نویسنده : کورش ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳

 

خوب اینم قسمت دوم داستان...

.حالا خیلی بیشتر در جریان قرار میگرید...

 

 

 

.....وفردای اون روز بهش تلفن زدم

 وخودش از لرزش صدام فهمید که چقدر منو تحت فشار قرار داده

 که مجبور شدم بهش تلفن بزنم.....

 وگفت این لرزش صدا براش یه دنیا ارزش داره

 چون با یه دختر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ول کن دیگه زیاد از خودتعریف می شه

 ولی حرفای ابراهیم بود ونه حرف من

 دوهفته از آشنایمون می گذشت

ابراهیم سرکار نمی رفت صبح تا شب پشت کامپیوتر نشسته بود

 که با من چت کنه هر روز برام اف می زاشت

وگله می کرد که چرا بهش تلفن نمی زنم

 وبا اصرار هاش منو وادار می کرد

که به مخابرات بروم وتماس بگیرم...

خوب از حق نگذریم منم بدم نمی اومد باهاش حرف بزنم

 چون حرفای بسیار قشنگی می زد

 وبا این که تحصیلات بالایی نداشت ولی بسیار مطالعه داشت

 وخیلی می فهمید ومی دونست....

ومن بیشتر مشکلات کامپیوتری که داشتم

 از ابراهیم راهنمایی می گرفتم

. واو با جان ودل از من دریغ نمی کرد

 ولی با سیاست می خواست بهش تلفن بزنم

واز طریق تلفن به من یاد بدهد

چند تایی از عکسهای خودشو برام فرستاد

 سر بسیار خوش صورت وجذابی بود ..

ومی تونست توی دل هر دختری به راحتی جا باز کنه

ولی وقتی از من پرسید که چطورم خوشگل هستم یا نه

 با بی تفاوتی جواب دادم هی بد نیستی.....

تعجب کرده بود می گفت بی انصاف نمی تونی بهتر از من تعریف کنی.

...واصرار کرد من عکس خودمو براش بفرستم

اول قبول نکردم ولی اینقدر اصرار کرد که

 مثل همیشه تسلیم شدم

ویکی از عکسهای با مقتعه که برای امتحان ورود به جلسه زبان گرفته بودم

 را برایش ایمیل زدم

 خوب وقتی ایمل زدم اون بیشتر از قبل توجه بیش از اندازه ای به من کرد

 طوری که دیگه کاملا منو متعلق به خودش می دونست

 وقتی کمی دیر جوابشو می دادم ناراحت وعصبی می شد

 که چرا دیر جوابشو می دم نکنه که دارم

 با شخص دیگه ای چت می کنم...تا ااینکه خودش بدون اجازه من

 یه ای دی شخصی برای من درست کرد

 وخواسته بود من واون فقط با اون ای دی چت کنیم..

.ولی من قبول نکردم منی که مغرور بودم

وگردنم با این حرفا خم نمی شد

با تاثیر جادوی زبونش کم کم داشتم به اووابسته می شدم

 ولی اینو بگم همین که من کمی عصبانی می شدم

 ابراهیم خیلی سریع کوتاه می اومد وکاری می کرد تا اروم بگیرم..

.یادم می یاد یه روز که تلفنی با هم حرف می زدیم

 او عصبانی شد وتهدید کرد که

 حق ندارم به جز اون با کسی چت کنم

چون اوهم تمام دوستان اینترنتی خودشو به خاطر من کنارزد ه

 وفقط با من چت می کنه ومی خواست منم همین کارو کنم

 بهش گفتم نمی تونم دوستای خوبی مثل علی ویا محسن رو

 که دوسال می شه با هم چت داشتیم

 وقبلا فعالیت های سیاسی با هم داشتیم رو نادیده بگیرم.

ولی ابراهیم قبول نمی کرد

وناگهان از دهانش پرید وگفت

 یا فقط با من چت می کنی ویا اگه نمی خوای اونا رو فراموش کنی

 دیگه منو باید نادیده بگیری یا من ویا دوستان اینترنتیت

منم که از سماجتهای اون کلافه بودم بهش گفتم

 تو اصلا مهم نیستی وچون غیر منطقی حرف می زنی

من دوستانمو انتخاب می کنم واونو کنار می زارم

وای خدای بزرگ من اصلا فکر شو نمی کرد م

این مرد33 ساله با گفتن این حرفم زیر گریه بزنه

 واونجا بود که من عمق عش وعلاقه ی اونو متوجه شدم

 وفهمیدم که دارم چه اشتباه بزرگی می کنم.

 چون من اصلا قصد ازدواج با اونو که یک دنیا

 از نظر خانواده وفرهنگی با هم فاصله داشتیم دا نداشتم

قلبم فرو ریخت داشتم نااگاهانه با احساس یه مرد بازی می کردم

.اروم گفتم ابراهیم تو داری گریه می کنی

 ابراهیم با هق هق مردانه گفت من خیلی دوستت دارم

 نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

 باشه من غیرت وتعصب رو به خاطر تو کنار می زارم

 فقط تورو به خدایی که می پرستی

منو مثل یه کاغذ مچاله شده کنار ننداز

 نمی دونستم باید چکار کنممونده بودم

خدایی چطور بهش یگم که دوستی من یه دوستی ساده است

ومن اصلا در مورد ازدواج با اون فکر نمی کنم.

 داشتم اروم باهاش حرف می زدم

 که دیدم صدای ابراهیم همراه با یه درد بیرون می آید

 پرسیدم چی شده احساس می کنم ناراحتی

 چیزی شده یا نهابراهیم گفت

من می خوام با فریبا حرف بزنم...گفتم در مورد چی ؟؟؟

 گفت در مورد خودم چیزی هست که

 من نمی تونم بهت بگم می خوام به فریبا بگم وفریبا بهت بگه؟؟

 اخمهام توی هم رفت وگفتم به خودم بگو

 قبول نکرد منم چون دیرم شده بود چیزی نگفتم...

 غروب بود که به اینترنت وصل شدم ودیدم

 طبق معمول ابراهیم منتظرم است

 بعد از سلام واحوال پرسی بهش اصرار کردم

 بهم بگه که چی می خواد به فریبا بگه

قبول نکرد منم با عصبانیت گفتم که دیگه باهاش حر ف نمی زنم

 واون به دست وپا افتاد وقبول کرد

 که بهم بگه وبا کلی ناراحتی ومعذبی گفت

که بیماریش خطرناکه ودیروز دکتر بهش گفته سرطان پروستات داره

 خدای من نمی دونید وقتی اینو به من گفت

 چه حالی شدم احساس کردم تمام دنیا رو روی سرم خراب کردند

بغض روی گلوم نشست ونتونستم باهاش چت کنم

 واز سایت خارج شدم اونشب تا صبح خوابم نمی برد.

..بدجوری دلم گرفته بود وفکر اینکه دوست خوبی مثل اون

 اینطور گرفتار بیماری شده واقعا ناراحت بودم

 فریبا می گفت من عاشقش شدم

ولی فکر نکنم عاشق بودم

من فقط دوستش داشتم من ادم رویایی نبودم...

 

این داستان ادامه دارد..

 

 

این بار بیشتر از قبل بترکونید!

 

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی