نویسنده : کورش ; ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۳

 متاسفانه قسمت ششم پاک شده!!

 داستان عشق رو کامل اینجا بخونید!

بعله.....اینم از داستان عشق ما که داره به آخر میرسه....

 آقا کجا بودیم...؟(بلا جای رفته بودیم مگه.؟)اها...ترم 2 دانشگاه....

 آقا چشمتون روز بد نبینه.....دیگه از بس ویتامین بهم نرسیده بود...چشمم

درست حسابی نمی دید...

یه روز صبح چشم درد گرفت....مجبور شدم برم بیمارستان....البته هنوز زیاد

وضعم خراب نشده بود...

ولی...قرار شد که تکلیفم معلم شه..!(2 بار از رو درس پترس پسر فدا کار

می نویسی..!)بی مزه... رفتیم بیمارستان ولی کسی ککش هم نگزید...!

 خلاصه تو راه برگشتن همه نصیحت که اگه ادامه بدی می میری...و...!اونم

ککش نمی گزه..!من نمی دونم چرا....واقعاً هنوز نمیدونم چرا...

ولی تصمیم گرفتم اون ریش کذایی رو بزنم...و بعد از 294 روز غذا بخورم....!

اونم چی..؟ تخم مرغ...!خلاصه...فردا رفتم دانشگاه....همه تو کف...!

سعی کردم یه خورده به خودم خوش بگذرونم....طفلی دلم....هیچی نخورده

بود..!وای ...یادم میاد غذا می ذاشتم جلوم....میگفتم به خودم اگه بخوری

دوسش نداری....با اینکه داشتم از گشنگی می مردم ولی نمیخوردم...

ولی نمی دونم اون روز چرا بعد از بیمارستان دیگه نشد....

شاید تحملم تموم شده بود...آخه کم نبود که...294 روز.....همه دیگه

منتظر مردنم بودن...ولی حیف نشد..!خلاصه با نیومدنش به بیمارستان حرف

آخر رو زد..یه روز هم اومده بودن خونه مون....یه عکس دو نفره داشتیم

برده بودن...!یه روز هم یکی از دختر دای هام اومده بود می گفت...

حیف نیست تو اینجا داری می میری...اون داره صفا می کنه.!

ولی چه کار کنم عاشقم.....دوسش دارم....نمی شد...

خلاصه بعد از بیمارستان...یه خورده به قولی آدم شدم...یه اردو با حال

گزاشتم با بچه ها رفتیم شهرستانک..!

حتی نزدیک بود این دل شکسته دوباره تو دام بیفته..!ولی....هنوز عاشق

بودم...قضیه این بود که یه نفر تو کلاسمون بود که خیلی شبیه ش بود...

ولی خدا بهم رحم کرد...!خلاصه دروغ نگم تو 3 سال...با ندیدنش تب عشقم فروکش کرده...

راست میگن از دل برود.....؟ ولی نه ....هنوز هم براش گریه می کنم...

هنوزم نمی تونم فکر کنم که یه روز به یکی بگم دوست دارم....چیزی

که به اون نتونستم بگم....چون زبونم بند می اومد...

الان حتما زندگی خوبی داره با.....تو امریکا...البته 99% نه 100%.....

اوه....یادم رفت بگم که....

تابستون سال بعد از کنکور....تو مجله ای که کار می کرد.....یه پیام تبریک

دیدم....کارم به بیمارستان داشت می کشید...ولی نبردنم....فقط تا صبح گریه می

کردم...بعد هم دوباره هر چی دنبال اون پیام تبریک گشتم پیداش نکردم...!

نکنه چشم اشتباه خونده...؟ یا شاید اسمشون یکی بوده..؟

 

نمی دونم ....ولی واسه همینه که هنوز باور نکردم....هر چند مستقیم و غیر

مستقیم زیاد شنیدم...ولی باور نمی کنم....در واقع نمی خوام باور کنم....

واسه همین میگم این داستان هنوز تموم نشده....

 یعنی ممکنه دو باره ببینمش...؟وای چه می شه..؟........،معلومه در جا می

میرم..!خدا کارش حساب کتاب داره..می دونم یه روزی.....

خوب ولش کن دیگه....فکر کنم یه چیزای رو جا انداخته باشم،...ولی اصلش

همین بود..!اگه بعدن چیزی یادم اومد براتون می نویسم..

برام دعا کنید.....می دونید که چه قدر دوسش دارم....چه قدر می خوام

دوباره لبخندش رو ببینم...

 نظر و شرکت در نظر سنجی یادتون نره....فعلا بای.!

 




کلمات کلیدی :داستان عشق