نویسنده : کورش ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۳

خوب...رسیدیم به مهمونی....من با حال گرفته! رفتم اونجا به امید این که

تحویلم بگیره از دلم در بیاد..!

ولی....نه ..! از این خبرا نبود..!البته همه میگن که اون حق داشت.

...یعنی مهمونی بیشتر زنونه بود..!

واسه همین با بقیه فامیل می پرید..!فقط یه نگا به من کرد ولی باز تحویلم نگرفت...!

این دفعه این قدر ناراحت شدم که وسط مهمونی ول کردم رفتم...! گفتم

که درس دارم و رفتم..!بعد مامانم هم اومد..! گفت دیگه تابلو که سهله..! گالری شدم...!!

خواهرش زنگ زد که چرا رفتی..؟ گفتم میخواستی اشکای منو ببینی..؟

به رو خودش نیورد..!گفت برو درست رو بخون...!

من داشتم گریه میکردم و با مامانم حرف میزدم..اون میگفت....

این هزار تا خواستگار داره...تا تحویلت میگیره لاس بزن..!!!!!بعد هم ولش کن

این واسه دهنت گندس..!بعد مامان اون زنگ زد...وای ی ی ی....گفت که چرا رفتی..؟

اخر این sh کیه..؟ که کوروش این کارا رو میکنه..؟ آخه من اول اسمش رو اندخته بودم

گردنم..! مامانم هم دیگه تعارف نکرد وگفت دختر خودته..!!!!

اونم بهش گفت زکی..! اون نامزد داره..!!....مامانم نه حرفش رو تا ید کرد نه

تکذیب...ولی من باور نکردم....گفتم باید از دهن خودش بشنوم...

اونا دیگه حاضر نبودن منو تو خونه شون راه بدن..! چرا..؟ چون عاشق دخترشون بودم..!
 

ولی قبول کردن برای دادن توضیح برم..!!

من هم مامان بیچارم رو ور داشتم مثلا بریم خواستگاری....آخه من که بابا نداشتم.!

خلاصه چشمتون روز بد نبینه....

رفتیم اونجا..تا اومدم دهن باز کنم..یه اشاره به شوهر خواهرش کردن که منو ببره بیرون..!

اونم تو اشپز خونه بود منو نگا میکرد و لبخند میزد..! این منو کشته...همش لبخند ..!

من نفهمیدم وقتی می خنده خوشحال بشم یا ناراحت..!

خلاصه خیلی محترمانه شوتم کردن بیرون..!!!

اما من که دست بر دار نبودم..!!....

از در بیرونم کردن ...پنجره هنوز بود..!....

این داستان ادامه دارد..!

نظر یادتون نره.....




کلمات کلیدی :داستان عشق