نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳

 

اینم قسمت آخر.....

شرمنده دوستان...این خیلی زیاد بود دیگه حوصله ادیت! نداشتم

....راستی حتما نظرتون

رو در مورد این دوستمون بگید...خیلی براش مهمه که بدونه چه جور آدمیه..

 

 

 

 

توی این مدت دوستی قدیمی اینترنتی داشتم به نام محسن که پسر بسیار نازنینی بود وهست چون هنوز با هم چت می کنیم با اون درروم بدهی آشنا شده بودم وهمیشه با هم حرف می زدیم واون سرگذشت خودش وعشقش ناکامشو برام تعریف کرده بود حتی چیزهایی از خودش برام می نوشت که می گفت حتی به مادر ویا دوستان صمیمی چندین ساله اش نگفته است حتی از دوران کدکی خودش برام حرف می زد ووووووو..... منم همیشه حرفامو برای محسن می زدم ومی زنم... چون کسی بود که می تونست درکم کنه وسنگ صبور خوبی برای من بودخواهری نداشتم براش درد دل کنم ولی محسن کسی بود که از یه خواهر ویه برادر برای من عزیزتربود ومن خیلی دوستش داشتم ومثل داداشم براش احترام زیادی قائل بودم....بعضی موقع دوستان خوب بهتر از هزارخویشاوند می تونند باشند....از ابراهیم به محسن گفته بودم واو مدام می گفت اگه می بینم که نمی تونم ابراهیم رو به عنوان همسر قبول داشته باشم بهتره هر چه زودتر به این مسئله خاتمه بدم...یه روز به دروغ به ابراهیم گفتم: امشب قرار ه برام خواستگار بیاد ومامان هم با این ازدواج موافق هست خدایا نمی دونی اون چه حالی شد نوشت تورو خدا این حرفو نزن من می خوام الان باهات تلفنی حرف بزنم...خواهش می کنم شماره تلفنتو بده.... پوزخند زدم وگفتم نه نمی تونم شماره بدم ولی خودم تا یک ساعت دیگه باهات تماس می گیرم... طفلک داشت دیوونه می شد ...نوشت تورو خدا با زندگی من بازی نکن من منتظرتم تا پشت تلفن باهات حرف بزنم/// قبول کردم وبه جای این که یک ساعت بعد تلفن کنم بی خیال که یه عاشق دیوونه بی صبرانه منتظرم است تا صدای نحس منو بشنوه گرفتم ظهر خوابیدم وساعت شش غروب تماس گرفتم ...تا صدای منو شنید با دلخوری گفت تواز زجر دادن من چه نسیبت میشه...دست رو پیش گرفتم که عقب نمونم ///با تغییرگفتم: مگه م مثل تو بیکارم که هر دقیقه پای تلفن بشینم ومدام وراجی کنم/// ابراهیم وبا ملایمت گفت : باشه عزیزم منو ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم /// بعد سعی کرد با زبون افسون گرش منو راضی کنه که برای یک بار هم که شده ببینمش/// بهش گفتم : نه نمی خوام قبل از ازدواجم هرگز با پسری ارتباط داشته باشم تو که می دونی من از کلمه دوست پسر واین حرفا متنفرم... می خوام تا اخر عمر فقط در کنار یکی حرف بزنم وقدم بزنم وزندگی کنم... ابراهیم گفت تورو خدا بزار اون یکی من باشم ... من این افکارتو می پرستم ... من عاشق طرز فکرت هستم... با حالتی کلافه گفتم از اول هم اشتباه کردم که با تو ارتباط برقرار کردم ... می دونم وقتی ازدواج کردم مدام باید عذاب وجدان داشته باشم که یه دختر خوب نبودم... از این حرفایم بیشترلذت می برد واصرارش برای ازدواج با من بیشتر می شد /// بعد از یک ساعت تلفن حرف زدن دیدم گفت گوشی دستت باشه پدرم می خواد باهات حرف زنه/// تعجب کردم.... گفتم پدرت؟؟؟؟؟/ گفت اره پدر می دونه که عاشق هستم دیشب با پدر در مورد تو وحتی عذابی که به من دادی حرف زدم می خواد خودش باهات حر ف بزنه////// شرم تمام وجودمو فرا گرفت " گفتم باشه گوشی رو بده/// صدای مهربان پیرمرد قلبم را به تپش می انداخت در مورد عشق وشیدایی پسرش با من حرف زد ونظرمو خواست ... با شرم گفتم پدر جان ابراهیم اون نیمه گم شده ی من نیست نمی تونم اونو به عنوان همسر قبول کنم ولی می تونم قسم بخورم که می تونه جزء بهترین دوستان من باشه/// پیر مرد سعی کرد نظرمو عوض کنه ولی من واقعا نمی تونستم واقعا برام غیر ممکن بود از طرفی خودم نمی خواستم وگر هم خودم می خواستم می دونستم مامان حتما دیوونه می شد ویه منو می کشت ویا خودشو.... هرروزجواد برادر ابراهیم برام ایمیل می زد و قسمم می داد برادرشو اینقدر اذیت نکنم ...التماس می کرد که اینقدر سوهان روح داداشش نشم/// با جواد دوسه باری به اصرار ابراهیم صحبت کرده بودم. ابراهیم سعی داشت با این کارش منو بیشتر به خانواده اش نزدیک کنه تا من احساس صمیمیت کنم... ولی اون چه می دونست که من سنگدل تر از این حرفا هستم... فردای اون روز ابراهیم بی قرار مدام برام پ م می گذاشت ومی خواست اجازه ندم خواستگار پاشوتوی خونموم بذاره/// قسمم می داد که می تونه خوشبختم کنه/// مدام برام اف می زاشت ویا ایمیل می زد///کلافه شده بودم... وجواب اون بیچاره رو نمیدادم تعجب می کردم که چطوریه انسان تا این حد می تونه عاشق شده باشه به خدای بزرگ من عشق اینچنینی رو توی داستانها خونده بودم وحالا خودم داشتم با چشمم می دیدم ودلم به حال اون معشوق های بیچاره می شوخت که مثل من چه کنه هایی رو تحمل می کردند.. دوروز بعد به اصرار ابراهیم بهش تلفن زدم... خودش بی صبرانه منتظرم بود وگوشی رو با یه نگرانی خاص برداشت /// صدای قشنگش گرفته وغمگین بود بعد از کمی حرف زدن از من پرسید که می خوام جواب خواستگارو چی بدم ... من بدون این که به فکر روحیه ی اون مرد دوست داشتنی باشم... گفتم می خوام باهاش ازدواج کنم/// وحشت زده گفت : تورو خدا بس کن خواهش می کنم با این حرفا عذابم نده تورو به خدایی که می پرستی این حرف رو نزن وبا صدایی مبهم گفت اگه تو ازدواج کنی من خودمومی کشم........ از این حرف خندم گرفت وبا تمسخر گفتم: همه از این حرفا زیاد می زنند// ولی جراتشو ندارند///با صدای گرفته ای گفت باشه بعد می بینیم کاری می کنم تا عمر داری وجدانت عذابت بده///کاری می کنم هرروز روی قبرم بیای وازمن طلب بخشش کنی......... با تمسخر جوابشو دادم/// واو آه می کشید ومی گفت : خیلی سنگدلی... خیلی بی معرفتی... بهش می خندیم ومی گفتم: تو هنوز سنگدلی منو ندیدی/// من از اول بهت گفته بودم که دوستی من با تو یه دوستی ساده مثل یه دوست خوب می مونه ولی تو نخواستی این دوستی رو حفظ کنی........وبه دروغ گفتم که فردا شب جشن بله برون منه//// طفلک فقط گریه کرد ومن با بی رحمی بهش خندیم وگفتم خودتو لوس نکن تو باید برای جشن عقد من حتما بیای /// چون دوست خوب منی........ او اروم ومردانه اشک می ریخت ونمی تونست کلمه ای حرف بزنه... ومنم فاتحانه از اون خداحافظی کردم واوبا صدای بغض آلودفقط یه کلمه گفت:(( خداپشت وپناهت عشق من..............)) وقتی گوشی رو گذاشتم بی اختیار دلم گرفت از این که این همه اذیتش کرده بودم وجدان درد گرفتم... وقتی فریبا شنید که من به ابراهیم چه دروغی گفتم خیلی عصبانی شد ولی چون خیلی دوستم داشت چیزی به ابراهیم نگفت چون او هم بعضی موقع با ابراهیم چت می کرد ورابط بین ما بود. وبا جواد هم چت داشت راستی یادم رفت بگم که فریبا نامزد داره . اینو بگم که من توی خانواده پدری ومادریم خیلی طرف احترام هستم وهمه یه جورایی خاص منو نگاه می کردند ... نمی دونم شاید به خاطر رفتارم وحرمت گذاشتن به بزرگترها بود یا هنر هایی که داشتم ..آخه من جزهنر مینیاتور... توی کارهای فرهنگی فعالیت داشتم ودر مجله های مختلف شعر های کوتاه چاپ می کردم... وکم وبیش فعالیتهای اجتماعی زیادی داشتم ودارم...وهمین باعث شده بود توی فامیل زیاد مورد توجه قرار بگیرم///وفریبا می گفت تو به خودت مغرورهستی چون اطرافیان زیا به تو بها می دن وزیاد نازتو می خرند...خوب بگذریم از مسئله پرت شدیم... فردا صبح بود که وقتی آنلاین شدم دیدم که جواد نوشته تو لایق عشق پاک ابراهیم نبودی ....تو لایق هیچی نیستی حیف ابراهیم که جونشو به خاطرتو فدا کردتوی هرزه که فقط با زبون تونستی برادر بد بخت منو شیفته خودت کنی... خدایا جوادچی نوشته بود یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ابراهیم چه بلایی سرش اومده... وحشت زده بودم دلشوره وجودمو فرا گرفته بودهمون دقیقه موبایلم زنگ زد/// با ناراحتی گوشی رو برداشتم صدای فریبا بود که گریه می کرد وهمین که صدای منو شنید شروع کرد به فحش دادن من/// با تعجب پرسیدم احمق دیوونه چی شده؟ چه مرگته که داری دروری می گی؟ فریبا با هق هق گفت: خفه شو کثافت...دیگه ازت متنفرم تو احمقی که باعث شدی که یه جوون یه بیچاره ی فلک زده به خاطر حماقتها وخودخواهی های تو دست به خودکشی بزنه تو کثافتی می فهمی یانه؟ با نگرانی پرسیدم ؟ هی دختره خل بگو ببینم چی شده این مزخرفات چیه که می گی به خدا به مامانم می گم که تو چقدر به من توهین می کنی.....راستش مامان روی من خیلی حساس بودواجازه نمی دادکسی به من با صدای بلند حرف بزنه خودش بعضی موقع دعوام می کرد ولی اونقدر نبود که منو عصبانی ویا ناراحت بکنه حتی بعضی موقع شده بود که وقتی مامان دعوام می کرد از دعوایی که می کرد خندم می گرفت وحرص مامان در می اومد چون اصلا دعوا کردن بهش نمی اومد...ومن عاشق عشقی که به من داشت بودم/// فریبا با عصبانیت همچنان که فریاد می کشید گفت: دختره ی احمق ابراهیم به خاطر تو خودکشی کرده... الان داشتم با جواد چت می کردم اون بهم گفت که ابراهیم چه بلایی سرخودش اورده تو......... دیگه نتونستم حرفهای فریبا رو بشنوم ... گوشی از دستم افتاد وبدون این که به مامان چیزی بگم به مخابرات رفتم. نمی تونستم باور کنم که یه مرد 33ساله تا این حد احمق باشه که دست به چنین کاری بزنه دوم این که مگه می شه ادم ندیده ونشناخته عاشق بشه وبعد خوشو بکشه اخه ابراهیم حتی منو حضوری ندیده بود حتی از دور وحتی کلمه ای حضوری رودر رو با هم حرف نزده بودیم /// اخه مگه می شه ادم تا این حد عاشق واحمق بشه///نمدونستم مصافت خونه تا مخابرات را چطور دویدم... خدارا شکر مخابرات خلوت بود وقتی شماره ی خونشون رو می گرفتم دستم به وضوح می لرزید چند دفعه زنگ خورد دیدم گوشی رو جواد برداشت وتا صدای منو شنید با بغض گفت: تو با ابراهیم چه کار کردی؟ تو با روح وروان اون چه کردی ؟آخه چرا؟ یعنی تو نمی تونستی این همه عشق رو که توی این زمونه نمی شه پیدا کردومثل گوهر نایاب هست روبا ثروت اونایی که فقط پول دارند ولی قلبی توی سینه شون نیست عوض کنی؟ تو چرا گذاشتی ابراهیم عاشقت بشه؟ چرا با اون این کارو کردی؟ با ناراحتی گفتم: اقا جواد تورو خدا بگو حال ابراهیم چطور من فکر می کنم شمادارید دروغ می گید که منو آزمایش کنید.................جواد با عصبانیت گفت: چرا باید کسی رو آزمایش کنم که ارزش عشق رو نمی دونه چیه تو الان فقط عذاب وجدان داری تو فقط می خوای ببینی که اون نمرده باشه تا عذاب وجدان نگیری//// جواد خیلی عصبانی بود ومن در برابر حرفای اون فقط یه کلمه گفتم : خواهش می کنم ادرس بیمارستان وشماره تلفن بیمارستانی که ابراهیم اونجاست رو بده خواهش می کنم/// جواد در حین گریه ادرس وشماره تلفن رو داد... وگفت هنوز ابراهیم بیهوش هست/// ولی خدا را شکر خطر از سرش گذشته... اون سه بسته قرص دیازپام خورده بود/// به بیمارستان تلفن زدم وبا پدر ابراهیم حرف زدم... پیرمرد با صدایی که از فرط گریه بم شده بود با ملایمت گفت: دخترم نگران نباش خدا را شکر خطر از سرش گذشته نمی خواد خودتو ناراحت کنی ....خدای بزرگ این خانواده منو با رفتارشون شرمنده می کردند...ومن نمی دونستم چطور جوابگوی این همه محبت پاکشون باشم... گفتم می خوام با ابراهیم حرف بزنم...پیرمرد گفت: دختر گلم ابراهیم هنوز بهوش نیومده ولی بهش می کنم که شما تماس گرفتید/// با بغض گفتم: من نمی خواستم اینطور بشه ولی خودش منو مجبور کرد که دروغ بگم/// من........پیرمرد حرفمو قطع کرد وگفت : عزیزم هر چی قسمت باشه همونه نمی شه با تقدیر جنگید... گفتم ولی من دوستش دارم/// مثل داداشم /// می خوام براش حر ف بزنم ولی اون نمی خواد برادرخوبی برام باشه///پیرمرد گفت : عشق چشمشو کور کرده ونمی خواد حقیقت رو بپذیره/// روزی که با من حرف زدی وقتی به من گفتی ابراهیم اون نیمه گم شده ی تو نیست تونستم درکت کنم وامیدوارم هردو بتونید نیمه گم شده خودتونو پیدا کنید وسعادتمند باشید/// تشکر کرد وبعد خداحافظی کردم به محسن ایمیل زدم وبا ناراحتی موضوع رو براش تعریف کردم خیلی ناراحت بود گفت بهتره اصلا تماس نگیرم وابراهیم رو به حال خوش رها کنم تا منو بتونه فراموش کنه ولی مگه می شد دوست به خوبی رو فراموش کرد وحالی از احوالی که من براش درست کردم بودم نپرسید نتونستم وفردا صبح به ابراهیم که هنوز بیمارستان بستری بود تلفن زدم/// وقتی صدای مهربانش را شنیدم بی اختیار به گریه افتادم/// اولین بار بود که صدای گریه منو می شنیدو داشت دیوونه می شد از این که تا این حد اذیتم کرده بود که بالاخره غرورم رو شکسته واشکم رو در اورده بود خیلی ناراحت بود/// با بغض گفت : تورو خدا گریه نکن می دونم که خیلی اذیتت کردم... در حین هق هق گفتم: چرا نمی خوای باور کنی که تو گمشده من نیستی چرا نمی خوای باور کنی که مثل یه دوست خوب برام عزیزی /// من نمی خوام از دستت بدم ولی تو داری کاری می کنی که ازت دوری کنم/// داری کاری می کنی که ازت بدم بیاد آخه چرا برای کسی خودکشی می کنی که لایق عشق به این پاکی نیست///ابراهیم با بغض گفت : باشه دیگه اذیتت نمی کنم/// واز خدا ی عالمیان می خوام که گمشده ات رو پیدا کنی /// می دونم که لایق این عشق نبودم می دونم که ارزشت بیشتر از ایناست/// تو کجا ومن کجا؟؟؟؟؟؟ با خشم فریاد زدم بس کن دیگه خودت می دونی که ثروت و دارایی برام یکذره ارزش نداره ولی تو گمشده ی من نیستی؟؟؟؟/ سکوت کرد یه سکوت غمگین وتلخ که هزاران حرف توش شنیده می شد...... یه سکوت پاییزی که سوزشش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد... یه سکوت؟؟؟؟؟؟ آه خدا نمی تونم دیگه بنویسم اصلا حالم خوب نیست ... غم غریبی رو دلم سنگینی می کنه ..نمی دونم چرابا یاد اوری اون روزا اشک توی چشمام حلقه زده چطور نتونستم اون عشق پاک رو قبول کنم چرا عقاید من مثل دخترای دیگه نیست که نمی تونم رومانتیک فکر کنم فریبا می گفت ای کاش یکی اینطور عاشقانه منو دوست داشت ومن جونمو فداش می کرد م با این که نامزدش واقعا دوستش داره ولی اون عشق ابراهیم رو یه عشق زیبا می دونست که من لایق اون نبودم... ابراهیم کسی که بسیار دوست داشتی ومهربان؟؟؟؟؟؟آه دلم بدجوری گرفته ...... که صبح وشبم را آه کرده ای///سلام عشقی که دوست داری دوست خوبم باشی در صورتی که نمی دونی دوست داشتن خود یه عشقه ... عزیزم الان که دارم اینا را برات می نویسم ساعت سه نیمه شب است... دارم به تو وعشق تو فکر می کنم دارم به عذابی که توی این مدت بهت دادم فکر می کنم... تو خیلی خوبی که منو تحمل کردی... من نمی دونم چطور باید این همه خوبی وگذشت تورو جبران کنم وقتی فکر می کنم که چقدر عشقم رو تحت فشار های روحی گذاشته ام عذاب وجدان بدنم رو می سوزونه... من به تو خیلی بد کردم... من اکه عاشق خوبی بودم تا این حد برای ماندگاری این عشق پافشاری نمی کردم... وعزیزم رو ازاد می گذاشتم تا خودش تصمیم بگیره... من خیلی بد هستم... خیلی شرمنده ات هستم/// می دونی تصمیم گرفتم تا وقتی که خودت بخوای یه دوست خوب برات باقی بمونم /// یه دوست که همیشه کنار عزیزشه چون من نمی خوام تورو از دست بدم/// از دست دادن تو یعنی از دست دادن نفس هایم از دست دادن امیدوم به زندگی/// از دست دادن خاطراتم/// می دونی من خیلی دوستت دارم/// واز این به بعد نمی خوام کسی رو که دوستش دارم عذاب بدم /// پدر راست می گه من اگه عاشقت باشم برای عشقم باید گذشتها داشته باشم... در صورتی که من خودخواه بودم که فقط تورو برای خودم می خواستم در صورتی که به خواسته تو توجهی نداشتم/// ولی ای کاش می شدکنارم بودی //ای کاش می شد عمرمن بودی/// ای کاش شیشه ی عمر من توی دستهای لطیف تو بودکه با یه نگاه قشنگت می شکست وصدای شکستنش گوش قسمت رو کر می کردکه چرا اینچنین برای من قسمت رقم زده/// ای کاش ابروهای کمانی ات طناب پل صراط بودتا با با یه عشوه تو تا قعر جهنم سقوط می کردم... ایکاش لبهای کوچک وقشنگت غنچه رزی بودتا با بوسه ی پروانه ها خاری توی قلب من فرو می رفت ومنو در اعماق سوزش اشک شمعها به آتش می کشید/// تو نمی دونی چه می کشم وچه ها باید بکشم/// ولی بدون دیگه هرگز حرفی از عشقت نمی زنم/// دیگه ناله های شبانه ام را ستاره ها نمی شنوند/// دیگه بغض ترک خورده ام به گوش قلبم هم نمی رسد....فقط سکوت می کنم وبه تماشایت می نشینم... وازدیدن خوشبختی تو دلشاد می شم و به قلب سرگردانم چنگ می زنم واجازه نمی دهم لحظه بطپدتا از صدای طپیدن اون عشقم عذاب نکشد... فقط قول بده هرگز منو فراموش نکنی /// فقط قول بده حتی یک روز منو از خودت بی خبر نگذاری یه سلام تو یه دنیا برای منه عاشق کافیه/// دوستت دارم وبدون تا وقتی حلقه ازدواج رو توی دستهای ظریفت نبینم هرگز چشمان منتظرم به دنبال هیچ دختری نخواهد بود/// ........غم اگر ترکم کند..... تنهای تنها می شوم به خدای قسمتها سپردمت وازش با اشک واه می خوام پشت وپناهت باشه وزیبا ترین قسمت رو برای عشق من بخواد/// دوستت دارم // فراموشم نکن نامه اش را خواندم وبی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد... وصدها بار خوندمش وگریه کردم گریه فقط به خاطر عشق ناکام ودر مانده اوم گریه به خاطر خودم که چرا نتونستم این مجنون رو با آغوش باز قبول کنم/// لیلقت می خواست که من نداشتم/// ایمیلشو برای محسن فرستادم محسن خوشحال بود که بالاخره ابراهیم متوجه شده که اشتباه کرده وبهم تبریک می گفت ولی من دلم تا مدتها گرفته بود نمی دونم چرا ولی بدجوری بهم ریخته بودم/// هرروز برای ابراهیم اف می زاشتم ویا وقتی با هم چت می کردیم سعی می کردیم همه چیز رو عادی نشون بدیم وتا حالا هم با هم ارتباط داریم ومحسن هم می دونه ومدام ساز مخالفت می زنه که بهتره ابراهیم رو فراموشش کنم واینقدر زجرش ندم... ولی ما به هم قول دادیم برای همیشه یه دوست خوب برای هم باشیم//// ولی متاسفانه سه هفته قبل بود که از محسن ایمیل داشتم این یه شروع تازه بود بعد از دوسال آشنایی ما محسن دیگه نتونسته بود عشق پنهانش رو بیشتر از این مخفی نگه داره .... به خدا اصلا باورم نمی شه که محسن عاشقم شده... خودش می گه یک سال هست که دل به من داره ولی نمی تونسته به زبون بیاره ولی دیگه تحمل نداره عشقشو مخفی نگه داره اون فکر می کنه چون دانشجوی صنایع صنعتی شریف تهران است من حاضرم با اون ازدواج کنم/// براش نوشتم من هنوز گمشده ام رو پیدا نکردم وهرگز هم دوست ندارم گم شده ام رو از داخل اینترنت وچت پیدا کنم ... اصلا فکر این که همسر آینده من دوست اینترنتی باشه حالمو از خودم بهم می زنه....... خیلی سعی کردقانعم کنه ولی وقتی دید نسبت به اون بی توجه شدم ومثل قدیم دیگه براش حرف نمی زنم ودرد دل نمی کنم سعی کرد دیگه چیزی نگه وخدا را شکر تا حالا آتیش بس است وفکرم مدتی هست ارومه وبعد از موضوع ابراهیم سعی کردم هر دفعه با کسی چت می کنم خیلی دوستانه وخواهرانه باشه ومدام کلمه برادرم رو تکرار می کنم تا طرف مقابل از کلمات عادی ومحبت آمیز من سوء استفاده نکنه////ابراهیم هنور دوست داشتنی ومهربان همیشه با آغوش باز منتظرم است وبا زیبا ترین کلمات حضورمو خوش آمد می گه ولی دیگه از عشقش حرفی به زبان نمی یاره... چند باربا ای دی های مختلف با اسمهای دختررفتم اذیتش کردم ولی هرگز جواب نمی ده حتی جواب سلام ولی تا اسم منو می بینی با شیفتگی همیشگی پذیرای وجود نالایقم می شه...ومن به عشقش احترام می زارم ولی بازم می گم اون گم شده من نیست...نیست...نیست خوب اینم از عشق اینترنتی من که امیدوارم هرگز کسی گرفتارش نشه...

غم اگر ترکم کند     تنهای تنها می شوم

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی