نویسنده : کورش ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳

 

خووب اینم از قسمت سوم..دیگه داره سوزناک میشه...

 

 

 

 

خوب حالا توی تصمیمی که گرفته بودم دودل شدم

راستش تصمیم گرفته بودم بهش بگم

 که دیگه نمی خوام باهات ارتباط تلفنی داشته باشم

 ومثل بقیه می خوام باهات دوست باشم

 اونم یه دوست اینترنتی خوب وسالم

ولی با مریضی که اون داشت

 نمی دونستم باید بهش بگم یا نه

 

فردای اون روز بهش تلفن زدم

 وحالشو پرسیدم گفت که با دارو درد کمتری داره

خوب سعی کردم باآرامش وخونسردی باهاش حرف بزنم

قبلا زیاد اصرار می کرد که همدیگرو ببینیم

 ولی من قبول نمی کردم بهش گفتم

 تو با دیدن عکسم وقتی اینطور دیوونه شدی

 اگه خود منو ببینی دیگه دست از سرم برنمی داری

 ولی اون روزی هزار بار اصرار می کرد

 ولی من قبول نمی کردم ولی فردای اون روز وقتی شنیدم

 اون بیماره بهش پیشنهاد دادم که می خوام ببینمش

اصلا باور نمی کرد وبی اختیار از این حرفم عصبانی شد

وگفت من به ترحم تو نیازی ندارم...

.چرا قبل از این که از بیماری من چیزی بدونی

 هرچی اصرار می کردم قبول نمی کردی

ولی از دیروز تا حالا که از بیماریم بهت گفتم..

اخلاقت یه دنیا با من فرق کرده گفتم

 خوب من می خوام قبل از عملت ببینمت

 

وهرچی اصرار کردم با لجبازی قبول نکرد

 ومنم دیگه اصرار نکردم....

به خاطر بیماریش هرروز بهش تلفن می زدم

 وحالشو می پرسیدم

 ونمی دونستم احمقانه ونااگاهانه این عشقی که

توی سینه ی بیچاره ی او جمع شده عشقی لاعلاج می شه

وفقط من با ازدواج می تونم علاجش کنم...واین غیر ممکن بود//

 

برادرش جواد از عشق برادرش نسبت به من می دونست

 وهروز به چت می اومد واز من می خواست

 برادرشو اذیت نکنم وبه عشق وعلاقه ی او احترام بزارم

یه روز صبح به چت رفتم

 که دیدم جواد برام پیغام گذاشته که

ابراهیم صبح ساعت شش صبح عمل داشته

 ولی به خاطر روحیه ی من چیزی به من نگفته

 تا ناراحت نشم خیلی نگرانش بودم

به جواد تلفن زدم وبعد از احوال پرسی بهم گفت

 که از وقتی که ابراهیم بهوش اومده اصرار داره

که اونو مرخص کنند می گه نمی تونه تا فردا صبر کنه

 وبیمارستان رو روی سرش گذاشته

 ودکتر بالاخره قبول کرده که بعد از ظهر ابراهیم رو مرخص کنه

 پس بعد از ظهرابراهیم مرخص می شه

 وتو می تونی بعد از ظهر تماس بگیری وبا اون حرف بزنی

از این که ابراهیم بدون خبر به من بیمارستان رفته بود

 ازش دلخور بودم بعد از ظهر ساعت شش غروب

 به ابراهیم تلفن زدم وهمین که تلفن یک زنگ خورد

 سریع گوشی رو برداشت انگار بی صبرانه منتظر تلفن من بود

 خیلی سعی می کرد جلوی من قربون صدقه نره

 چون می دونست از این خاله زنک بازی ها بدم می یاد

خوب ولی کلمات دوستت دارم

تو عزیز منی از دهانش خارج نمی شد...

 ومنم با سنگ دلی فقط گوش می دادم

 حتی یادم نمی یاد یک بار بهش گفته باشم دوستت دارم

با این که واقعا دوستش داشتم

 ولی دوست داشتن من عشق نبود

مثل خواهری بود که برادرش را دوست داشت

 ولی اون نمی خواست بفهمه...

بعضی موقع که می دیدم

اون زیاد توی دوست داشتن افراط می کنه عصبی می شدم

 وباورتون نمی شه هرگز با همچنین دوست داشتنی

برخورد نداشتم وحتی جایی هم نشنیده بودم

راستش چند بار با حرفام تحقیرش کردم

 وزیاد تحویلش نمی گرفتم ولی او براش رفتارم مهم نبود

 یعنی مهم بود ولی از دوست داشتن زیاد

با مهربانی ومحبت برخوردم را نایده می گرفت

 بی نهایت دوستم داشت ومنم دوستش داشتم

 وفقط می خواستم مثل یه دوست خوب در کنارم باشد

 بدون این که در مورد من وازدواج با من فکر کند...

 

 

ولی او فقط حرف خودش را می زدوکلافه ام کرده بود...

من یکشنبه ها همیشه تا صبح چت می کردم

وبه قول مامان یک شب را تا صبح شب زنده داری می کردم

 وابراهیم این موضوع رو می دونست

 ومی دونست که هفته ای یک شب تا صبح شب زنده داری می کنم

ازش خواستم خوب استراحت کند تا سریعتر خوب شود

ولی ساعت یک شب بود

که اون با این که تازه از عمل جراحیش گذشته بود وارد مسنجر شد

 من با دیدن اسمش چراغموخاموش کردم

 تا شاید ببینه من نیستم بره استراحت کنه

 ولی اون هر ده دقیقه وارد مسنجر می شد

 وبرام پ م می داد ومی پرسید عزیزم کجایی

 امشب چرا نیستی اگه اومدی پ م بزار تا با هم چت کنیم

ولی من جوابشو نمی دادم

تا فکر کنه نیستم وبره بخوابه

ولی اون با تمام عشق وعلاقه ای که در قلب مهربونش داشت

 هر ده دقیقه واردمی شد ووقتی می دید من نیستم

دوباره پیام می گذاشت ودوباره می رفت

اون شب با سعید چت می کردم بچه خوبی بود

 وبیشتر کمک وبلاک ازش می گرفتم

 واونم از دختری برام حرف می زد که دوستش داشت

وراهنمایی از من می خواست

در صورتی که نمی دانست

خودم به یه گروه هزار نفره برای کمک احتیاج دارم

تا منو از دست این مرد دوست داشتنی نجات بده

 ساعت پنج صبح بود

 که ابراهیم هر ده دقیقه سرک می کشید

وشاید هزار بار اومد سر زد ورفت وجدانم عذابم می داد

 ساعت پنج ونیم بود که بازم ابراهیم اومد

وبا ناراحتی نوشت عزیزم الان ساعت پنج ونیمه

پس کجایی بی اختیار براش نوشتم

کوفت درد مرض اخه تو چته

چرا از اول شب تا حالا اینقدر برام پ م می زاری

هزار بار اومدی ورفتی اخه از جون من چی می خوای

همین که نوشته هامو دید نوشت

سلام عزیز بی معرفت یعنی تو توی مسنجر بود وجوابمو نمی

دادی باخشم نوشتم اره

 دیدم که هزار بار اومدی ورفتی اخه چرا استراحت نمی کنی

 مگه تو امرو عمل نداشتی اخه چه مرگته

با شیدایی که توی نوشته هاش به چشم می خورد نوشت

 که تورو خدا ویس بده تا صدای نازتو بشنوم

کلافه شده بود م وتا ساعت هفت صبح با هم چت کردیم

 وحرف زدیموبالاخره گذشت

تا این که بدون توجه به عواقب حرفم با مادر این مسئله را در میان

گذاشتم خدای من مادر وقتی فهمید

 که من با چه کسی دوست شده ام داشت دیوانه می شد..

.بهش حق می دادم چون من بهترین خواستگارها را داشتم

 از دکتر که پسر خاله ام بود گرفته

 تا مهندس که دوست داداشم

که چند بار همراه داداش به ایران آمده بود

وحالا یه پسر بیکار ولی عاشق پیشه

 می خواست دل دختر یکی یک دونه ی مادرروازش بقاپه

مادر داشت دیوونه می شد

وکلی به من حرف زد وحتی فحش داد

که چرا با هرکسی چت می کنم

واز اون به بعد هردفعه می خواستم چت کنم

 مامان کنارم می نشست ووقتی ابراهیم می آمد

 وبا کلمات قشنگش منو افسون خود می کرد

 مادر عصبانی می شد

وناگهان کامپیوتر رو از برق همانطور که روشن بود خارج می کرد

 واجازه نمی دادچت کنم.................

 

 

وهمین باعث شد که مادر تصمیم بگیره

 منو چند روزی به شمال پیش خاله ام بفرسته شهرستان

 که نه کامپیوتر در دست رس داشتم ونه تلفن...

.خوب منم قبول کردم وبدون این که به ابراهیم چیزی بگم

 راهی شمال شدم واصلا هم عین خیالم نبود

 ونمی دونم چرا اصلا دلم هم برای کسی تنگ نشد....

 بعد دوهفته از شمال برگشتم

اصلا حرفی از ابراهیم به میان نمی اوردم

 وباورت نمی شه اصلا فراموش کردم

 که کسی در یه گوشه ی دنیا برام بی قراره

 وتوی این دوهفته نه اب خورده ونه غذا....

وصبح تا شب فقط پشت کامپیوتر نشسته

 تا نشونی از کسی پیدا کنه که

 اصلا عشق وعلاقه حالیش نیست واصلا به این چیزا فکر نمی کنه///

 

فردای اون روزبه اینترنت وصل شدم

 واول سراغ اخبار روزسیاسی رفتم

خوب چیزایی نوشته بود که کلی اعصابم را بهم ریخت

بعد مسنجر رو باز کردم...

خدای من چقدر ایمیل وچقدر آف لاین از ابراهیم داشتم

با بی توجهی

 

شروع به خوندن کردم وبه نوشته های اون پوزخند می زدم

آخه به خدا هیچ احساسی به اون نداشتم

 وتمام رفتار من نسبت به اون مثل یه دوست خوب بود

ولی این دیوونه نمی خواست باور کنه

با چراغ خاموش وارد مسنجر شده بود

م ونگاهی به لیست مسنجرم انداختم چراغ ها خاموش بود

به ساعت نگاه کردم هفت صبح بود..

.وبلاکمو کمی نگاه کردم ونظرات بچه هارا مرور کردم

 بعد وقتی دیدم کسی توی مسنجر نیست

چراغ رو روشن کردم وخواستم وارد روم نشستی با شاعرا بروم

 که همین که چراغ رو روشن کردم

 ناگهان پ م ابراهیم برام اومد که با ناباوری نوشته بود

 (وای خدای من درست می بینم توهستی )

 خدای بزرگ شکرت من عشقمو ازت خواستم وتو منو نامید نکردی

اه از این طور حرف زدنش حالم بهم می خورد

سلام کردم وگفتم از کی ا مدی چرا با چراغ خاموش اومدی

خواست ویس رو روشن کنم

 با بی حالی وبی رقبتی ویس رو وصل کردم

 وهمین که ارتباط وصل شدم

 با صدای من زیر گریه زد وقتی گریه کرد وجدانم ناراحت شد

 به قول فریبا وجدان درد گرفتم

با ناراحتی گفتم ابراهیم تورو خدا عذابم نده

 چرا خودتو به خاطر من که لیاقتت این عشق پاک رو ندارم

 اینقدر عذاب می دی من لایق این عشق پاک نیستم

 اون با صدای بغض آلود گفت تورو خدا این حرفو نزن

تو لایق بهترین عشقها هستی

تورو خدا اینقدر زجرم نده بزار ببینمت بذارکنارت باشم...

با حالتی کلافه گفتم

بابا دست از سرم بردار خدا این آدم کنه از کجا پیداش شد

که منه بیچاره گرفتار شدم

با بغض گفت تورو خدا تحملم کن

به خدا به تما کائنات خوشبختت می کنم

گفتم: ابراهیم تو نمی تونی با من خوشبخت بشی

 من وتو اصلا وصله هم نیستیم

ای خدا می بایست به کی می گفتم..؟

.اخه من و پدر آخوند اون.....؟ من وچادر گذاشتن...؟

 من وحزب الله....؟ من واون پایین شهر زندگی کردن..؟

 آه خدا یا چرا نمی خواست حرفمو باور کنه....

 

خوب اگه گفی نوبت چیه...؟

 نوبت نظر دادن..!

 

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی