نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ امرداد ۱۳۸۳

با استقبال خوب دوستان قسمت دوم داستان رو شروع میکنیم...!

بله رسیدیم به سال کنکور....1380

این سال دیگه من بالغ شدم ....18 سال تمام..!

تو این 3 سال هم اینقدر شعر عاشقونه خوندم که فامیلمون که سهله حافظ شیرازی هم 

فهمیدمن عاشق شدم..!

همه میدونستن ولی کسی جدی نگرفت! و به روی من هم نمیاوردن...!

فکر میکردن یه هوسه زودگذره و زود یادم میره......

ولی نه نشد...!

معشوقه من هم به اوج زیبای رسیده بود...!

تپ و تپ براش خواستگار میاومد.....

خارجی....ایرانی......دکتر .....مهندس.......خلاصه همه واسه خودشون کسی بودن..!

من هم هر دفعه میشنیدم یه خواستگار جدید اومده ...دلم هری میریخت پاین...!ولی هر

دفعه بخیر میگذشت...و خواستگار بیچاره دست از پا دراز تر رد میشد پی کارش...!

اینو داشته باش تا بدونی من تو چه حالی بودم و کافی بود یه ذره به من بی محبتی کنه

تا من قاط بزنم..!

که همینطور شد و من قاط زدم خفن...!

دوباره تو کف بمونید...! چون اگه هی بگم زود تموم میشه...!اون وقت چی بنویسم تو

این وبلاگ؟

نظر یادتون نره...




کلمات کلیدی :داستان عشق