نویسنده : کورش ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ شهریور ۱۳۸۳

خیلی حالم گرفته شد..!

 این مطلب رو دیروز نوشتم الان دیدم پاک شده..!!

 دوباره مینویسم..خدایا این پرشین بلاگ رو....

بگذریم....آقا ما...یعنی من و دوستم..رفتیم در بند...!

جای دوستان خالی....

اول راه این افسر ها بودن و bf ها gf رو چک می کردن..!

من هم نگا میکردم صفا..!بعد فهمیدم که پیر شدم.!!!!..

.غم عشق منو پیر کرده...به زور رفتم بالا...البته بالا ها.!!

اما تو راه چه چیزا دیدم..! خودش یه سفّر نامه میشه..!

اول این که همه دو نفره بودن دست در دست هم ...وا چه رو مانتیک.!.

..تا اینجاش فقط یه خورده حسودیم شد..!

ولی بعد که یه خورده به چشم خواهری به این خواهرا نگا کردم.!

 فکر کردم اینجا پاریسه...!واای یه مانتو های دیدم اندازه جلیقه من...!

 و مثل چی تنگ...!!

من فکر کردم اینا چه جوری اینا رو در میآرن.؟؟

اون جور که چسبیده دیگه باید با چاقو کندشون!

بعد هم یه کشف جدید کردم.!فهمیدم این دختر های ما چه بی ریان...!!

نمیخوان چیزی رو از کسی پنهان کنن..!

ظاهر و باطن یکیه.!همونی که هستن رو نشون می دن..! افتاد..؟؟؟؟

خلاصه....این بود دربند رفتن ما...

 

حالا شما بگید این وضع لباس خوبه..؟چرا من اینجوری شدیم..؟ چه کار باید بکنیم..؟

منتظر محبت هات دوستان هستم....

 

راستی....دلکش در گذشت..

..اینو دوستان e-mail زدن.....

بردی از یادم....................یادتونه....این دلکش بود..




کلمات کلیدی :تک شماره ای