نویسنده : کورش ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٤

۱-باز هم بازی! یک بازی هست به نام splinter cell که بنده شخصاً عاشق این بازی هستم
در قسمتی از بازی فیشر (شخصیت اصلی) با کمک های یک زن بخشی از ماموریتش رو انجام
میده پس از پایان ماموریت وقتی داره از آسانسور میره پایین به اون دستور داده میشه اون
زن رو بکشه! ..>> dont think! just do it !kill dalia جل الخالق! یعنی سرباز آمریکایی حق
فکر کردن نداره فقط باید دستور رو انجام بده!


2-خنده هاش و چشماش رو با هیچی تو دنیا عوض نمیکنم...بهترین تفریحم این بود که وقتی
تو یه جمع بودیم خیره میشدم تو چشماش ..اونم خیره میشد تو چشمام ..بعد من تو چشاش
غرق میشدم! سعی میکردم اینقدر تو چشاش نگا کنم تا چشاشو بندازه پایین..ولی افسوس..
                                            من همیشه بازنده بودم!

3-مصاحبه andy رو تو ماهواره دیدم و از اونجا که خیلی دوستش دارم
نکاتی رو یادداشت کردم! اگه میخوایید بیشتر از andy بدونید اینا رو بخونید! اینجا
(میدونم اونا که همه متن های منو میخونن این رو هم میخونن!)

۴-من داشتم تلویزیون میدیدم...یه اگهی از این کمک به بیماران بیماری های خاص
دیدم..یخرده تکون خوردم!.(صندلیه ما میخ داره!)..من به شکرانه این سلامتی که دارم چه کار کردم؟
حالا هر روز از این مشکلات کوچولو گلایه میکنم هیچی...چه کار کردم؟
تصمیم دارم به طور مداوم خون بدم...
شما چه کار میکنید؟ اصلاً تا حالا به این موضوع فکر کرده بودید
فکر کنم سعدی آخرش رو گفته...

از دست و زبان که براید که از عهده شکرش به دراید؟

۵-یه چیزی  بگم...یه سری دوستان نامریی دارم!این دوستان که کم نیستن احتمالاً
مدت های مدیدی هست میآن به این وبلاگ سر میزنن ولی هیچ کامنت نمیدن! یهو
یه کامنت میبینم نوشته من شش ماهه وبلاگت رو میخونم ولی تا حالا کامنت ندادم!
بابا من الکی که نمی نویسم کامنت شما نشانه حضور شما و...بذارید من بدونم
شما هم هستید!و دلگرم بشم.این مطلب کلی بود چون میدونم همه شما هم از این دوستان نامریی دارید!


6- عاشقت بودم نفهمیدی؟......هی بهت گفتم(غیر مستقیم) هی تو خندیدی!
                               خندیدی گفتی،عاشقم نباش
4 سال پیش که رسوا شدم!اولش خوشحال بودم با خودم میگفتم اگه قبولم هم
نکنه عوضش دیگه همه فهمیدن..میتونم راحت عاشق باشم!هی بهش میگم
دوست دارم و...ولی افسوس! نمیدونستم که رسوایی یعنی اینکه دیگه نمیتونم
ببینمش...آخ که چه ساده بودم من!پس مواظب باشید که رسوا نشید!

7-هنوز هم لحظاتی هست که از زندگی لذت میبرم!اونم وقتایی که میرم تو رویا
لحظاتی رو با خاطراتم زندگی میکنم...کاشکی میشد رفت تو رویا و دیگه بیرون نیومد! مگه نه؟
این پست یه کم زیادی رمانتیک شد! (3 تا)ببخشید!

ته دیگ امروز!
یکی میگفت بازی خیلی خوبه ولی هیچ بازی عشق بازی نمیشه!!!

اینم دلتنگی های من..

چه طور هنوز پرنده داره هوای پرواز....چه طور هنوز قناری، سر میده بانگ اواز؟؟
مگر خبر ندارن؟ تو رفتی از کنارم......چرا بهت نگفتن بی تو چه حالی دارم....

 سخن روز! 
اگر میخواهید رفتار نامزدتان را بعد از ازدواج بدانید،به فریاد هایی که بر سر برادر
کوچکترش میکشد توجه کنید!
  رولند هیل

کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی ماست!
فقط و فقط اگه صفحه کامنت ها باز نمیشه اینجا کامنت بده>>>>>                        
GetBC(114); ۴۵ نظر




کلمات کلیدی :کمی احساسی تر