویندوز هال ما رو گرفت...!

خلاصه زندگی من نداشتم

دوستانی که of گزاشته بودن

تو این 2 روز...

 واسه تبادل لینک اگه لینکشون نیست.

..یا ادد نکردمشون..

دوباره بی زحمت

 pm بدن....

آخه یاهو هم قات زده بود...!

این 2 روز شانس از در و دیوار

واسه م می ریخت..!

 

 




کلمات کلیدی :متفرقه




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸۳

سخنانی از‌ گابریل گارسیا مارکز

برای زندگی......نظر شما چیه..؟


۱-دوستت دارم نه بخاطر شخصیت تو،

 بلکه بخاطر شخصیتی که

من هنگام با تو بودن پیدا میکنم.


2 – هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد

 و کسی که چنین ارزشی دارد

 باعث اشک ریختن تو نمیشود.


3 – اگر کسی آنطور که میخواهی دوستت ندارد،

 به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد

.
4 – دوست واقعی کسی است که

 دستهای تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند.


5 – بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است

که در کنار او باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید.


6 – هرگز لبخند را ترک نکن

حتی وقتی ناراحتی

، چون هر کسی امکان دارد

عاشق لبخند تو شود.


7 – تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی،

 ولی برای بعضی افراد تمام دنیا هستی.


8 – هرگز وقتت را با کسی که حاضر نیست

 وقتش را با تو بگذراند، نگذران.


9 – خدا خواسته است که

 ابتدا بسیاری افراد نامناسب را بشناسی

 و سپس شخص مناسب را.

 به این ترتیب وقتی او را یافتی بهتر میتوانی شکرگزار باشی.


10 – به چیزی که گذشت غم مخور،

 به آنچه پس از آمد لبخند بزن.


11 – همیشه افرادی هستند که تو را می آزارند.

 با این حال همواره به دیگران اعتماد کن

 و فقط مواظب باش که به کسی که تو را آزرده

، دوباره اعتماد نکنی.


12 – خود را به فرد بهتری تبدیل کن

و مطمئن باش که خود را میشناسی،

 قبل از آنکه شخص دیگری را بشناسی

 و انتظار داشته باشی او تو را بشناسد.


13 – زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار،

 بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد

 که انتظارش را نداری

 

Saturday, August 03, 2002

 

 

سخن هفته:

کسی که دوست می داری

 همه حقی بر تو دارد

 از جمله این که

 دوستت نداشته باشد

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ شهریور ۱۳۸۳

آقا من تابستون واحد تنظیم خانواده گرفتم...!

بعد داشتم جزوه می خوندم.! دیدم نوشته...


در اسلام تنظیم روابط جنسی

 بر دو اصل استوار است.

.یکی تولید مثل از راه حلال ودیگری

ارضا از راه حلال...!!

 فکر کنم منظورش صیغه باشه نه..؟


حالا برا من این سو ال پیش اومده..

.ارضا از راه حلال با نا حلال فرقی داره.؟

وقتی دو نفر برن محضر صیغه کنن

 بعد رابطه د اشته باشن میشه حلال..!

 ولی اگه این محضر رو نرن و اون چند ساعت رو صیغه نباشن

 حلال نمی شه!!


کسی می تونه برا من توضیح بده این چه جوریه اوضاعش؟

اصلاً چرا امر مقدس ازدواج رو محدودکردن به رابطه جنسی.؟

 
اگه من درست نفهمیدم بگید درستش رو!..

میدونید که من از اسلام زیاد اطلاع   ندارم..

 

در واقع نوعی تایید sex هست..فقط قانونیش کرده نه.؟


راستی نظر یادتون نره 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳

قبل از خوندن این ترانه که

 یکی از شاهکار های موسیقی هست

 مخصوصاً با اون نوای نی مخصوص ارمنی ها

....

این توضیحات رو بخونین

 

من نمی دونم چرا andy

 به عنوان یک خواننده مبتذل معروف شده..؟

درسته که بعضی از شعرش مبتذله..

.ولی وقتی غمگین بخونه مثل این آهنگ..

به جرات میگم با اون صدای به قول دوستم

 گلی یا لجنی! اشک آدم رو در می آره..

کسی هم تو این زمینه بهش نمی رسه.!

تو رو خدا این قیافه دوست داشتنی رو ببیین..!

یه حزنی داره این قیافه ...نه.؟

 

تو نباشی..( طلا ی دل..)

 

 

توی روزگاری که دل

، واسه شکستنه...

قیمت طلا ی دل

 قدر سنگ و اهنه....

 

بین این همه غریبه..یه نفر مثل تو میشه...

آشنای که تو قلبم می مونه واسه همیشه...

 

تو نباشی چه کسی

 منو نوازش می کنه.؟

با صبوری با من دل خسته

 سازش می کنه.؟

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه.؟

با صبوری با من دل خسته سازش می کنه.؟

 

تو نباشی نمی خوام

 لحظه ی رو سر بکنم..

نمی دونم بعد تو

 من چی رو باور بکنم...

 

نمی تونم

 

 نمی تونم

 

..که تو رو رها کنم...

 

بعد تو من چه کسی رو

 عشق من صدا کنم؟

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه.؟

با صبوری با من دل خسته سازش می کنه.؟

 

توی روزگاری که

 عشق دیگه رسم زندگی نیست...

وقتی تو دلای سنگی

 هیچ کسی همیشگی نیست...

 

بین این همه غریبه..یه نفر مثل تو میشه...

آشنای که تو قلبم می مونه واسه همیشه...

 

تو نباشی چه کسی منو نوازش می کنه.؟

با صبوری با من دل خسته سازش می کنه.؟

 

راستی نظر بدید و در نظر سنجی احساس من هم شرکت کنید!

 




کلمات کلیدی :ترانه و کلمات کلیدی :اندی




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ شهریور ۱۳۸۳

اینم دومین طلا ی ما....

همونا که واسه حسین نوشتم

..واسه هادی هم بخونید....

الان دوباره همه ایرانی ها

 تو دنیا خوشحال شدن...

باور کنید هیچی

 با شادی ملی قابل مقایسه نیست...

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳۸۳

 

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی

  هر لحظه به دام دگری پا بستی

 

گفتا شیخا هر آنچه گویی هستم

 اما تو چونان که می نمایی هستی؟

                                                                    

   حکیم عمر خیام

http://yar-mehraban.persianblog.ir/

 

 

      این هم یک فرهنگ لغت جدید

آدامس:تنها چیزی که توی دهان خانمها بند میشه

آدم خوار:انسان دوست افراطی

احمق:کسی که دختر همسایه را در تاریکی نبوسد

اوراقچی:تنها موجودی که در دنیا زنها را بهترین رانندگان می داند

ایده آل:شوهری که بتواند با زنش به همان دقت وملایمتی

 که در مورد اتومبیل تازه اش دارد برخورد کند

بزبیار:فلک زده ای که زنش زشت باشه و کلفتش بیریخت

بوسه:تصادفی که فقط یه سیلی به آدم ضرر می زنه

چشم:عضوی که چشم چرانها با آن ارتزاق می کنن

دوران تجرد:دورانی که برای مردها بعد از ازدواج شروع میشه

زوج ایده آل: مرد کر و زن لال!!

سینما:جای که پشت سر شما حرف می زنن

سرخ پوست: مردخوشبختی که وقتی زنش اورا می بوس

د صورتش ماتیکی نمی شه

معجزه:دخترخانمی که زنگ آخر جیم بشه و به سینما نره

موش:خانمهای که نصف شب

 به جیب شوهرهایشان شبیخون می زنن

هالو:شوهری که دستکش ظرفشویی را

بجای اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخره

 

http://ezrail8000.persianblog.ir/

 

 

در عرض یک دقیقه میشه یک نفر رو خرد کرد

در یک ساعت می شه کسی رو دوست داشت

 و در یک روز می شه عاشق شد

ولی یک عمر طول می کشه تا کسی رو فراموش کرد.....

 

http://delemast.persianblog.ir/




کلمات کلیدی :طنز و کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۳

تبریک به رضا زاده و همه ملت ایران...

 دوباره این غرور ملی ما که زخمی شده بعضی وقتا ...حسابی ترمیم شد...

میشه از اهن و فولاد

 یه گل محمدی ساخت....

این کاریه که حسین کرد

این اولین بار بود که به پیروزی کسی حسودیم نشد!!

 باور کن راست میگم...!!!




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۳:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ شهریور ۱۳۸۳

 خواب دیدم که با خدا مصاحبه می کردم...

خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟»

پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»

خدا لبخندی زد و پاسخ داد:

« زمان من ابدیت است...

چه سؤالاتی در ذهن داری

 که دوست داری از من بپرسی؟»

من سؤال کردم:

 « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»

خدا جواب داد....

« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند

و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند.

..و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»

«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند

 و سپس پول خود را خرج می کنند

 تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»

«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند

 و حال خود را فراموش می کنند

به گونه ای که نه در حال و نه در آینده زندگی می کنند»

«اینکه به گونه ای زندگی می کنند

 که گویی هرگز نخواهند مرد

 و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»

دست خدا دست مرا در بر گرفت

و مدتی به سکوت گذشت....

سپس من سؤال کردم:

«به عنوان پرودگار

، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»

خدا پاسخ داد:

« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد

. تنها کاری که می توانند انجام دهند

 این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»

« اینکه یاد بگیرند

 که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»

«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»

« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد

 ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد

 تا این زخمها التیام یابند»

« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست

 که بیشترین ها را دارد

بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»

« اینکه یاد بگیرند

 کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند

 اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»

« اینکه یاد بگیرند

دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»

« اینکه یاد بگیرند

کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»

باافتادگی خطاب به خدا گفتم:

« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»

و افزودم:

 « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»

 

خدا لبخندی زد و گفت...

«فقط اینکه بدانند

من اینجا هستم»

« همیشه»

 

 

 


این متن ترجمه ای است از مصاحبه ای خیالی با خدا که از سایت www.interviewwithgod.net  اقتباس شده است. اگر می خواهید این فایل را بر روی کامپیوتر خود download  کنید تا بتوانید آنرا بدون نیاز به اتصال به اینترنت مشاهده نمایید اینجا را کلیک کنید. (حجم فایل: 1.22mb)

 

نظرات شما عزیزان؟؟؟؟




کلمات کلیدی :تک شماره ای و کلمات کلیدی :متفرقه




نویسنده : کورش ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۳

ببینید ابی در مورد عشق چی گفته....

اینم منبعش..!

 

 

 شب نیلوفری 

عشق در نهایت زیبائی خطرناک هم هست ولی بدون عشق زندگی ما هیچ پایه اساسی نداره و به

خطرش می ارزه و چه بخوایم چه نخوایم دامنمونو میگیره. خطر شیرینیه. وقت گل کردن رویاست. 

نیستی اما یادت اینجاست. به تو میرسم از این شب نیلوفری بتو میرسم من از این راه خاکستری.

به تو که خاطره هام رو به همیشه میبری. میرسم به تو دوباره . .




کلمات کلیدی :کمی احساسی تر و کلمات کلیدی :تک شماره ای