نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ مهر ۱۳۸۳

 

بچه ها بیاین با خودمون رو راست باشیم...!

یه مدتی فکر کردم میخواستم آدم خوب تری ! بشم!..

بعد دیدم این همه خوب بودن خیلی سخته!!..

تصمیم گرفتم اگه بشه هر روز یه کار خوب..آره فقط یه دونه

بسه! انجام بدم....شما چی؟

بهتر نیست همین یه کار رو درست انجام بدیم دیگه

بیشترش پیشکشتون!

 

یه رفیقی دارم تو وبلاگش نوشته...

غم اگر ترکم کند........تنهای تنها میشوم؟

 

این 3 جمله هم تقدیم به شما...

 

زن گردنبند مرد است..! دقت کن چه چیزی به گردنت میبندی...

 

تولد هر کودک نشانه این است که هنوز خدا از انسان نا امید نشده...

 

ناپلون میگه....

از همه ان چیز های که میترسیدم به سرم آمد..! پس از هیچ چیز نترسید!




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۳

 عشق و ترس همسایه اند
هرگاه عشق بر ترس غلبه کند ؛ آدم معشوق می شود
و هر گاه ترس بر عشق غلبه کند ؛ آدم عاشق می شود
شاید به همین خاطر باشد که همه عاشق ها ترسویند و همه معشوق ها مغرور و خودسر
اگه ترس از دست دادن چیزی رو داری ؛ هیچوقت طرفش نرو
چون این ترس بلاخره یه روز تو رو از پا در میاره
حتی ؛ اگه اونو از دست ندی .
ولی اگه به ترست غلبه کنی ... همه چی درست میشه

>>>>>
http://albaloo.blogsky.com/

 

خوب این قسمت اول!...اما شرط میبندم این عکس رو از بازی ایران و آلمان ندید!

 

 

در جریان بازی روز شنبه بین دو تیم فوتبال ایران و آلمان یکی از تماشاگران در اقدامی تعجب برانگیز و غیر منتظره به داخل زمین وارد شد و پس از بوسیدن دست" ینس لمان" دروازه بان تیم ملی آلمان ،روی زمین نشست و بدون هیچ مقاومتی خود را تسلیم نیروهای امنیتی ورزشگاه کرد.
ایلنا/عکس:علی رفیعی/ساعت:21:11/تاریخ:18/07/1383

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۳

 

 

امروز چندتا جمله دارم با یه عکس...

اگه گفتین جمله ها از کیه؟؟شنبه جوابش رو میفهمید اگه نمیدونید...! اما جمله ها...

 

 

بهتره عاشق بشی و عشق ت رو از دست بدی

تا اینکه اصلاً عاشق نشی.....

   

...its better to have loved and lost than to have never loved at all

عشق رو فقط به خاطر اینکه به تو ابراز میشه قبول نکن

...بعضی وقت ها

 نمیدونی چه چیزی داری

تا از دستش میدی اون وقت میفهمی!

 

dont take your love for granted 

sometimes you dont know what you have

until you lose it

 

به معجزه اعتقاد داشته باش....              ...believe in miracles         

 

به همه طر فداراش...

دوستون دارم و اجازه نمیدم از پا بیفتید....

I love you and I wont let you down

 

جمله ها از andy بود! ببخشید بابت تاخیر!

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۳

ازدواج از نگاهی دیگر!

 

بچه بحث رو علمی شروع میکنم!

من تو یه ترجمه به تعریف نیاز..خواسته..و..تقاضا برخوردم...

به تعریف بقیه کار ندارم ولی به تعریف نیاز.......need....توجه کنید...

چیزی که باید بر طرف شود...

حالا ما نیاز های زیادی داریم...به میل جنسی هم میگن نیاز.!؟

تا اینجا رو داشته باشید...میریم سراغ ازدواج.!...تنظیم خانواده من که یادتونه! تابستون..

استاد سر کلاس گفت بچه ها!اگه ازدواج نکنید به خودتون ظلم کردید!...

یعنی ازدواج هم

یک نیازه؟.....نمیدونم کدوم استادی بود که گفت..

.ازدواج تو دین هم واجب شده!

 

حالا میریم سراغ یه نیاز دیگه....نیاز به محبت کردن و محبت دیدن...

که در طبقه بندی

مازلو درجه سوم محسوب شده..

.یعنی پاین تر از نیاز جنسی!!...یعنی اول نیاز جنسی و سایرنیاز های فیزیکی

بعد نیاز های امنیتی...بعد نیاز های عاطفی....

حالا.....ما با دو تا نیاز سر و کار داریم که باید برطرف بشن طبق تعریف!

میبین که طبق الویت هم اول باید نیاز جنسی رو برطرف کنیم بعد بریم سراغ عشق و؟؟؟؟

در حالیکه همه ما منجمله خودم الویت رو میدیم با نیاز های عاطفی...

حالا شما رو رابطه ازدواج ..نیاز جنسی ..نیاز عاطفی.....فکر کنید..! نتیجه بگیرید

 

 

آیا ازدواج اجباریه؟؟

کدوم نیاز رو باید الویت بدیم؟

آیا اصلاً این دو نیازند؟؟به تعریف توجه کنید

 

فکر کردید..؟ حالا نظر دونی رو بترکونید!!!!

 

 

نظر خودم....متاسفانه خیلی وقت ها نیاز های ما در تضاد قرارمیگیرن..

یعنی نمیشه همشون رو با هم ارضا کرد،باید یکی رو انتخاب کرد...

مثل همین ازدواج.....

یعنی من به خاطر اون نیاز عاطفی نمیتونم دوباره ازدواج کنم

چون اگه به خاطر نیاز دیگم ازدواج کنم نیاز اولم رو تحت فشار قرار دادم...یعنی

اگه عاشق شدم و نشد با عشقم ازدواج کنم....نمیتونم دیگه ازدواج کنم

چون ارضای یه نیاز به قیمت نقض اون نیاز میشه....

نمیدونم..نمیتونم درست

توضیح بدم امیدوارم فهمیده باشید!

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ مهر ۱۳۸۳

یک شعر دو خبر!

خوب اول خبر ها رو بگم...مثل اینکه این سایت bravetools خرابه و نمیخواد درست شه!

بدبختی لینکستان من هم اون تو بود...خوب حالا خودم یه جعبه لینک با جال ساختم

ولی بعضی دوستان دوباره باید آدرس لینکشون رو دوباره بدن!

راستی بعضی ها کم لطفی کردن و چون من لینک هام نبود اونام لینک منو

ور داشته بودن! پس حالا دوباره لطف کنن!

پس این افراد هر چه سریعتر ! خودشون رو معرفی کنن!

 


دوست باوفا

به یاد او
عشق زیباست.
علی
مهسا و رهام
یک حرف رمانتیک

.:نوشته های یک عاشق:.

::عاشقانه

 

خبر دوم اینکه بنده یه خبر نامه زدم! که خبر های مهم در مورد وب و....بهتون

برسونم پس ای-میل خودتون رو توش وارد کنید....همین بقله! ستون سمت راست..

و اما شعر....این شعر رو یه دوست خوب معرفی کرد...دستش درد نکنه!

 

گل گلدون....

 

                                                                                

گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب  بو نمی ده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده



گوشهء آسمون پر رنگین کمون
من مثل تاریکی
تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من می رم گم می شم تو جنگل خواب

گل گلدون من
ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو
رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه
دلم یه مرداب

آسمون آبی می شه
اما گل خورشید
از شاخه های بید بالا نمی ره
دره مهتابی می شه
اما گل مهتاب
رو برکه های اب دلش می گیره
تو که دست تکون می دی
به ستاره جون می دی
می شکفه گل از گل باد


وقتی چشات هم میان


دو ستاره کم میان


می سوزه شقایق از داغ

 




کلمات کلیدی :ترانه و کلمات کلیدی :متفرقه




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ مهر ۱۳۸۳

پرسش : مراسم ازدواج شما زرتشتیان چگونه است ؟

پاسخ : به این مراسم زن وشویی یعنی شریک  شدن  زن و شوهر در امر زندگی گفته می شود در ایران باستان ازدواج کردن از کارهای نیک به شمار آمده ، هر پسر و دختر زرتشتی همانند کارهای دیگر خود بایستی بر مبنای خردمندی با یکدیگر ازدواج کنند.

در آیین زرتشتیان چیزی به نام مهریه مرسوم نیست ، تک همسری سفارش شده و پیروی می شود، جدایی ( طلاق ) نیز مگر در شرایطی ویژه انجام نمی شود ـ زن و شوی تلاش می کنند تا به سفارش اشوزرتشت در زندگی مشترک خود با انجام کار نیک از یکدیگر سبقت بگیرند .

 

پرسش : اجزا سفره گواه گیری (ازدواج زرتشتیان ) کدامند و به چه معنایی ؟

پاسخ : اجزاء اصلی در سفره جشن گواه گیری چنین است :

سفره سبز ، کله قند سبز، دستمال سبز ابریشمی ، کلاه سبز داماد ، ‌توری سبز عروس ، رنگ سبز به نشانِ امرداد ( جاودانگی و سرسبزی در زندگی )

کتاب اوستا و کمربندِ کُشتی  :  به نشان باور و پایداری در دین زرتشتی

چراغ روشن ، آینه و گلابدان : یادآور فروغ و روشنایی دل و جان 

نقل و شربت : نشان شیرین کامی در زندگی مشترک

نخ و سوزن : نماد پیوند همیشگی عشق و مهربانی در زندگی .

قیچی : نماد پیوند عروس و داماد همکاری مداوم در کارها

تخم مرغ : نشان باروری و سهم پایانی از سوی خانواده عروس

انار : نشان سود بیکران در زندگی و داشتن فرزندانی نیکو

دانه های برنج و برگ های خشک آویشن : برای آرزوی تندرستی بی شمار در زندگی 

 

 

 

 

پرسش : آیا اجرا و شنیدن موسیقی در آیین زرتشت آزاد است ، آیا در مراسم مذهبـی از موسیقـی استفـاده می شده است و حالا هم می شود ؟

 پاسخ : سرودهای اشوزرتشت ( گاتها ) دارای وزن و ریتم است ، بنابراین سرایش اوستا با      آهنگ     ویژه خود همراه می باشد از سوی دیگر به صدا درآوردن زنگ در آتشکده به هنگام سرودن اوستا و سابقه چند هزار ساله سازهایی مانند تنبور ، نی ودف در ایران باستان نشان دهنده جایگاه ارزشمند موسیقی در فرهنگ ایران و زرتشتیان است .

 

پرسش : آیا درست است که در گذشته بجای هفت “ سین ” ، هفت “ شین ” داشته ایم ؟ در این صورت آن هفت “ شین ” از چه چیزهایی تشکیل شده بود؟  

پاسخ : در بررسی پژوهشگران ، نخست هفت نوع چیدنی از درختان برسفره نوروزی نهاده شده سپس آنها را در سینی هایی قرار داده اند که به هفت سینی یا هفت سین خلاصه شده است و در برخی از باورها هفت شین هم در سینی هایی که تعداد آنها هفت عدد یعنی نماد مراحل هفت گانه در عرفان زرتشتی است قرار داده اند نوع آنها نیز بستگی به محصول و فرآورده های جغرافیایی ، باورهای قومی و محل داشته است .

 

 

پرسش : اصول دین زرتشت برچه چیزهایی است ؟

پاسخ: بنیاد دین زرتشت بر هفت پایه استوار است :  یکتایی اهورامزدا  ـــ پیامبری اشوزرتشت  ــ  پیروی از اَشاـ داشتن اندیشه ، گفتار ، کردار نیک  ــ آزادی گزینش راه  ــ  پاداش کار نیک و پادافراه (کیفر) کار زشت  ــ جاودانی روان ــ رستاخیز .

 

پرسش : خداوند در دینِ زرتشت چگونه معرفی شده است ؟

پاسخ :  در بینش اشوزرتشت  ،  خداوند با نام اهورامزدا معرفی شده است اهورا یعنی «هستی بخش» مز یعنی «بزرگ» و دا از «دانش و دانایی» آمده است بنابراین خداوند ، دانای بزرگ هستی بخش است که انسان را برده و بندة خویش نمی داند بلکه با خردی که به او هدیه کرده است جایگاه ارزشمند انسانی را به او پیشنهاد کرده است

 

پرسش : بهشت ودوزخ در دین زرتشت چگونه است ؟

پاسخ : در بینش اشوزرتشت ، اهورامزدا جهان هستی را بر مبنای نظم وهنجاری درست و نیک آفریده که اَشا نام دارد . در هنجار راستی ، اصل کنش و واکنش پیوسته وجود دارد . به عبارتی قانون عکس العمل بخشی از هنجار اَشا است که در مورد نیک اندیشی و بد اندیشی انسان نیز نتیجه میدهد . رفتار انسان ، هماهنگ با اندیشه او می تواند خوب و سازنده و یا عکس آن ویران کننده و بد باشد . بر پایة  قانون اشا ، رفتار انسان در همین جهان به خودش باز میگردد و بهشت و دوزخ را برای او بوجود می آورد . پس بهشت یا دوزخ ، بازتاب طبیعی کردار انسان است .

بهشت  بـرگرفته از واژة « وَهیشتـم منـو » در اوستـا اسـت ، یعنی «بهترین منش» و دوزخ از واژة اوستـایـی « دروجو دِمانِه » آمده یعنی جایگاه دروغ و مکان تیره گون که در برخی سرودها نیز به صورت « اَچیشتم مَنُو » آمده یعنی « بدترین منش» بنابراین اهورامزدا بهشت و دوزخ را برای پاداش و یا آزار انسان در دنیای پس از مرگ نیافریده است بلکه واکنشی طبیعی برای رفتار انسان است که بر وجدان و روان او اثر میگذارد از این دیدگاه انسان که با اندیشه و رفتار خود توانایی ساختن دوزخ و بهشت را دارد توانایی کاهش دادن  آنان را نیز خواهد داشت یعنی دوزخ برای انسان ، همیشگی نیست بلکه دیرپا و زمان داراست .

 




کلمات کلیدی :زرتشتی




نویسنده : کورش ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ مهر ۱۳۸۳

  

به دل میگم دیوونه.....میمیری عاشقونه

دوره عشق تمومه.....تو این دور و زمونه

 

بیا فراموشش کن.....آتیش رو خاموشش کن

یار رو بزار تو غصه ...با غم هم اغوشش کن

 

اما دلم تو سینه نداره میل کینه....همش به انتظاره دیدن یار میشنه..

 

دستاش اگه قفس باشه...میخوام قناری باشم

شاید که قسمت همینه....

چرا فراری باشم.؟

 

بهش میگم عزیز من بذار برات فدا شم....

فقط یه ذره جا میخوام که تو دل تو جا شم...

 

نپرس چرا دلم میخواد برای تو فدا شم...

 

این روزا زیاد حوصله نوشتن ندارم....دانشگاه هم که اوضاعش..اه اه!

راستی جشن مهرگا ن و میلاد منجی رو به همه تبریک میگم!




کلمات کلیدی :ترانه




نویسنده : کورش ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ۱۳۸۳

از امروز شاید یه کم هم در مورد دینم نوشتم....

خیلی ها از من در مورد حجاب

و پوشش زرتشتی ها می پرسن...

فکر کنم این عکس کاملاً گویا باشه ..نه؟

  

 




کلمات کلیدی :زرتشتی




نویسنده : کورش ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۳

 امروز دوتا گزارش داریم!...

یکی از دوستان به سلامتی دماغ خود را عمل کردند!

گزارشش رو مینویسیم که ببینید چقدر سخته!

شاید چند نفر منصرف شدن!

گزارش دوم مربوط به دانشگاه بنده میشه!

دوباره ما رفتیم دانشگاه اعصاب خوردی هاش شروع شد!

 

1..گزارش عمل دماغ!

 

سلام دکـتر:         سلام خانوم 

 از کجای بینت شاکی هستی بینی به این خوشکلی!!!

 فقط قوزش رو اعصابم را میره

دکتر: مطمئنی میخوای عملش کنی؟!

بــــــــــــــــــــــــــــــــــــله

دکتر: خوبه خوشکل میشه اما سخته اگه نازنازوئی،

 لوسی عمل بی عمل..!

 بی خیل تحملو واسه چی گذاشتن،...

دکتر: کلی سوالای مسخره بعدش رفت سراغ آزمایش

 نوشتنو،عکسو،ازاین جور چیزا.!

یه روز همه کاراشو کردم ودکتر گفت 26/6میری

 بستری میشی 27عمل....یه همتختی هم واسم پیدا شد

 جاتون خالی عجب دمــــــاغــی داشت

 اونم واسه زیبائی اومده بود،

بیچاره دکتر چقدر کارش سخت شده بود...

تا خود صبح خوابمون نبرد مخ همو تیلیت کردیم.!

داشتیم همدیگرو خر میکردیم

 که آره درد نداره و فلان و...

صدا جیق و دادی میومد که نگو.. !

یکی عمرشو داده بود به شما..

اینقدر ترسیدیم که دیگه کم کم داشتیم پشیمون میشدیم...!!!!

 همون موقع هم یه پرستاره هم با ابروها خفن،قیافه

خطرنـــــــــــــــــــــــــــاک اومد گفت

 واسه ساعت8 آماده باشید 2تا گان هم داد بپوشیم....

.وای خیلی ترسیده بودیم...اول اون رفت 3ساعت طول

 کشید،بعدش من بودم اینقده نذرونیاز کردم که ...

صدام کردن ،انگار دیگه نمیترسیدم داشتن آماده م میکردن

 واسه عمل.....!!هرکدوم از آدمای اتاق عمل میومدن

 یه دستی میزدن ویه چیزی میگفتن آخه دماق به این خوشکلی

 چشه،خودش یه مدله...!تمام بانمکیت به همینه،

ولی همه قول خوشکلتر شدنو بهم میدادن داشتن حرف میزدن

 که دیگه هیچی نفهمیدم...

وقتی به خودم اومدم دیدم مامان بابام دارن از خنده قش میکنن..!..!!

داشتم چرتوپرت میگفتم،

داداشم اومده بود ملاقاتم واسم ویس آورده بود!

 میدونست تا یه مدت نمی تونم حرف بزنم

 میخواست دقم بده بد جنس!

روزتوبیمارستان موندم ولی به خاطر مُسکنااصلاً دردنداشتم

کلاً هیچ مشکل خاصی نداشتم تا......

روزی که فیلتر کشون بود،......امــــــــــــــــــــــــــــــان

امــــــــــــــــــــــــــــان درد ناک تر ازاون نمشه..

گفت3روز دیگه بیا تا گچتو باز کنم رفتم واسه گچ باز کردن

 خداروشکر اصلاً درد نداشت ...ولی خدائی خیلی خوشکل شده با اینکه

 همش ورمه، نوکش هم روبه بالا نیست

 دیگه دمد شد، شده عینهو نخود....!!!الان هم چسب روشه تا 6هفته

دیگه..

«از من به هرکی میخواد عمل کنه:

سخته اما شجاع باشید»

البته واسه من سخت بود.

 

 

2.گزارش روز اول سال سوم دانشگاه!

 

 

خوووب...رفتم دانشگاه مثل همیشه..! پسرا که تحویل نگرفتن!..هر کسی با یار!

خودش مشقول!...بعد رفتم نمره ها رو دیدم! باز اعصابم خورد شد

دیدم بعضی ها نور چشمی بودن باز!...رفتم سر کلاس...استاد زبان

که باحاله! باهاش مشکلی ندارم!....کلاس 2..طراحی بیمارستان!..یه یارو

معمار خفن! اومده بود صداش در نمی اومد...کلی از خودش تعریف کرد!

ولی به نظر آدم پری می اومد!

بعد موقع ناهار شد! باز من تنها شدم!...دوستان با یاران! رفتن ده ده!

واای ساعت 3...فارسی...یارو استاد خفن! مخ ما رو تلیت کرد...از روس و انگلیس

و....گفت...تا ،...من نمیدونم داشت فارسی درس میداد یا تاریخ!

خلاصه....با مخ تلیت اومدم...اما نکته باحالش!....دوباره چشمم به جمال!

بعضی ها روشن شد! و دوباره یکی از عیب هام فرصت شکوفای پیدا کرد!

 

بگذریم....دوستان از این دو گزارش باید عبرت بگیرید! دماغ عمل نکنید..! تو دانشگاه

هم حرص نخورید! فایده نداره!....ها...؟ نظر شما چیه!؟

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۳

خوب امروز میخوایم یه بحث کارشناسی در مورد چت و اسیب شناسی اون داشته باشیم..!

مهمان ما دکتر کورش ! هستن...

اول خلاصه ی از قسمت های قبل داستان رو براتون نمایش

میدیم...! برای کسانی که حوصله ندارن بخونن..

 

یه دختر نجیب..خجالتی...و مهربون بود....اولا کاری به چت و اینترنت نداشت..! اما یکی

از فامیلشون اغفالش میکنه..!این دختر مهربون قصه ما میره تو چت روم.!وای ی..

خلاصه با یه پسر مهربون آشنا میشه...هدف خاصی از چت باهاش نداشته...

ولی یهو میبینه پسره مهربون داستان ما عاشق شده..اونم خفن!

هر چی بهش میگه بابا من به درد تو نمیخورم...لیاقت تو رو ندارم و...

پسر گوش نمیده...میگه تو لایق بهترین عشق هستی و...

خلاصه...دختره میمونه چه کار کنه...تا این که پسره دق میکنه!

خود کشی و....دختره میره دلجوی....و بالاخره راضی میشه

تا فقط باهاش دوست باشه و از ازدواج و این حرفا خبری نباشه...

خلاصه این عشق پاک یا دوستی پاک هنوز ادامه داره....

ببخشید به خیال خودم با مزه نوشتم که از تلخیش کم بشه!

 

-خوب دکتر...نظر شما در مورد چت و این دوستی ها و عشق ها چیه..؟

 

- دکتر کورش به قسمت های مختلف بدنش فشار میآره!

 و بالاخره میگه...

 

به نظر من این ایراد جامعه ماست که امکان ارتباط و دوستی پسرا و دخترا

فقط به صورت مخفیانه امکان پذیره! و یکی از این راه ها چت هستش!

اولش همه (خیلی ها) به قصد ایجاد یک دوستی سالم شروع به چت

با جنس مخالف میکنن بعضی ها م واسه وقت گذرونی این کار رو میکنن

خلاصه هدفشون عشق و ازدواج نیست!هر چند الان 33% ازدواج ها

اینترنتی شده!

ولی چون خیلی از ما ( مثل خودم!) با جنس مخالف ارتباط کمی داشتیم..

و امکآن شناخت اهساسات خودمون و جنس مخالف رو به اندازه کافی نداشتیم..

ممکنه همین سلام و الک های معمولی به نظرمون عاشقانه بیاد!

خلاصه آره...!

- که این طور! اگه ممکنه بیشتر توضیح بدید!

- ببینید به نظر من اگه امکان ارتباط دو جنس در جامعه بیشتر بشه

البته از نوع سالمش! ما حد آقل در چت دیگه این مشکل رو نخواهیم داشت

و من کلاً چت رو به دلیل این که امکان شناخت کافی رو به طرفین نمیده!

و خرج هم داره!!! راه مناسبی برا ازدواج نمیدونم!...

-ببخشید دکتر از پشت صحنه به من اشاره میکنن که وقت ما تموم شده!

چه کار کنیم برنامه زنده همینه دیگه!

 

خوب با شما خداحافظی میکنیم...تا بعد...

منتظر  نظر شما بینندگان عزیز هستیم...




کلمات کلیدی :تک شماره ای و کلمات کلیدی :طنز




نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳

 

اینم قسمت آخر.....

شرمنده دوستان...این خیلی زیاد بود دیگه حوصله ادیت! نداشتم

....راستی حتما نظرتون

رو در مورد این دوستمون بگید...خیلی براش مهمه که بدونه چه جور آدمیه..

 

 

 

 

توی این مدت دوستی قدیمی اینترنتی داشتم به نام محسن که پسر بسیار نازنینی بود وهست چون هنوز با هم چت می کنیم با اون درروم بدهی آشنا شده بودم وهمیشه با هم حرف می زدیم واون سرگذشت خودش وعشقش ناکامشو برام تعریف کرده بود حتی چیزهایی از خودش برام می نوشت که می گفت حتی به مادر ویا دوستان صمیمی چندین ساله اش نگفته است حتی از دوران کدکی خودش برام حرف می زد ووووووو..... منم همیشه حرفامو برای محسن می زدم ومی زنم... چون کسی بود که می تونست درکم کنه وسنگ صبور خوبی برای من بودخواهری نداشتم براش درد دل کنم ولی محسن کسی بود که از یه خواهر ویه برادر برای من عزیزتربود ومن خیلی دوستش داشتم ومثل داداشم براش احترام زیادی قائل بودم....بعضی موقع دوستان خوب بهتر از هزارخویشاوند می تونند باشند....از ابراهیم به محسن گفته بودم واو مدام می گفت اگه می بینم که نمی تونم ابراهیم رو به عنوان همسر قبول داشته باشم بهتره هر چه زودتر به این مسئله خاتمه بدم...یه روز به دروغ به ابراهیم گفتم: امشب قرار ه برام خواستگار بیاد ومامان هم با این ازدواج موافق هست خدایا نمی دونی اون چه حالی شد نوشت تورو خدا این حرفو نزن من می خوام الان باهات تلفنی حرف بزنم...خواهش می کنم شماره تلفنتو بده.... پوزخند زدم وگفتم نه نمی تونم شماره بدم ولی خودم تا یک ساعت دیگه باهات تماس می گیرم... طفلک داشت دیوونه می شد ...نوشت تورو خدا با زندگی من بازی نکن من منتظرتم تا پشت تلفن باهات حرف بزنم/// قبول کردم وبه جای این که یک ساعت بعد تلفن کنم بی خیال که یه عاشق دیوونه بی صبرانه منتظرم است تا صدای نحس منو بشنوه گرفتم ظهر خوابیدم وساعت شش غروب تماس گرفتم ...تا صدای منو شنید با دلخوری گفت تواز زجر دادن من چه نسیبت میشه...دست رو پیش گرفتم که عقب نمونم ///با تغییرگفتم: مگه م مثل تو بیکارم که هر دقیقه پای تلفن بشینم ومدام وراجی کنم/// ابراهیم وبا ملایمت گفت : باشه عزیزم منو ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم /// بعد سعی کرد با زبون افسون گرش منو راضی کنه که برای یک بار هم که شده ببینمش/// بهش گفتم : نه نمی خوام قبل از ازدواجم هرگز با پسری ارتباط داشته باشم تو که می دونی من از کلمه دوست پسر واین حرفا متنفرم... می خوام تا اخر عمر فقط در کنار یکی حرف بزنم وقدم بزنم وزندگی کنم... ابراهیم گفت تورو خدا بزار اون یکی من باشم ... من این افکارتو می پرستم ... من عاشق طرز فکرت هستم... با حالتی کلافه گفتم از اول هم اشتباه کردم که با تو ارتباط برقرار کردم ... می دونم وقتی ازدواج کردم مدام باید عذاب وجدان داشته باشم که یه دختر خوب نبودم... از این حرفایم بیشترلذت می برد واصرارش برای ازدواج با من بیشتر می شد /// بعد از یک ساعت تلفن حرف زدن دیدم گفت گوشی دستت باشه پدرم می خواد باهات حرف زنه/// تعجب کردم.... گفتم پدرت؟؟؟؟؟/ گفت اره پدر می دونه که عاشق هستم دیشب با پدر در مورد تو وحتی عذابی که به من دادی حرف زدم می خواد خودش باهات حر ف بزنه////// شرم تمام وجودمو فرا گرفت " گفتم باشه گوشی رو بده/// صدای مهربان پیرمرد قلبم را به تپش می انداخت در مورد عشق وشیدایی پسرش با من حرف زد ونظرمو خواست ... با شرم گفتم پدر جان ابراهیم اون نیمه گم شده ی من نیست نمی تونم اونو به عنوان همسر قبول کنم ولی می تونم قسم بخورم که می تونه جزء بهترین دوستان من باشه/// پیر مرد سعی کرد نظرمو عوض کنه ولی من واقعا نمی تونستم واقعا برام غیر ممکن بود از طرفی خودم نمی خواستم وگر هم خودم می خواستم می دونستم مامان حتما دیوونه می شد ویه منو می کشت ویا خودشو.... هرروزجواد برادر ابراهیم برام ایمیل می زد و قسمم می داد برادرشو اینقدر اذیت نکنم ...التماس می کرد که اینقدر سوهان روح داداشش نشم/// با جواد دوسه باری به اصرار ابراهیم صحبت کرده بودم. ابراهیم سعی داشت با این کارش منو بیشتر به خانواده اش نزدیک کنه تا من احساس صمیمیت کنم... ولی اون چه می دونست که من سنگدل تر از این حرفا هستم... فردای اون روز ابراهیم بی قرار مدام برام پ م می گذاشت ومی خواست اجازه ندم خواستگار پاشوتوی خونموم بذاره/// قسمم می داد که می تونه خوشبختم کنه/// مدام برام اف می زاشت ویا ایمیل می زد///کلافه شده بودم... وجواب اون بیچاره رو نمیدادم تعجب می کردم که چطوریه انسان تا این حد می تونه عاشق شده باشه به خدای بزرگ من عشق اینچنینی رو توی داستانها خونده بودم وحالا خودم داشتم با چشمم می دیدم ودلم به حال اون معشوق های بیچاره می شوخت که مثل من چه کنه هایی رو تحمل می کردند.. دوروز بعد به اصرار ابراهیم بهش تلفن زدم... خودش بی صبرانه منتظرم بود وگوشی رو با یه نگرانی خاص برداشت /// صدای قشنگش گرفته وغمگین بود بعد از کمی حرف زدن از من پرسید که می خوام جواب خواستگارو چی بدم ... من بدون این که به فکر روحیه ی اون مرد دوست داشتنی باشم... گفتم می خوام باهاش ازدواج کنم/// وحشت زده گفت : تورو خدا بس کن خواهش می کنم با این حرفا عذابم نده تورو به خدایی که می پرستی این حرف رو نزن وبا صدایی مبهم گفت اگه تو ازدواج کنی من خودمومی کشم........ از این حرف خندم گرفت وبا تمسخر گفتم: همه از این حرفا زیاد می زنند// ولی جراتشو ندارند///با صدای گرفته ای گفت باشه بعد می بینیم کاری می کنم تا عمر داری وجدانت عذابت بده///کاری می کنم هرروز روی قبرم بیای وازمن طلب بخشش کنی......... با تمسخر جوابشو دادم/// واو آه می کشید ومی گفت : خیلی سنگدلی... خیلی بی معرفتی... بهش می خندیم ومی گفتم: تو هنوز سنگدلی منو ندیدی/// من از اول بهت گفته بودم که دوستی من با تو یه دوستی ساده مثل یه دوست خوب می مونه ولی تو نخواستی این دوستی رو حفظ کنی........وبه دروغ گفتم که فردا شب جشن بله برون منه//// طفلک فقط گریه کرد ومن با بی رحمی بهش خندیم وگفتم خودتو لوس نکن تو باید برای جشن عقد من حتما بیای /// چون دوست خوب منی........ او اروم ومردانه اشک می ریخت ونمی تونست کلمه ای حرف بزنه... ومنم فاتحانه از اون خداحافظی کردم واوبا صدای بغض آلودفقط یه کلمه گفت:(( خداپشت وپناهت عشق من..............)) وقتی گوشی رو گذاشتم بی اختیار دلم گرفت از این که این همه اذیتش کرده بودم وجدان درد گرفتم... وقتی فریبا شنید که من به ابراهیم چه دروغی گفتم خیلی عصبانی شد ولی چون خیلی دوستم داشت چیزی به ابراهیم نگفت چون او هم بعضی موقع با ابراهیم چت می کرد ورابط بین ما بود. وبا جواد هم چت داشت راستی یادم رفت بگم که فریبا نامزد داره . اینو بگم که من توی خانواده پدری ومادریم خیلی طرف احترام هستم وهمه یه جورایی خاص منو نگاه می کردند ... نمی دونم شاید به خاطر رفتارم وحرمت گذاشتن به بزرگترها بود یا هنر هایی که داشتم ..آخه من جزهنر مینیاتور... توی کارهای فرهنگی فعالیت داشتم ودر مجله های مختلف شعر های کوتاه چاپ می کردم... وکم وبیش فعالیتهای اجتماعی زیادی داشتم ودارم...وهمین باعث شده بود توی فامیل زیاد مورد توجه قرار بگیرم///وفریبا می گفت تو به خودت مغرورهستی چون اطرافیان زیا به تو بها می دن وزیاد نازتو می خرند...خوب بگذریم از مسئله پرت شدیم... فردا صبح بود که وقتی آنلاین شدم دیدم که جواد نوشته تو لایق عشق پاک ابراهیم نبودی ....تو لایق هیچی نیستی حیف ابراهیم که جونشو به خاطرتو فدا کردتوی هرزه که فقط با زبون تونستی برادر بد بخت منو شیفته خودت کنی... خدایا جوادچی نوشته بود یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ابراهیم چه بلایی سرش اومده... وحشت زده بودم دلشوره وجودمو فرا گرفته بودهمون دقیقه موبایلم زنگ زد/// با ناراحتی گوشی رو برداشتم صدای فریبا بود که گریه می کرد وهمین که صدای منو شنید شروع کرد به فحش دادن من/// با تعجب پرسیدم احمق دیوونه چی شده؟ چه مرگته که داری دروری می گی؟ فریبا با هق هق گفت: خفه شو کثافت...دیگه ازت متنفرم تو احمقی که باعث شدی که یه جوون یه بیچاره ی فلک زده به خاطر حماقتها وخودخواهی های تو دست به خودکشی بزنه تو کثافتی می فهمی یانه؟ با نگرانی پرسیدم ؟ هی دختره خل بگو ببینم چی شده این مزخرفات چیه که می گی به خدا به مامانم می گم که تو چقدر به من توهین می کنی.....راستش مامان روی من خیلی حساس بودواجازه نمی دادکسی به من با صدای بلند حرف بزنه خودش بعضی موقع دعوام می کرد ولی اونقدر نبود که منو عصبانی ویا ناراحت بکنه حتی بعضی موقع شده بود که وقتی مامان دعوام می کرد از دعوایی که می کرد خندم می گرفت وحرص مامان در می اومد چون اصلا دعوا کردن بهش نمی اومد...ومن عاشق عشقی که به من داشت بودم/// فریبا با عصبانیت همچنان که فریاد می کشید گفت: دختره ی احمق ابراهیم به خاطر تو خودکشی کرده... الان داشتم با جواد چت می کردم اون بهم گفت که ابراهیم چه بلایی سرخودش اورده تو......... دیگه نتونستم حرفهای فریبا رو بشنوم ... گوشی از دستم افتاد وبدون این که به مامان چیزی بگم به مخابرات رفتم. نمی تونستم باور کنم که یه مرد 33ساله تا این حد احمق باشه که دست به چنین کاری بزنه دوم این که مگه می شه ادم ندیده ونشناخته عاشق بشه وبعد خوشو بکشه اخه ابراهیم حتی منو حضوری ندیده بود حتی از دور وحتی کلمه ای حضوری رودر رو با هم حرف نزده بودیم /// اخه مگه می شه ادم تا این حد عاشق واحمق بشه///نمدونستم مصافت خونه تا مخابرات را چطور دویدم... خدارا شکر مخابرات خلوت بود وقتی شماره ی خونشون رو می گرفتم دستم به وضوح می لرزید چند دفعه زنگ خورد دیدم گوشی رو جواد برداشت وتا صدای منو شنید با بغض گفت: تو با ابراهیم چه کار کردی؟ تو با روح وروان اون چه کردی ؟آخه چرا؟ یعنی تو نمی تونستی این همه عشق رو که توی این زمونه نمی شه پیدا کردومثل گوهر نایاب هست روبا ثروت اونایی که فقط پول دارند ولی قلبی توی سینه شون نیست عوض کنی؟ تو چرا گذاشتی ابراهیم عاشقت بشه؟ چرا با اون این کارو کردی؟ با ناراحتی گفتم: اقا جواد تورو خدا بگو حال ابراهیم چطور من فکر می کنم شمادارید دروغ می گید که منو آزمایش کنید.................جواد با عصبانیت گفت: چرا باید کسی رو آزمایش کنم که ارزش عشق رو نمی دونه چیه تو الان فقط عذاب وجدان داری تو فقط می خوای ببینی که اون نمرده باشه تا عذاب وجدان نگیری//// جواد خیلی عصبانی بود ومن در برابر حرفای اون فقط یه کلمه گفتم : خواهش می کنم ادرس بیمارستان وشماره تلفن بیمارستانی که ابراهیم اونجاست رو بده خواهش می کنم/// جواد در حین گریه ادرس وشماره تلفن رو داد... وگفت هنوز ابراهیم بیهوش هست/// ولی خدا را شکر خطر از سرش گذشته... اون سه بسته قرص دیازپام خورده بود/// به بیمارستان تلفن زدم وبا پدر ابراهیم حرف زدم... پیرمرد با صدایی که از فرط گریه بم شده بود با ملایمت گفت: دخترم نگران نباش خدا را شکر خطر از سرش گذشته نمی خواد خودتو ناراحت کنی ....خدای بزرگ این خانواده منو با رفتارشون شرمنده می کردند...ومن نمی دونستم چطور جوابگوی این همه محبت پاکشون باشم... گفتم می خوام با ابراهیم حرف بزنم...پیرمرد گفت: دختر گلم ابراهیم هنوز بهوش نیومده ولی بهش می کنم که شما تماس گرفتید/// با بغض گفتم: من نمی خواستم اینطور بشه ولی خودش منو مجبور کرد که دروغ بگم/// من........پیرمرد حرفمو قطع کرد وگفت : عزیزم هر چی قسمت باشه همونه نمی شه با تقدیر جنگید... گفتم ولی من دوستش دارم/// مثل داداشم /// می خوام براش حر ف بزنم ولی اون نمی خواد برادرخوبی برام باشه///پیرمرد گفت : عشق چشمشو کور کرده ونمی خواد حقیقت رو بپذیره/// روزی که با من حرف زدی وقتی به من گفتی ابراهیم اون نیمه گم شده ی تو نیست تونستم درکت کنم وامیدوارم هردو بتونید نیمه گم شده خودتونو پیدا کنید وسعادتمند باشید/// تشکر کرد وبعد خداحافظی کردم به محسن ایمیل زدم وبا ناراحتی موضوع رو براش تعریف کردم خیلی ناراحت بود گفت بهتره اصلا تماس نگیرم وابراهیم رو به حال خوش رها کنم تا منو بتونه فراموش کنه ولی مگه می شد دوست به خوبی رو فراموش کرد وحالی از احوالی که من براش درست کردم بودم نپرسید نتونستم وفردا صبح به ابراهیم که هنوز بیمارستان بستری بود تلفن زدم/// وقتی صدای مهربانش را شنیدم بی اختیار به گریه افتادم/// اولین بار بود که صدای گریه منو می شنیدو داشت دیوونه می شد از این که تا این حد اذیتم کرده بود که بالاخره غرورم رو شکسته واشکم رو در اورده بود خیلی ناراحت بود/// با بغض گفت : تورو خدا گریه نکن می دونم که خیلی اذیتت کردم... در حین هق هق گفتم: چرا نمی خوای باور کنی که تو گمشده من نیستی چرا نمی خوای باور کنی که مثل یه دوست خوب برام عزیزی /// من نمی خوام از دستت بدم ولی تو داری کاری می کنی که ازت دوری کنم/// داری کاری می کنی که ازت بدم بیاد آخه چرا برای کسی خودکشی می کنی که لایق عشق به این پاکی نیست///ابراهیم با بغض گفت : باشه دیگه اذیتت نمی کنم/// واز خدا ی عالمیان می خوام که گمشده ات رو پیدا کنی /// می دونم که لایق این عشق نبودم می دونم که ارزشت بیشتر از ایناست/// تو کجا ومن کجا؟؟؟؟؟؟ با خشم فریاد زدم بس کن دیگه خودت می دونی که ثروت و دارایی برام یکذره ارزش نداره ولی تو گمشده ی من نیستی؟؟؟؟/ سکوت کرد یه سکوت غمگین وتلخ که هزاران حرف توش شنیده می شد...... یه سکوت پاییزی که سوزشش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد... یه سکوت؟؟؟؟؟؟ آه خدا نمی تونم دیگه بنویسم اصلا حالم خوب نیست ... غم غریبی رو دلم سنگینی می کنه ..نمی دونم چرابا یاد اوری اون روزا اشک توی چشمام حلقه زده چطور نتونستم اون عشق پاک رو قبول کنم چرا عقاید من مثل دخترای دیگه نیست که نمی تونم رومانتیک فکر کنم فریبا می گفت ای کاش یکی اینطور عاشقانه منو دوست داشت ومن جونمو فداش می کرد م با این که نامزدش واقعا دوستش داره ولی اون عشق ابراهیم رو یه عشق زیبا می دونست که من لایق اون نبودم... ابراهیم کسی که بسیار دوست داشتی ومهربان؟؟؟؟؟؟آه دلم بدجوری گرفته ...... که صبح وشبم را آه کرده ای///سلام عشقی که دوست داری دوست خوبم باشی در صورتی که نمی دونی دوست داشتن خود یه عشقه ... عزیزم الان که دارم اینا را برات می نویسم ساعت سه نیمه شب است... دارم به تو وعشق تو فکر می کنم دارم به عذابی که توی این مدت بهت دادم فکر می کنم... تو خیلی خوبی که منو تحمل کردی... من نمی دونم چطور باید این همه خوبی وگذشت تورو جبران کنم وقتی فکر می کنم که چقدر عشقم رو تحت فشار های روحی گذاشته ام عذاب وجدان بدنم رو می سوزونه... من به تو خیلی بد کردم... من اکه عاشق خوبی بودم تا این حد برای ماندگاری این عشق پافشاری نمی کردم... وعزیزم رو ازاد می گذاشتم تا خودش تصمیم بگیره... من خیلی بد هستم... خیلی شرمنده ات هستم/// می دونی تصمیم گرفتم تا وقتی که خودت بخوای یه دوست خوب برات باقی بمونم /// یه دوست که همیشه کنار عزیزشه چون من نمی خوام تورو از دست بدم/// از دست دادن تو یعنی از دست دادن نفس هایم از دست دادن امیدوم به زندگی/// از دست دادن خاطراتم/// می دونی من خیلی دوستت دارم/// واز این به بعد نمی خوام کسی رو که دوستش دارم عذاب بدم /// پدر راست می گه من اگه عاشقت باشم برای عشقم باید گذشتها داشته باشم... در صورتی که من خودخواه بودم که فقط تورو برای خودم می خواستم در صورتی که به خواسته تو توجهی نداشتم/// ولی ای کاش می شدکنارم بودی //ای کاش می شد عمرمن بودی/// ای کاش شیشه ی عمر من توی دستهای لطیف تو بودکه با یه نگاه قشنگت می شکست وصدای شکستنش گوش قسمت رو کر می کردکه چرا اینچنین برای من قسمت رقم زده/// ای کاش ابروهای کمانی ات طناب پل صراط بودتا با با یه عشوه تو تا قعر جهنم سقوط می کردم... ایکاش لبهای کوچک وقشنگت غنچه رزی بودتا با بوسه ی پروانه ها خاری توی قلب من فرو می رفت ومنو در اعماق سوزش اشک شمعها به آتش می کشید/// تو نمی دونی چه می کشم وچه ها باید بکشم/// ولی بدون دیگه هرگز حرفی از عشقت نمی زنم/// دیگه ناله های شبانه ام را ستاره ها نمی شنوند/// دیگه بغض ترک خورده ام به گوش قلبم هم نمی رسد....فقط سکوت می کنم وبه تماشایت می نشینم... وازدیدن خوشبختی تو دلشاد می شم و به قلب سرگردانم چنگ می زنم واجازه نمی دهم لحظه بطپدتا از صدای طپیدن اون عشقم عذاب نکشد... فقط قول بده هرگز منو فراموش نکنی /// فقط قول بده حتی یک روز منو از خودت بی خبر نگذاری یه سلام تو یه دنیا برای منه عاشق کافیه/// دوستت دارم وبدون تا وقتی حلقه ازدواج رو توی دستهای ظریفت نبینم هرگز چشمان منتظرم به دنبال هیچ دختری نخواهد بود/// ........غم اگر ترکم کند..... تنهای تنها می شوم به خدای قسمتها سپردمت وازش با اشک واه می خوام پشت وپناهت باشه وزیبا ترین قسمت رو برای عشق من بخواد/// دوستت دارم // فراموشم نکن نامه اش را خواندم وبی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد... وصدها بار خوندمش وگریه کردم گریه فقط به خاطر عشق ناکام ودر مانده اوم گریه به خاطر خودم که چرا نتونستم این مجنون رو با آغوش باز قبول کنم/// لیلقت می خواست که من نداشتم/// ایمیلشو برای محسن فرستادم محسن خوشحال بود که بالاخره ابراهیم متوجه شده که اشتباه کرده وبهم تبریک می گفت ولی من دلم تا مدتها گرفته بود نمی دونم چرا ولی بدجوری بهم ریخته بودم/// هرروز برای ابراهیم اف می زاشتم ویا وقتی با هم چت می کردیم سعی می کردیم همه چیز رو عادی نشون بدیم وتا حالا هم با هم ارتباط داریم ومحسن هم می دونه ومدام ساز مخالفت می زنه که بهتره ابراهیم رو فراموشش کنم واینقدر زجرش ندم... ولی ما به هم قول دادیم برای همیشه یه دوست خوب برای هم باشیم//// ولی متاسفانه سه هفته قبل بود که از محسن ایمیل داشتم این یه شروع تازه بود بعد از دوسال آشنایی ما محسن دیگه نتونسته بود عشق پنهانش رو بیشتر از این مخفی نگه داره .... به خدا اصلا باورم نمی شه که محسن عاشقم شده... خودش می گه یک سال هست که دل به من داره ولی نمی تونسته به زبون بیاره ولی دیگه تحمل نداره عشقشو مخفی نگه داره اون فکر می کنه چون دانشجوی صنایع صنعتی شریف تهران است من حاضرم با اون ازدواج کنم/// براش نوشتم من هنوز گمشده ام رو پیدا نکردم وهرگز هم دوست ندارم گم شده ام رو از داخل اینترنت وچت پیدا کنم ... اصلا فکر این که همسر آینده من دوست اینترنتی باشه حالمو از خودم بهم می زنه....... خیلی سعی کردقانعم کنه ولی وقتی دید نسبت به اون بی توجه شدم ومثل قدیم دیگه براش حرف نمی زنم ودرد دل نمی کنم سعی کرد دیگه چیزی نگه وخدا را شکر تا حالا آتیش بس است وفکرم مدتی هست ارومه وبعد از موضوع ابراهیم سعی کردم هر دفعه با کسی چت می کنم خیلی دوستانه وخواهرانه باشه ومدام کلمه برادرم رو تکرار می کنم تا طرف مقابل از کلمات عادی ومحبت آمیز من سوء استفاده نکنه////ابراهیم هنور دوست داشتنی ومهربان همیشه با آغوش باز منتظرم است وبا زیبا ترین کلمات حضورمو خوش آمد می گه ولی دیگه از عشقش حرفی به زبان نمی یاره... چند باربا ای دی های مختلف با اسمهای دختررفتم اذیتش کردم ولی هرگز جواب نمی ده حتی جواب سلام ولی تا اسم منو می بینی با شیفتگی همیشگی پذیرای وجود نالایقم می شه...ومن به عشقش احترام می زارم ولی بازم می گم اون گم شده من نیست...نیست...نیست خوب اینم از عشق اینترنتی من که امیدوارم هرگز کسی گرفتارش نشه...

غم اگر ترکم کند     تنهای تنها می شوم

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳

 

خووب اینم از قسمت سوم..دیگه داره سوزناک میشه...

 

 

 

 

خوب حالا توی تصمیمی که گرفته بودم دودل شدم

راستش تصمیم گرفته بودم بهش بگم

 که دیگه نمی خوام باهات ارتباط تلفنی داشته باشم

 ومثل بقیه می خوام باهات دوست باشم

 اونم یه دوست اینترنتی خوب وسالم

ولی با مریضی که اون داشت

 نمی دونستم باید بهش بگم یا نه

 

فردای اون روز بهش تلفن زدم

 وحالشو پرسیدم گفت که با دارو درد کمتری داره

خوب سعی کردم باآرامش وخونسردی باهاش حرف بزنم

قبلا زیاد اصرار می کرد که همدیگرو ببینیم

 ولی من قبول نمی کردم بهش گفتم

 تو با دیدن عکسم وقتی اینطور دیوونه شدی

 اگه خود منو ببینی دیگه دست از سرم برنمی داری

 ولی اون روزی هزار بار اصرار می کرد

 ولی من قبول نمی کردم ولی فردای اون روز وقتی شنیدم

 اون بیماره بهش پیشنهاد دادم که می خوام ببینمش

اصلا باور نمی کرد وبی اختیار از این حرفم عصبانی شد

وگفت من به ترحم تو نیازی ندارم...

.چرا قبل از این که از بیماری من چیزی بدونی

 هرچی اصرار می کردم قبول نمی کردی

ولی از دیروز تا حالا که از بیماریم بهت گفتم..

اخلاقت یه دنیا با من فرق کرده گفتم

 خوب من می خوام قبل از عملت ببینمت

 

وهرچی اصرار کردم با لجبازی قبول نکرد

 ومنم دیگه اصرار نکردم....

به خاطر بیماریش هرروز بهش تلفن می زدم

 وحالشو می پرسیدم

 ونمی دونستم احمقانه ونااگاهانه این عشقی که

توی سینه ی بیچاره ی او جمع شده عشقی لاعلاج می شه

وفقط من با ازدواج می تونم علاجش کنم...واین غیر ممکن بود//

 

برادرش جواد از عشق برادرش نسبت به من می دونست

 وهروز به چت می اومد واز من می خواست

 برادرشو اذیت نکنم وبه عشق وعلاقه ی او احترام بزارم

یه روز صبح به چت رفتم

 که دیدم جواد برام پیغام گذاشته که

ابراهیم صبح ساعت شش صبح عمل داشته

 ولی به خاطر روحیه ی من چیزی به من نگفته

 تا ناراحت نشم خیلی نگرانش بودم

به جواد تلفن زدم وبعد از احوال پرسی بهم گفت

 که از وقتی که ابراهیم بهوش اومده اصرار داره

که اونو مرخص کنند می گه نمی تونه تا فردا صبر کنه

 وبیمارستان رو روی سرش گذاشته

 ودکتر بالاخره قبول کرده که بعد از ظهر ابراهیم رو مرخص کنه

 پس بعد از ظهرابراهیم مرخص می شه

 وتو می تونی بعد از ظهر تماس بگیری وبا اون حرف بزنی

از این که ابراهیم بدون خبر به من بیمارستان رفته بود

 ازش دلخور بودم بعد از ظهر ساعت شش غروب

 به ابراهیم تلفن زدم وهمین که تلفن یک زنگ خورد

 سریع گوشی رو برداشت انگار بی صبرانه منتظر تلفن من بود

 خیلی سعی می کرد جلوی من قربون صدقه نره

 چون می دونست از این خاله زنک بازی ها بدم می یاد

خوب ولی کلمات دوستت دارم

تو عزیز منی از دهانش خارج نمی شد...

 ومنم با سنگ دلی فقط گوش می دادم

 حتی یادم نمی یاد یک بار بهش گفته باشم دوستت دارم

با این که واقعا دوستش داشتم

 ولی دوست داشتن من عشق نبود

مثل خواهری بود که برادرش را دوست داشت

 ولی اون نمی خواست بفهمه...

بعضی موقع که می دیدم

اون زیاد توی دوست داشتن افراط می کنه عصبی می شدم

 وباورتون نمی شه هرگز با همچنین دوست داشتنی

برخورد نداشتم وحتی جایی هم نشنیده بودم

راستش چند بار با حرفام تحقیرش کردم

 وزیاد تحویلش نمی گرفتم ولی او براش رفتارم مهم نبود

 یعنی مهم بود ولی از دوست داشتن زیاد

با مهربانی ومحبت برخوردم را نایده می گرفت

 بی نهایت دوستم داشت ومنم دوستش داشتم

 وفقط می خواستم مثل یه دوست خوب در کنارم باشد

 بدون این که در مورد من وازدواج با من فکر کند...

 

 

ولی او فقط حرف خودش را می زدوکلافه ام کرده بود...

من یکشنبه ها همیشه تا صبح چت می کردم

وبه قول مامان یک شب را تا صبح شب زنده داری می کردم

 وابراهیم این موضوع رو می دونست

 ومی دونست که هفته ای یک شب تا صبح شب زنده داری می کنم

ازش خواستم خوب استراحت کند تا سریعتر خوب شود

ولی ساعت یک شب بود

که اون با این که تازه از عمل جراحیش گذشته بود وارد مسنجر شد

 من با دیدن اسمش چراغموخاموش کردم

 تا شاید ببینه من نیستم بره استراحت کنه

 ولی اون هر ده دقیقه وارد مسنجر می شد

 وبرام پ م می داد ومی پرسید عزیزم کجایی

 امشب چرا نیستی اگه اومدی پ م بزار تا با هم چت کنیم

ولی من جوابشو نمی دادم

تا فکر کنه نیستم وبره بخوابه

ولی اون با تمام عشق وعلاقه ای که در قلب مهربونش داشت

 هر ده دقیقه واردمی شد ووقتی می دید من نیستم

دوباره پیام می گذاشت ودوباره می رفت

اون شب با سعید چت می کردم بچه خوبی بود

 وبیشتر کمک وبلاک ازش می گرفتم

 واونم از دختری برام حرف می زد که دوستش داشت

وراهنمایی از من می خواست

در صورتی که نمی دانست

خودم به یه گروه هزار نفره برای کمک احتیاج دارم

تا منو از دست این مرد دوست داشتنی نجات بده

 ساعت پنج صبح بود

 که ابراهیم هر ده دقیقه سرک می کشید

وشاید هزار بار اومد سر زد ورفت وجدانم عذابم می داد

 ساعت پنج ونیم بود که بازم ابراهیم اومد

وبا ناراحتی نوشت عزیزم الان ساعت پنج ونیمه

پس کجایی بی اختیار براش نوشتم

کوفت درد مرض اخه تو چته

چرا از اول شب تا حالا اینقدر برام پ م می زاری

هزار بار اومدی ورفتی اخه از جون من چی می خوای

همین که نوشته هامو دید نوشت

سلام عزیز بی معرفت یعنی تو توی مسنجر بود وجوابمو نمی

دادی باخشم نوشتم اره

 دیدم که هزار بار اومدی ورفتی اخه چرا استراحت نمی کنی

 مگه تو امرو عمل نداشتی اخه چه مرگته

با شیدایی که توی نوشته هاش به چشم می خورد نوشت

 که تورو خدا ویس بده تا صدای نازتو بشنوم

کلافه شده بود م وتا ساعت هفت صبح با هم چت کردیم

 وحرف زدیموبالاخره گذشت

تا این که بدون توجه به عواقب حرفم با مادر این مسئله را در میان

گذاشتم خدای من مادر وقتی فهمید

 که من با چه کسی دوست شده ام داشت دیوانه می شد..

.بهش حق می دادم چون من بهترین خواستگارها را داشتم

 از دکتر که پسر خاله ام بود گرفته

 تا مهندس که دوست داداشم

که چند بار همراه داداش به ایران آمده بود

وحالا یه پسر بیکار ولی عاشق پیشه

 می خواست دل دختر یکی یک دونه ی مادرروازش بقاپه

مادر داشت دیوونه می شد

وکلی به من حرف زد وحتی فحش داد

که چرا با هرکسی چت می کنم

واز اون به بعد هردفعه می خواستم چت کنم

 مامان کنارم می نشست ووقتی ابراهیم می آمد

 وبا کلمات قشنگش منو افسون خود می کرد

 مادر عصبانی می شد

وناگهان کامپیوتر رو از برق همانطور که روشن بود خارج می کرد

 واجازه نمی دادچت کنم.................

 

 

وهمین باعث شد که مادر تصمیم بگیره

 منو چند روزی به شمال پیش خاله ام بفرسته شهرستان

 که نه کامپیوتر در دست رس داشتم ونه تلفن...

.خوب منم قبول کردم وبدون این که به ابراهیم چیزی بگم

 راهی شمال شدم واصلا هم عین خیالم نبود

 ونمی دونم چرا اصلا دلم هم برای کسی تنگ نشد....

 بعد دوهفته از شمال برگشتم

اصلا حرفی از ابراهیم به میان نمی اوردم

 وباورت نمی شه اصلا فراموش کردم

 که کسی در یه گوشه ی دنیا برام بی قراره

 وتوی این دوهفته نه اب خورده ونه غذا....

وصبح تا شب فقط پشت کامپیوتر نشسته

 تا نشونی از کسی پیدا کنه که

 اصلا عشق وعلاقه حالیش نیست واصلا به این چیزا فکر نمی کنه///

 

فردای اون روزبه اینترنت وصل شدم

 واول سراغ اخبار روزسیاسی رفتم

خوب چیزایی نوشته بود که کلی اعصابم را بهم ریخت

بعد مسنجر رو باز کردم...

خدای من چقدر ایمیل وچقدر آف لاین از ابراهیم داشتم

با بی توجهی

 

شروع به خوندن کردم وبه نوشته های اون پوزخند می زدم

آخه به خدا هیچ احساسی به اون نداشتم

 وتمام رفتار من نسبت به اون مثل یه دوست خوب بود

ولی این دیوونه نمی خواست باور کنه

با چراغ خاموش وارد مسنجر شده بود

م ونگاهی به لیست مسنجرم انداختم چراغ ها خاموش بود

به ساعت نگاه کردم هفت صبح بود..

.وبلاکمو کمی نگاه کردم ونظرات بچه هارا مرور کردم

 بعد وقتی دیدم کسی توی مسنجر نیست

چراغ رو روشن کردم وخواستم وارد روم نشستی با شاعرا بروم

 که همین که چراغ رو روشن کردم

 ناگهان پ م ابراهیم برام اومد که با ناباوری نوشته بود

 (وای خدای من درست می بینم توهستی )

 خدای بزرگ شکرت من عشقمو ازت خواستم وتو منو نامید نکردی

اه از این طور حرف زدنش حالم بهم می خورد

سلام کردم وگفتم از کی ا مدی چرا با چراغ خاموش اومدی

خواست ویس رو روشن کنم

 با بی حالی وبی رقبتی ویس رو وصل کردم

 وهمین که ارتباط وصل شدم

 با صدای من زیر گریه زد وقتی گریه کرد وجدانم ناراحت شد

 به قول فریبا وجدان درد گرفتم

با ناراحتی گفتم ابراهیم تورو خدا عذابم نده

 چرا خودتو به خاطر من که لیاقتت این عشق پاک رو ندارم

 اینقدر عذاب می دی من لایق این عشق پاک نیستم

 اون با صدای بغض آلود گفت تورو خدا این حرفو نزن

تو لایق بهترین عشقها هستی

تورو خدا اینقدر زجرم نده بزار ببینمت بذارکنارت باشم...

با حالتی کلافه گفتم

بابا دست از سرم بردار خدا این آدم کنه از کجا پیداش شد

که منه بیچاره گرفتار شدم

با بغض گفت تورو خدا تحملم کن

به خدا به تما کائنات خوشبختت می کنم

گفتم: ابراهیم تو نمی تونی با من خوشبخت بشی

 من وتو اصلا وصله هم نیستیم

ای خدا می بایست به کی می گفتم..؟

.اخه من و پدر آخوند اون.....؟ من وچادر گذاشتن...؟

 من وحزب الله....؟ من واون پایین شهر زندگی کردن..؟

 آه خدا یا چرا نمی خواست حرفمو باور کنه....

 

خوب اگه گفی نوبت چیه...؟

 نوبت نظر دادن..!

 

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی