نویسنده : کورش ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ آبان ۱۳۸۳

 

باز هم عصر پنجشنبه و جمعه رسید....

 و این دلتنگی و دلگرفتگی که 3 ساله با هامه شروع شد..

یادش به خیر گذشته ها....

همیشه این موقع منتظر بودم که بریم خونه شون یا اون بیاد

خونه ما!ولی الان دیگه چی...؟ همش شده فکر و خیال...

زندگی بی هدف شده واسم...

بعضی وقتا به کار و آینده فکر میکنم....همش نا امیدی....

کار پیدا میشه؟؟...

یکی از بچه هاحرف خوبی میزد ..میگفت

 اون خدای که به اینجا رسوندتمون کار هم برامون می آره!وگر نه

خدا نیست!...حالا مثلاً کار هم پیدا شد بعدش چی؟؟؟..

.واسه چی کار کنم..؟ پول در آرم که چی شه؟

یادش به خیر....

اون موقع واسه زندگیم هزار تا فکر و خیال داشتم که چه جوری پول دار شم...

 

خلاصه واسه زندگیم هی نقشه میکشیدم که من و اون....

.نمیدونم شما هم دلتون میگیره اینجوری؟

به آینده نا معلوم فکر میکنید؟ هنوز زندگی براتون معنا داره؟

 هنوز تکراری نشده براتون؟

 

کانت میگه....

اگر از انسان خواب و امید گرفته شود بد بخترین موجود روی زمین خواهد شد!

 

خدا کنه هیچ وقت امیدمون رو از دست ندیم.....

 




کلمات کلیدی :کمی احساسی تر