نویسنده : کورش ; ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٦ بهمن ۱۳۸۳

دیشب پریشب داشتم کمربند ها رو میدیدم که کاپیتان یاد خاطراتش با وروشکا! افتاده بود
من هم یاد خاطراتم افتادم...فکر کردم آدم با خاطراتش زندگی میکنه...یاد این بیت افتادم

دلخوشم با خاطراتم....اینو از من نگیرید

چیزی که به نظر من این قسمت میخواست پنهانی بهش اشاره کنه

 این بیت از مهستیه که میگه

یک بار آدم تو زندگیش دل میسپاره.......این عشق همون عشقه که جانشین نداره

شما با این بیت موافقید؟

من یه جعبه دارم که چند تا یادگاری از عشقم توش نگه داشتم....

با یه دفترچه خاطرات..شما چی؟ جعبه و دفترچه دارید...؟

به نظر شما این خاطرات رو باید حفظ کرد؟ یا فقط باعث عذاب آدم میشه؟
یا باید گلایه کنیم و بگیم....

نه غم میخوام نه خاطره....فقط بذار رها بشم..
...تو این غریبی نمیخوام ، مجنون قصه ها بشم

آره خلاصه...من که با خاطراتم زنده م...هنوز تو اون زمان موندم!
بهترین خاطره من هم این که یه سال عید دو نفری رفتیم سفر....مثل ماه عسل!
خلاصه شما میگین اینجور خاطره ها رو حفظ کنیم یا پاکشون کنیم تا باعث عذابمون نشن؟

 کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی ماست!




کلمات کلیدی :کمی احساسی تر