نویسنده : کورش ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ آبان ۱۳۸۳

امروز میخوام براتون ماجرا ی مدرسه رفتنم رو براتون بگم...


بگذریم از این که منو کشون کشون !
میبردن مدرسه..

همه از پنجره نگام میکردن!!!
خلاصه وقتی رسیدم داشتم گریه میکردم...

بعد یه شاخه گل بهم دادن..! فا یده نداشت
دیدم پسر همسایه هم که اسمش پژمان بود هم اونجاس...
من که خودم به اندازه کافی شیطون بودم
 دیگه اونم به من اضافه شد وااای...
خلاصه زنگه اول گذشت...

زنگ تفریح که تموم شد ما رو به صف کردن که بریم کلاس
من و دوستم اینقدر سر صف حرف زدیم

 که ناظم اومد بهمون گفت برید خونه تون!
( یعنی اخراج!)...ما که این چیزا حالیمون نبود!

 از خوشهالی بال در اوردیم!
مثل موشک کیف رو ور داشتیم و رفتیم خونه!

 راستی مدرسه هم سر کوچه بود!
مامانم تو کف مونده بود که چرا زود اومدم!...

حالا این هیچی...روز بعد ما ما نم اومده بود
دنبالم که بریم خونه...دم در وایساده بود...
دیده همه بچه ها رفتن حیاط خالی شد!

ولی من نیومدم! میره از مدیر میپرسه...میگه رفته
خلاصه دنبال من میگرده پیدام نمیکنه!

 میآد خونه میبینه من اونجام!!
کف میکنه! میگه کجا بودی تا حالا؟ میگم خونه!

قضیه این بوده که تا زنگ خورده من مثل
موشک دویدم و اولین نفر از مدرسه(زندان!)فرار کردم...

وقتی مامان بنده خدا
میرسه تازه همه داشتن میاومدن بیرون

ولی من خونه هم رسیده بودم!
خلاصه اینه داستان مدرسه گریزی من!

ولی خدایش وقتی یه خورده حالیم شد
از همه با انضباط تر بودم،..

الان هم تا حالا یه غیبت هم تو دانشگاه ندارم!
بسه دیگه سرتون رو درد نمیارم...

فقط این خبر نامه رو گذاشتم

 که عضو شین واسه خوشگلی که نیست!...

عضو شین که اگه خبر مهمی شد بتونم خبرتون کنم!

،..بعضی وقتایه چیزای هم میفرستم واستون..

.فعلاً 10 نفر بیشتر عضو نشدن!




کلمات کلیدی :کمی خاطراتی تر