نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ مهر ۱۳٩٠

1-توی قسمت S04E2 سریال Fringe یک سری اتفاقاتی می افته که باعث
میشه خاطرات دختره از ذهن پروفسور پاک بشه...پروفسور دیگه وجود اون
رو در زندگیش به خاطر نمیاره اما یادش هست که اون چه چیزایی بهش
یاد داده...چطور چنین چیزی ممکنه؟ برویلس میگه: من همیشه فکر میکردم
بعضی ها هستن که اثری روی روحت میزارن که هیچ وقت پاک نمیشه...
من هم اینجوری شدم...حتی اگه سرم به جایی بخوره که دیگه SH رو یادم
نیاد ولی دیگه اون آدم قبل از SH نمیشم...

2-یک عکس جدید ازش دیدم...خوب البته که تنها نبود!
ولی خیلی بیشتر از اینکه دلم بسوزه خوشحال شدم...
خوشحال از دیدنش حتی اگه اون شرایطی که دارم می بینمش
زجرم بده. دفعه اول که اینجوری دیدمش فقط دلم شکست و خوشحال
نشدم ولی الان دیگه اینقدر دلم میخوادش که حاضره ببیندش حتی در
اون شرایط ولی باز هم خوشحال شه...

3-وقتی اون فردی رو پیدا کردی که نقطه وصل تو به این دنیا میشه  آدم دیگه ای میشی،
یه آدم بهتر...وقتی اونو از تو بگیرن...اونوقت چی میشی؟

( از وبلاگ دومم، مطالبش رو بخونید همه اشون رو اینجا نمی آرم)

حرف های من از زبان دیگران! (نوشته من با لینک فرق داره حتماً هر دو رو بخونید!)

4-من هنوز هر شب در آغوش تو بخواب میروم و تو...
در آغوش دیگری!!!

5-سال و سالگرد نه

هر لحظه

مناسبتِ نبودن توست

علیرضا روشن


6-دلتنـــــــــــــــــگی
عین آتش زیر خاکــــــستر است
گـــــــاهی فـــــــکر میکنی تمـــــــــام شده
امّـــــا یــک دفــــعه
همه ات را آتــــش مـــــــــــیزند . . . .
/

7-دلم برای همه ی چیزهایی که ندارم تنگ است...

عاشقانه های کورش برای SH
اگرچه دوست به چیزی نمی خرد ما را
به عالمی نفروشیم مویی از سر دوست
From زروان in Google Reader

کامنت شما نشانه حضور شما و باعث دلگرمی است!




کلمات کلیدی :فیلم