نویسنده : کورش ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

اگه اشتباه نکنم میشه سال 77....همه چی از یه سفر معمولی خانوادگی شروع شد

حدود 20 نفر   از فامیلا با هم دسته جمی رفته بودیم شمال..!

همه هم تو یه ویلا.  ...اون موقع من تازه به زحمت 15 سالم بود!..  .تازه داشتم هر رو از 

  بر تشخیص میدادم..! بله من هم مثل بقیه بچه ها دوست دشتم صندلی عقب بشینم!

بله همون عقب نشستن کار دست من داد واسه یه عمر...!

میدونین که صندلی عقب مینی بوس چه جوره...من بقل یکی از دختری فامیل نشستم...

دروغ چرا...5-6 سال از من بزرگتره....

من هم اون موقع مثل خیلی ها احساس خود با مزگی داشتم..!و این دختر فامیل ما هم

برا اینکه من ضایع نشم! میخندید.....

خندیدن همان و دل من رفتن همان........

برای اولین بار تو این عمر کوتاهم احساس عجیبی پیدا کردم ..!

دیدم این دختر فامیل ما من تا حالا توجه نکرده بودم چه قدر مهربون و قشنگه...!

اون موقع فقط دوستش داشتم....اگر چه با این عقل ناقصم میفهمیدم

که اون سهم من نمیشه! خلاصه..رسیدیم ویلا...

رفتیم کنار دریا.......

دیدم نشسته لب ساحل....یه قلب نسبتن بزرگ کشیده...!من رو هم که دید خندید...!

من هم خیال کردم....بله ما دو نفر عاشقیم....

روزها همین طور میگذشت من بزرگتر شدم....

اون هم چون برادر نداشت مثل برادرش منو دوست داشت....

و من هم نمیفهمیدم که این محبت ها فقط برادرانه هست......چرا ولی راستش میفهمیدم

ولی نمیخواستم باور کنم...با خودم گفتم...شاید اون فقط منو دوست داره ولی من

دیگه عاشقش شدم...!با اینکه میدونستم بهش نمیرسم....با خودم عهد کردم

این احساس پاک رو تا آخر عمرم حفظ کنم.......کاری که الان داره میشه 6 سال و هنوز

حفظ شده

خلاصه........

روز ها گذشت و من هر روز عاشق تر از دیروز...! مثل صا ایران..!

همه چی به خوبی و خوشی داشت پیش میرفت..........

تا این که رسیدم به سال کنکور..........

بدترین سال تمام عمر من....

فعلن تو کف بمونید...! چون این سال کلی ماجرا داره....!

این داستان ادامه دارد......

نظر یادتون نره...




کلمات کلیدی :داستان عشق