نویسنده : کورش ; ساعت ۸:٥٠ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۳

اینم چند بیت شعر از چند جا...!ولی قشنگن بخونین میفهمین...!


تو نگفتی با من از عشق.. قصه دل دادگی
من شدم پا بند عشقت رو صفا ی سادگی

اولین عشقم تو بودی
ای کلام آخرین
دست من باید بگیری در این افتادگی....

 

بیا ای یار که مجنون تو هستم
خراب لعل میگون تو هستم

نمی بوسم لب پیمانه می..
خرابان و جگر خون تو هستم

 


الهی کدام درد باشد از این بیش؟؟
که معشوق باشد توانگر عاشق درویش

من کیستم که تو را خواهم؟
چون از قسمت خود اگاهم

درد محبت تو بلا
و بلا از دوست عطا ست

 

 

آره بدون آهنگ زیاد به دل نمی چسبه.!حالا بگذریم...

 

من دوباره به یه خصلت ما آدما پی بردم.! که بهتر دیدم برا شما هم بگم

نظرتون رو بپرسم..

این در ادامه همون مطلب خوشبختیه!

هیچ توجه کردین..ما وقتی مشکلی برامون پیش

میآد...فکر می کنیم الان فقط ما این مشکل رو داریم...

اصلاً این سخت ترین حالته که ممکنه

برا یه نفر پیش بیاد...خلاصه فکر می کنیم که خیلی داره به ما سخت می گذره

و هیچ کس

تو این دنیا الان به اندازه ما رنج نمی کشه..!

 خلاصه تو سختی کشیدن با همه کل میذاریم.!

شما رو نمیدونم ولی این برا من که پیش اومده..!

مخصوصان در مسائل عاشقی ! که

ما فکر میکنیم چه قدر بدبختیم و این همه بلا فقط سر ما اومده!

حالا من فکر میکنم باید در اینجور مواقع یه کم واقع بین تر باشیم

یه خورده به مشکلات بزرگتر ! که ممکن بود پیش بیاد فکر کنیم،!

اون وقت باز جا برای

شکر کردن پیدا می کنیم نه..؟

 تازه احساس درد و رنجمون کمتر میشه میتونیم بهتر

تحمل کنیم...این داستان رو بخونید تا بهتر بفهمید..!

 

 

یه نفر از سفر که میاد میبینه خونش آتیش گرفته! زن و بچش مردن...!

یارو تا میبینه شروع میکنه به سجده و خدا رو شکر کردن..!!!

می پرسن چرا داری شکر می کنی..؟ میگه بلا ی بد تر این بود که خودم هم

خونه بودم و می مردم..!

 

 

نظر شما چیه؟؟

 

 

 




کلمات کلیدی :تک شماره ای