نویسنده : کورش ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ امرداد ۱۳۸۳

خوب اینم قسمت چهارم.....

این روزا دقیقاً همون جشنه....یعنی سالگرد دل شکستن من....اینم از سال

سوم..مبارکه..!

خوب ادامه داستان.........

بعد از اون واقعه ما رفتیم پی کارمون...! و خوشبختانه ختم به خیر شد..!فکر کنم

خودش هم نفهمید چرا اون حرف رو زد..!!چون یکی دو تا خواستگار توپ که از خارج اومده

بودن رو رد کرد.....خدای اگه میشد من زنشون میشدم،..!

القصه....ما سرمون به کنکور گرم بود....شانس من هم کلاس کنکورم نزدیک خونه

اونا بود...!من هم از خدا خاسته....! هی تلپ میشدم اونجا....!!

به هر بهونه....یا نوار های جدید براش میبردم...یا میاومدم پس میگرفتم..!!

خلاصه هر وقت من دیر میاومدم مامانم میدونست کجا پیدام کنه..!!!

اما...اما....اون شب شوم رسید......کاش اون شب نرفته بودم.....چشمتون روز بد نبینه...

دیدم یه نفر تریپ خواستگار...داره باهاش حرف میزنه....وااااااای....حالا یارو رفت....

من هم رفتم...!

یه شب دیگه اومدم ای کاش باز نیومده بودم.....اون شب اصلاً تحویلم نگرفت....

اون گوشه دراز کشیده بود درس میخوند...!انگار نه انگار من اومدم دیدنش...!

با حال گرفته رفتم خونه....جوری که مامانم فهمید...! زنگ زد اونجا ....این چرا ناراحته..؟

خودش اومد با من حرف زد...گفت خسته بوده حال نداشته...!من یه خورده اروم شدم

ولی دیگه حناش واسه من رنگی نداشت....!هنوز ناراحت بودم...تا اینکه چند روز بعد

دعوت شدیم خونشون مهمونی.....

طبق معمول تو کف بمونید...!

نظر هم یادتون نره....




کلمات کلیدی :داستان عشق