نویسنده : کورش ; ساعت ۱:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۳

خوب....سال کنکور شد....گفتم که خواستگارهاش زیاد شده بودن ....ولی یه روز....

تو یه جشن یه نفر رو دید که یه چیزی بهش گفت.....!

وقتی با هم رفتیم پیش مامانش...به مامانش گفت فلانی گفت میخواد باهات حرف بزنه

دو زاریم افتاد که طرف خواستگاره...!

این اولین بار بود که جلوی من از این حرفا میزد....اونم با ذوق و شوق...!

من ناراحت شدم ولی اون انگار نفهمید..! یا به رویه خودش نیورد!

موقع برگشتن....هم صحبت از عروسی اون شد...! اونم که تا حالا همیشه میگفت

طرف من باید اینجور باشه اونجور باشه....اون بار گفت هر کی بتونه منو ببره خارج من

زنش میشم..!.....از اون بعید بود...

خلاصه این شد شروع دل شکستن من....

البته بگم که برای من فرصت پیش اومد برم خارج......

ولی به خاطر اون که اگه برم نمی بینمش و این که از جو خارج خوشم نمی اد نرفتم..

اگه زودتر میگفت،، ولی نه باز هم نمیرفتم...من کشورم رو دوست دارم

 با همه سختی هاش

.....

این داستان ادامه دارد

نظر یادتون نره..




کلمات کلیدی :داستان عشق