نویسنده : کورش ; ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٤

دفاعیه! احساس کردم بعضی دوستان ناراحت شدن که من از خانوما انتقاد میکنم!
اون افراد کافیه یه لحظه فکر کنن به چه وبلاگی اومدن!
وفادار دلشکسته....من اگه دشمنی داشتم عمرم رو به پای یه زن نمیذاشتم

1-آقا این کامپیوتر شده تمام زندگی بی هدف من! تصمیم دارم یه کلاه گیس! بگیرم بذرام رو
مانیتورش خلاصه شبیه خانم ها بشه! که بیشتر بتونم به عنوان همدم بهش نگاه کنم!
خداییش چی کم داره!؟ حرف میزنه...هیچی نمیخوره!...نق نمیزنه و..البته بعضی وقتا بد جور
اعصاب خورد کن میشه! ولی در مجموع قابل تحمله! مگه نه؟

2-یه مطلب کمی تکان دهنده!یه مقاله در مورد عشق و ..میخوندم،نوشته بود که عشق
وقتی به وجود میآد که روابط بین دو جنس مخالف محدود باشه!
مثل ایران!واسه همین ما
تو اروپا مثل ایران عشق نداریم!وقتی هم روابط بین دو جنس زیادتر میشه عشق جای خودش
رو به دوست داشتن منطقی و بر اساس منافع طرفین میده! یعنی عشق چیزیه که فقط
به علت محدود بودن روابط به وجود میآد!
و ما چیزی به نام عشق افلاطونی نداریم!
نظرت چیه؟ عشق دروغه؟

3-بنده خدا این دخترا..این اواخر زیاد بهشون تاختم! انصافاً شامل این همه
انتقاد نمیشن! باید دلشون رو به دست بیارم! واسه همین این دفعه ازشون
تعریف میکنم...الان بذار فکر کنم..متاسفم! چیزی برای تعریف پیدا نکردم!!!!
شوخی میکنم به دل نگیرید!(آخر انتقاد!) زبان حال شما!: نخیر..این بچه آدم بشو نیست!

4-خارجی ها یه بازی ساختن به نام...شاهزاده ایرانی!....prince of persia...تو قسمت
دوم این بازی شاهزاده از سرنوشت خودش مطلع میشه و به گذشته بر میگرده تا سرنوشت
خودش رو عوض کنه!ولی با تمام تلاش شاهزاده موفق نمیشه...پیرمرد دانا بهش میگه..
این سرنوشت توه و نمیتونی عوضش کنی!
حالا اینجا دو تا نکته هست! یا خارجی ها
فکر میکنن ما ایرانی ها به سرنوشت به این شکل اعتقاد داریم و یا خودشون بهش اعتقاد
دارن! به نظرتون کدوم؟ اصلاً همچین چیزی درسته؟
پاورقی:بازی کامپیوتری یک رسانه فرهنگیه...با این دید به بازی نگاه کن!

 

5-میگم عاشق شدن هر چی هم بدی داشته باشه یه خوبی داره! آدم،آدم شناس خوبی میشه!
باور نداری یه بار عاشق شو! هر چند بعضی ها رو هیچ وقت نمیشه شناخت!

6-داشتم از کوه بر میگشتم...هنوز بطری آبم کمی آب داشت..یه مرده خیلی تشنه ش
بود دادم خورد....گفت خدا مادرت رو برات نگه داره....عجب دعا ی خوبی مگه نه؟

7-یه روز یه پادشاه میخواسته کله یه اسکلت! رو با طلا وزن کنه هر چه قدر طلا تو کفه
ترازو می ریزه دو کفه مساوی نمیشن! یه فیلسوف میآره میگه چرا اینجوریه؟ یارو تو چشم
کله هه خاک میریزه! بعد همه چی درست میشه! میگه که آخه این انسان طمع داره!هر چی
بیشتر طلا ببینه بیشتر میخواد!باید چشم طمعش رو کور کرد!


کنجکاو کنک!!!
یه خواب خیلی وحشتناک!مربوط به sh دیدم! اصرار نکنید چون نمیگم!!

ته دیگ امروز!

قابل توجه بعضی ها! آخه عزیز دل برادر ! خوابیدن باید بالاخره با مردن یه فرقی داشته باشه!!!
آخه چرا وقتی میخوابی انگار مردی! دیگه نمیشه بیدارت کرد! من..>>

اینم دلتنگی های من..
رنگ تردید به عشق خیمه زد تو باورم....وقتی فکر رفتن تو گذشت از سرم

سخن روز!
عشق، تمرین نیایش است و نیایش تمرین سکوت.
آنتوان سنت اگزوپری

کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی ماست!

فقط و فقط اگه صفحه کامنت ها باز نمیشه اینجا کامنت بده>>>>> GetBC(109); ۳۵ نظر




کلمات کلیدی :هفت شماره ای