نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۳

 

اینم قسمت آخر.....

شرمنده دوستان...این خیلی زیاد بود دیگه حوصله ادیت! نداشتم

....راستی حتما نظرتون

رو در مورد این دوستمون بگید...خیلی براش مهمه که بدونه چه جور آدمیه..

 

 

 

 

توی این مدت دوستی قدیمی اینترنتی داشتم به نام محسن که پسر بسیار نازنینی بود وهست چون هنوز با هم چت می کنیم با اون درروم بدهی آشنا شده بودم وهمیشه با هم حرف می زدیم واون سرگذشت خودش وعشقش ناکامشو برام تعریف کرده بود حتی چیزهایی از خودش برام می نوشت که می گفت حتی به مادر ویا دوستان صمیمی چندین ساله اش نگفته است حتی از دوران کدکی خودش برام حرف می زد ووووووو..... منم همیشه حرفامو برای محسن می زدم ومی زنم... چون کسی بود که می تونست درکم کنه وسنگ صبور خوبی برای من بودخواهری نداشتم براش درد دل کنم ولی محسن کسی بود که از یه خواهر ویه برادر برای من عزیزتربود ومن خیلی دوستش داشتم ومثل داداشم براش احترام زیادی قائل بودم....بعضی موقع دوستان خوب بهتر از هزارخویشاوند می تونند باشند....از ابراهیم به محسن گفته بودم واو مدام می گفت اگه می بینم که نمی تونم ابراهیم رو به عنوان همسر قبول داشته باشم بهتره هر چه زودتر به این مسئله خاتمه بدم...یه روز به دروغ به ابراهیم گفتم: امشب قرار ه برام خواستگار بیاد ومامان هم با این ازدواج موافق هست خدایا نمی دونی اون چه حالی شد نوشت تورو خدا این حرفو نزن من می خوام الان باهات تلفنی حرف بزنم...خواهش می کنم شماره تلفنتو بده.... پوزخند زدم وگفتم نه نمی تونم شماره بدم ولی خودم تا یک ساعت دیگه باهات تماس می گیرم... طفلک داشت دیوونه می شد ...نوشت تورو خدا با زندگی من بازی نکن من منتظرتم تا پشت تلفن باهات حرف بزنم/// قبول کردم وبه جای این که یک ساعت بعد تلفن کنم بی خیال که یه عاشق دیوونه بی صبرانه منتظرم است تا صدای نحس منو بشنوه گرفتم ظهر خوابیدم وساعت شش غروب تماس گرفتم ...تا صدای منو شنید با دلخوری گفت تواز زجر دادن من چه نسیبت میشه...دست رو پیش گرفتم که عقب نمونم ///با تغییرگفتم: مگه م مثل تو بیکارم که هر دقیقه پای تلفن بشینم ومدام وراجی کنم/// ابراهیم وبا ملایمت گفت : باشه عزیزم منو ببخش نمی خواستم ناراحتت کنم /// بعد سعی کرد با زبون افسون گرش منو راضی کنه که برای یک بار هم که شده ببینمش/// بهش گفتم : نه نمی خوام قبل از ازدواجم هرگز با پسری ارتباط داشته باشم تو که می دونی من از کلمه دوست پسر واین حرفا متنفرم... می خوام تا اخر عمر فقط در کنار یکی حرف بزنم وقدم بزنم وزندگی کنم... ابراهیم گفت تورو خدا بزار اون یکی من باشم ... من این افکارتو می پرستم ... من عاشق طرز فکرت هستم... با حالتی کلافه گفتم از اول هم اشتباه کردم که با تو ارتباط برقرار کردم ... می دونم وقتی ازدواج کردم مدام باید عذاب وجدان داشته باشم که یه دختر خوب نبودم... از این حرفایم بیشترلذت می برد واصرارش برای ازدواج با من بیشتر می شد /// بعد از یک ساعت تلفن حرف زدن دیدم گفت گوشی دستت باشه پدرم می خواد باهات حرف زنه/// تعجب کردم.... گفتم پدرت؟؟؟؟؟/ گفت اره پدر می دونه که عاشق هستم دیشب با پدر در مورد تو وحتی عذابی که به من دادی حرف زدم می خواد خودش باهات حر ف بزنه////// شرم تمام وجودمو فرا گرفت " گفتم باشه گوشی رو بده/// صدای مهربان پیرمرد قلبم را به تپش می انداخت در مورد عشق وشیدایی پسرش با من حرف زد ونظرمو خواست ... با شرم گفتم پدر جان ابراهیم اون نیمه گم شده ی من نیست نمی تونم اونو به عنوان همسر قبول کنم ولی می تونم قسم بخورم که می تونه جزء بهترین دوستان من باشه/// پیر مرد سعی کرد نظرمو عوض کنه ولی من واقعا نمی تونستم واقعا برام غیر ممکن بود از طرفی خودم نمی خواستم وگر هم خودم می خواستم می دونستم مامان حتما دیوونه می شد ویه منو می کشت ویا خودشو.... هرروزجواد برادر ابراهیم برام ایمیل می زد و قسمم می داد برادرشو اینقدر اذیت نکنم ...التماس می کرد که اینقدر سوهان روح داداشش نشم/// با جواد دوسه باری به اصرار ابراهیم صحبت کرده بودم. ابراهیم سعی داشت با این کارش منو بیشتر به خانواده اش نزدیک کنه تا من احساس صمیمیت کنم... ولی اون چه می دونست که من سنگدل تر از این حرفا هستم... فردای اون روز ابراهیم بی قرار مدام برام پ م می گذاشت ومی خواست اجازه ندم خواستگار پاشوتوی خونموم بذاره/// قسمم می داد که می تونه خوشبختم کنه/// مدام برام اف می زاشت ویا ایمیل می زد///کلافه شده بودم... وجواب اون بیچاره رو نمیدادم تعجب می کردم که چطوریه انسان تا این حد می تونه عاشق شده باشه به خدای بزرگ من عشق اینچنینی رو توی داستانها خونده بودم وحالا خودم داشتم با چشمم می دیدم ودلم به حال اون معشوق های بیچاره می شوخت که مثل من چه کنه هایی رو تحمل می کردند.. دوروز بعد به اصرار ابراهیم بهش تلفن زدم... خودش بی صبرانه منتظرم بود وگوشی رو با یه نگرانی خاص برداشت /// صدای قشنگش گرفته وغمگین بود بعد از کمی حرف زدن از من پرسید که می خوام جواب خواستگارو چی بدم ... من بدون این که به فکر روحیه ی اون مرد دوست داشتنی باشم... گفتم می خوام باهاش ازدواج کنم/// وحشت زده گفت : تورو خدا بس کن خواهش می کنم با این حرفا عذابم نده تورو به خدایی که می پرستی این حرف رو نزن وبا صدایی مبهم گفت اگه تو ازدواج کنی من خودمومی کشم........ از این حرف خندم گرفت وبا تمسخر گفتم: همه از این حرفا زیاد می زنند// ولی جراتشو ندارند///با صدای گرفته ای گفت باشه بعد می بینیم کاری می کنم تا عمر داری وجدانت عذابت بده///کاری می کنم هرروز روی قبرم بیای وازمن طلب بخشش کنی......... با تمسخر جوابشو دادم/// واو آه می کشید ومی گفت : خیلی سنگدلی... خیلی بی معرفتی... بهش می خندیم ومی گفتم: تو هنوز سنگدلی منو ندیدی/// من از اول بهت گفته بودم که دوستی من با تو یه دوستی ساده مثل یه دوست خوب می مونه ولی تو نخواستی این دوستی رو حفظ کنی........وبه دروغ گفتم که فردا شب جشن بله برون منه//// طفلک فقط گریه کرد ومن با بی رحمی بهش خندیم وگفتم خودتو لوس نکن تو باید برای جشن عقد من حتما بیای /// چون دوست خوب منی........ او اروم ومردانه اشک می ریخت ونمی تونست کلمه ای حرف بزنه... ومنم فاتحانه از اون خداحافظی کردم واوبا صدای بغض آلودفقط یه کلمه گفت:(( خداپشت وپناهت عشق من..............)) وقتی گوشی رو گذاشتم بی اختیار دلم گرفت از این که این همه اذیتش کرده بودم وجدان درد گرفتم... وقتی فریبا شنید که من به ابراهیم چه دروغی گفتم خیلی عصبانی شد ولی چون خیلی دوستم داشت چیزی به ابراهیم نگفت چون او هم بعضی موقع با ابراهیم چت می کرد ورابط بین ما بود. وبا جواد هم چت داشت راستی یادم رفت بگم که فریبا نامزد داره . اینو بگم که من توی خانواده پدری ومادریم خیلی طرف احترام هستم وهمه یه جورایی خاص منو نگاه می کردند ... نمی دونم شاید به خاطر رفتارم وحرمت گذاشتن به بزرگترها بود یا هنر هایی که داشتم ..آخه من جزهنر مینیاتور... توی کارهای فرهنگی فعالیت داشتم ودر مجله های مختلف شعر های کوتاه چاپ می کردم... وکم وبیش فعالیتهای اجتماعی زیادی داشتم ودارم...وهمین باعث شده بود توی فامیل زیاد مورد توجه قرار بگیرم///وفریبا می گفت تو به خودت مغرورهستی چون اطرافیان زیا به تو بها می دن وزیاد نازتو می خرند...خوب بگذریم از مسئله پرت شدیم... فردا صبح بود که وقتی آنلاین شدم دیدم که جواد نوشته تو لایق عشق پاک ابراهیم نبودی ....تو لایق هیچی نیستی حیف ابراهیم که جونشو به خاطرتو فدا کردتوی هرزه که فقط با زبون تونستی برادر بد بخت منو شیفته خودت کنی... خدایا جوادچی نوشته بود یعنی چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یعنی ابراهیم چه بلایی سرش اومده... وحشت زده بودم دلشوره وجودمو فرا گرفته بودهمون دقیقه موبایلم زنگ زد/// با ناراحتی گوشی رو برداشتم صدای فریبا بود که گریه می کرد وهمین که صدای منو شنید شروع کرد به فحش دادن من/// با تعجب پرسیدم احمق دیوونه چی شده؟ چه مرگته که داری دروری می گی؟ فریبا با هق هق گفت: خفه شو کثافت...دیگه ازت متنفرم تو احمقی که باعث شدی که یه جوون یه بیچاره ی فلک زده به خاطر حماقتها وخودخواهی های تو دست به خودکشی بزنه تو کثافتی می فهمی یانه؟ با نگرانی پرسیدم ؟ هی دختره خل بگو ببینم چی شده این مزخرفات چیه که می گی به خدا به مامانم می گم که تو چقدر به من توهین می کنی.....راستش مامان روی من خیلی حساس بودواجازه نمی دادکسی به من با صدای بلند حرف بزنه خودش بعضی موقع دعوام می کرد ولی اونقدر نبود که منو عصبانی ویا ناراحت بکنه حتی بعضی موقع شده بود که وقتی مامان دعوام می کرد از دعوایی که می کرد خندم می گرفت وحرص مامان در می اومد چون اصلا دعوا کردن بهش نمی اومد...ومن عاشق عشقی که به من داشت بودم/// فریبا با عصبانیت همچنان که فریاد می کشید گفت: دختره ی احمق ابراهیم به خاطر تو خودکشی کرده... الان داشتم با جواد چت می کردم اون بهم گفت که ابراهیم چه بلایی سرخودش اورده تو......... دیگه نتونستم حرفهای فریبا رو بشنوم ... گوشی از دستم افتاد وبدون این که به مامان چیزی بگم به مخابرات رفتم. نمی تونستم باور کنم که یه مرد 33ساله تا این حد احمق باشه که دست به چنین کاری بزنه دوم این که مگه می شه ادم ندیده ونشناخته عاشق بشه وبعد خوشو بکشه اخه ابراهیم حتی منو حضوری ندیده بود حتی از دور وحتی کلمه ای حضوری رودر رو با هم حرف نزده بودیم /// اخه مگه می شه ادم تا این حد عاشق واحمق بشه///نمدونستم مصافت خونه تا مخابرات را چطور دویدم... خدارا شکر مخابرات خلوت بود وقتی شماره ی خونشون رو می گرفتم دستم به وضوح می لرزید چند دفعه زنگ خورد دیدم گوشی رو جواد برداشت وتا صدای منو شنید با بغض گفت: تو با ابراهیم چه کار کردی؟ تو با روح وروان اون چه کردی ؟آخه چرا؟ یعنی تو نمی تونستی این همه عشق رو که توی این زمونه نمی شه پیدا کردومثل گوهر نایاب هست روبا ثروت اونایی که فقط پول دارند ولی قلبی توی سینه شون نیست عوض کنی؟ تو چرا گذاشتی ابراهیم عاشقت بشه؟ چرا با اون این کارو کردی؟ با ناراحتی گفتم: اقا جواد تورو خدا بگو حال ابراهیم چطور من فکر می کنم شمادارید دروغ می گید که منو آزمایش کنید.................جواد با عصبانیت گفت: چرا باید کسی رو آزمایش کنم که ارزش عشق رو نمی دونه چیه تو الان فقط عذاب وجدان داری تو فقط می خوای ببینی که اون نمرده باشه تا عذاب وجدان نگیری//// جواد خیلی عصبانی بود ومن در برابر حرفای اون فقط یه کلمه گفتم : خواهش می کنم ادرس بیمارستان وشماره تلفن بیمارستانی که ابراهیم اونجاست رو بده خواهش می کنم/// جواد در حین گریه ادرس وشماره تلفن رو داد... وگفت هنوز ابراهیم بیهوش هست/// ولی خدا را شکر خطر از سرش گذشته... اون سه بسته قرص دیازپام خورده بود/// به بیمارستان تلفن زدم وبا پدر ابراهیم حرف زدم... پیرمرد با صدایی که از فرط گریه بم شده بود با ملایمت گفت: دخترم نگران نباش خدا را شکر خطر از سرش گذشته نمی خواد خودتو ناراحت کنی ....خدای بزرگ این خانواده منو با رفتارشون شرمنده می کردند...ومن نمی دونستم چطور جوابگوی این همه محبت پاکشون باشم... گفتم می خوام با ابراهیم حرف بزنم...پیرمرد گفت: دختر گلم ابراهیم هنوز بهوش نیومده ولی بهش می کنم که شما تماس گرفتید/// با بغض گفتم: من نمی خواستم اینطور بشه ولی خودش منو مجبور کرد که دروغ بگم/// من........پیرمرد حرفمو قطع کرد وگفت : عزیزم هر چی قسمت باشه همونه نمی شه با تقدیر جنگید... گفتم ولی من دوستش دارم/// مثل داداشم /// می خوام براش حر ف بزنم ولی اون نمی خواد برادرخوبی برام باشه///پیرمرد گفت : عشق چشمشو کور کرده ونمی خواد حقیقت رو بپذیره/// روزی که با من حرف زدی وقتی به من گفتی ابراهیم اون نیمه گم شده ی تو نیست تونستم درکت کنم وامیدوارم هردو بتونید نیمه گم شده خودتونو پیدا کنید وسعادتمند باشید/// تشکر کرد وبعد خداحافظی کردم به محسن ایمیل زدم وبا ناراحتی موضوع رو براش تعریف کردم خیلی ناراحت بود گفت بهتره اصلا تماس نگیرم وابراهیم رو به حال خوش رها کنم تا منو بتونه فراموش کنه ولی مگه می شد دوست به خوبی رو فراموش کرد وحالی از احوالی که من براش درست کردم بودم نپرسید نتونستم وفردا صبح به ابراهیم که هنوز بیمارستان بستری بود تلفن زدم/// وقتی صدای مهربانش را شنیدم بی اختیار به گریه افتادم/// اولین بار بود که صدای گریه منو می شنیدو داشت دیوونه می شد از این که تا این حد اذیتم کرده بود که بالاخره غرورم رو شکسته واشکم رو در اورده بود خیلی ناراحت بود/// با بغض گفت : تورو خدا گریه نکن می دونم که خیلی اذیتت کردم... در حین هق هق گفتم: چرا نمی خوای باور کنی که تو گمشده من نیستی چرا نمی خوای باور کنی که مثل یه دوست خوب برام عزیزی /// من نمی خوام از دستت بدم ولی تو داری کاری می کنی که ازت دوری کنم/// داری کاری می کنی که ازت بدم بیاد آخه چرا برای کسی خودکشی می کنی که لایق عشق به این پاکی نیست///ابراهیم با بغض گفت : باشه دیگه اذیتت نمی کنم/// واز خدا ی عالمیان می خوام که گمشده ات رو پیدا کنی /// می دونم که لایق این عشق نبودم می دونم که ارزشت بیشتر از ایناست/// تو کجا ومن کجا؟؟؟؟؟؟ با خشم فریاد زدم بس کن دیگه خودت می دونی که ثروت و دارایی برام یکذره ارزش نداره ولی تو گمشده ی من نیستی؟؟؟؟/ سکوت کرد یه سکوت غمگین وتلخ که هزاران حرف توش شنیده می شد...... یه سکوت پاییزی که سوزشش تا مغز استخوانم نفوذ می کرد... یه سکوت؟؟؟؟؟؟ آه خدا نمی تونم دیگه بنویسم اصلا حالم خوب نیست ... غم غریبی رو دلم سنگینی می کنه ..نمی دونم چرابا یاد اوری اون روزا اشک توی چشمام حلقه زده چطور نتونستم اون عشق پاک رو قبول کنم چرا عقاید من مثل دخترای دیگه نیست که نمی تونم رومانتیک فکر کنم فریبا می گفت ای کاش یکی اینطور عاشقانه منو دوست داشت ومن جونمو فداش می کرد م با این که نامزدش واقعا دوستش داره ولی اون عشق ابراهیم رو یه عشق زیبا می دونست که من لایق اون نبودم... ابراهیم کسی که بسیار دوست داشتی ومهربان؟؟؟؟؟؟آه دلم بدجوری گرفته ...... که صبح وشبم را آه کرده ای///سلام عشقی که دوست داری دوست خوبم باشی در صورتی که نمی دونی دوست داشتن خود یه عشقه ... عزیزم الان که دارم اینا را برات می نویسم ساعت سه نیمه شب است... دارم به تو وعشق تو فکر می کنم دارم به عذابی که توی این مدت بهت دادم فکر می کنم... تو خیلی خوبی که منو تحمل کردی... من نمی دونم چطور باید این همه خوبی وگذشت تورو جبران کنم وقتی فکر می کنم که چقدر عشقم رو تحت فشار های روحی گذاشته ام عذاب وجدان بدنم رو می سوزونه... من به تو خیلی بد کردم... من اکه عاشق خوبی بودم تا این حد برای ماندگاری این عشق پافشاری نمی کردم... وعزیزم رو ازاد می گذاشتم تا خودش تصمیم بگیره... من خیلی بد هستم... خیلی شرمنده ات هستم/// می دونی تصمیم گرفتم تا وقتی که خودت بخوای یه دوست خوب برات باقی بمونم /// یه دوست که همیشه کنار عزیزشه چون من نمی خوام تورو از دست بدم/// از دست دادن تو یعنی از دست دادن نفس هایم از دست دادن امیدوم به زندگی/// از دست دادن خاطراتم/// می دونی من خیلی دوستت دارم/// واز این به بعد نمی خوام کسی رو که دوستش دارم عذاب بدم /// پدر راست می گه من اگه عاشقت باشم برای عشقم باید گذشتها داشته باشم... در صورتی که من خودخواه بودم که فقط تورو برای خودم می خواستم در صورتی که به خواسته تو توجهی نداشتم/// ولی ای کاش می شدکنارم بودی //ای کاش می شد عمرمن بودی/// ای کاش شیشه ی عمر من توی دستهای لطیف تو بودکه با یه نگاه قشنگت می شکست وصدای شکستنش گوش قسمت رو کر می کردکه چرا اینچنین برای من قسمت رقم زده/// ای کاش ابروهای کمانی ات طناب پل صراط بودتا با با یه عشوه تو تا قعر جهنم سقوط می کردم... ایکاش لبهای کوچک وقشنگت غنچه رزی بودتا با بوسه ی پروانه ها خاری توی قلب من فرو می رفت ومنو در اعماق سوزش اشک شمعها به آتش می کشید/// تو نمی دونی چه می کشم وچه ها باید بکشم/// ولی بدون دیگه هرگز حرفی از عشقت نمی زنم/// دیگه ناله های شبانه ام را ستاره ها نمی شنوند/// دیگه بغض ترک خورده ام به گوش قلبم هم نمی رسد....فقط سکوت می کنم وبه تماشایت می نشینم... وازدیدن خوشبختی تو دلشاد می شم و به قلب سرگردانم چنگ می زنم واجازه نمی دهم لحظه بطپدتا از صدای طپیدن اون عشقم عذاب نکشد... فقط قول بده هرگز منو فراموش نکنی /// فقط قول بده حتی یک روز منو از خودت بی خبر نگذاری یه سلام تو یه دنیا برای منه عاشق کافیه/// دوستت دارم وبدون تا وقتی حلقه ازدواج رو توی دستهای ظریفت نبینم هرگز چشمان منتظرم به دنبال هیچ دختری نخواهد بود/// ........غم اگر ترکم کند..... تنهای تنها می شوم به خدای قسمتها سپردمت وازش با اشک واه می خوام پشت وپناهت باشه وزیبا ترین قسمت رو برای عشق من بخواد/// دوستت دارم // فراموشم نکن نامه اش را خواندم وبی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد... وصدها بار خوندمش وگریه کردم گریه فقط به خاطر عشق ناکام ودر مانده اوم گریه به خاطر خودم که چرا نتونستم این مجنون رو با آغوش باز قبول کنم/// لیلقت می خواست که من نداشتم/// ایمیلشو برای محسن فرستادم محسن خوشحال بود که بالاخره ابراهیم متوجه شده که اشتباه کرده وبهم تبریک می گفت ولی من دلم تا مدتها گرفته بود نمی دونم چرا ولی بدجوری بهم ریخته بودم/// هرروز برای ابراهیم اف می زاشتم ویا وقتی با هم چت می کردیم سعی می کردیم همه چیز رو عادی نشون بدیم وتا حالا هم با هم ارتباط داریم ومحسن هم می دونه ومدام ساز مخالفت می زنه که بهتره ابراهیم رو فراموشش کنم واینقدر زجرش ندم... ولی ما به هم قول دادیم برای همیشه یه دوست خوب برای هم باشیم//// ولی متاسفانه سه هفته قبل بود که از محسن ایمیل داشتم این یه شروع تازه بود بعد از دوسال آشنایی ما محسن دیگه نتونسته بود عشق پنهانش رو بیشتر از این مخفی نگه داره .... به خدا اصلا باورم نمی شه که محسن عاشقم شده... خودش می گه یک سال هست که دل به من داره ولی نمی تونسته به زبون بیاره ولی دیگه تحمل نداره عشقشو مخفی نگه داره اون فکر می کنه چون دانشجوی صنایع صنعتی شریف تهران است من حاضرم با اون ازدواج کنم/// براش نوشتم من هنوز گمشده ام رو پیدا نکردم وهرگز هم دوست ندارم گم شده ام رو از داخل اینترنت وچت پیدا کنم ... اصلا فکر این که همسر آینده من دوست اینترنتی باشه حالمو از خودم بهم می زنه....... خیلی سعی کردقانعم کنه ولی وقتی دید نسبت به اون بی توجه شدم ومثل قدیم دیگه براش حرف نمی زنم ودرد دل نمی کنم سعی کرد دیگه چیزی نگه وخدا را شکر تا حالا آتیش بس است وفکرم مدتی هست ارومه وبعد از موضوع ابراهیم سعی کردم هر دفعه با کسی چت می کنم خیلی دوستانه وخواهرانه باشه ومدام کلمه برادرم رو تکرار می کنم تا طرف مقابل از کلمات عادی ومحبت آمیز من سوء استفاده نکنه////ابراهیم هنور دوست داشتنی ومهربان همیشه با آغوش باز منتظرم است وبا زیبا ترین کلمات حضورمو خوش آمد می گه ولی دیگه از عشقش حرفی به زبان نمی یاره... چند باربا ای دی های مختلف با اسمهای دختررفتم اذیتش کردم ولی هرگز جواب نمی ده حتی جواب سلام ولی تا اسم منو می بینی با شیفتگی همیشگی پذیرای وجود نالایقم می شه...ومن به عشقش احترام می زارم ولی بازم می گم اون گم شده من نیست...نیست...نیست خوب اینم از عشق اینترنتی من که امیدوارم هرگز کسی گرفتارش نشه...

غم اگر ترکم کند     تنهای تنها می شوم

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی




نویسنده : کورش ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۳

 

خووب اینم از قسمت سوم..دیگه داره سوزناک میشه...

 

 

 

 

خوب حالا توی تصمیمی که گرفته بودم دودل شدم

راستش تصمیم گرفته بودم بهش بگم

 که دیگه نمی خوام باهات ارتباط تلفنی داشته باشم

 ومثل بقیه می خوام باهات دوست باشم

 اونم یه دوست اینترنتی خوب وسالم

ولی با مریضی که اون داشت

 نمی دونستم باید بهش بگم یا نه

 

فردای اون روز بهش تلفن زدم

 وحالشو پرسیدم گفت که با دارو درد کمتری داره

خوب سعی کردم باآرامش وخونسردی باهاش حرف بزنم

قبلا زیاد اصرار می کرد که همدیگرو ببینیم

 ولی من قبول نمی کردم بهش گفتم

 تو با دیدن عکسم وقتی اینطور دیوونه شدی

 اگه خود منو ببینی دیگه دست از سرم برنمی داری

 ولی اون روزی هزار بار اصرار می کرد

 ولی من قبول نمی کردم ولی فردای اون روز وقتی شنیدم

 اون بیماره بهش پیشنهاد دادم که می خوام ببینمش

اصلا باور نمی کرد وبی اختیار از این حرفم عصبانی شد

وگفت من به ترحم تو نیازی ندارم...

.چرا قبل از این که از بیماری من چیزی بدونی

 هرچی اصرار می کردم قبول نمی کردی

ولی از دیروز تا حالا که از بیماریم بهت گفتم..

اخلاقت یه دنیا با من فرق کرده گفتم

 خوب من می خوام قبل از عملت ببینمت

 

وهرچی اصرار کردم با لجبازی قبول نکرد

 ومنم دیگه اصرار نکردم....

به خاطر بیماریش هرروز بهش تلفن می زدم

 وحالشو می پرسیدم

 ونمی دونستم احمقانه ونااگاهانه این عشقی که

توی سینه ی بیچاره ی او جمع شده عشقی لاعلاج می شه

وفقط من با ازدواج می تونم علاجش کنم...واین غیر ممکن بود//

 

برادرش جواد از عشق برادرش نسبت به من می دونست

 وهروز به چت می اومد واز من می خواست

 برادرشو اذیت نکنم وبه عشق وعلاقه ی او احترام بزارم

یه روز صبح به چت رفتم

 که دیدم جواد برام پیغام گذاشته که

ابراهیم صبح ساعت شش صبح عمل داشته

 ولی به خاطر روحیه ی من چیزی به من نگفته

 تا ناراحت نشم خیلی نگرانش بودم

به جواد تلفن زدم وبعد از احوال پرسی بهم گفت

 که از وقتی که ابراهیم بهوش اومده اصرار داره

که اونو مرخص کنند می گه نمی تونه تا فردا صبر کنه

 وبیمارستان رو روی سرش گذاشته

 ودکتر بالاخره قبول کرده که بعد از ظهر ابراهیم رو مرخص کنه

 پس بعد از ظهرابراهیم مرخص می شه

 وتو می تونی بعد از ظهر تماس بگیری وبا اون حرف بزنی

از این که ابراهیم بدون خبر به من بیمارستان رفته بود

 ازش دلخور بودم بعد از ظهر ساعت شش غروب

 به ابراهیم تلفن زدم وهمین که تلفن یک زنگ خورد

 سریع گوشی رو برداشت انگار بی صبرانه منتظر تلفن من بود

 خیلی سعی می کرد جلوی من قربون صدقه نره

 چون می دونست از این خاله زنک بازی ها بدم می یاد

خوب ولی کلمات دوستت دارم

تو عزیز منی از دهانش خارج نمی شد...

 ومنم با سنگ دلی فقط گوش می دادم

 حتی یادم نمی یاد یک بار بهش گفته باشم دوستت دارم

با این که واقعا دوستش داشتم

 ولی دوست داشتن من عشق نبود

مثل خواهری بود که برادرش را دوست داشت

 ولی اون نمی خواست بفهمه...

بعضی موقع که می دیدم

اون زیاد توی دوست داشتن افراط می کنه عصبی می شدم

 وباورتون نمی شه هرگز با همچنین دوست داشتنی

برخورد نداشتم وحتی جایی هم نشنیده بودم

راستش چند بار با حرفام تحقیرش کردم

 وزیاد تحویلش نمی گرفتم ولی او براش رفتارم مهم نبود

 یعنی مهم بود ولی از دوست داشتن زیاد

با مهربانی ومحبت برخوردم را نایده می گرفت

 بی نهایت دوستم داشت ومنم دوستش داشتم

 وفقط می خواستم مثل یه دوست خوب در کنارم باشد

 بدون این که در مورد من وازدواج با من فکر کند...

 

 

ولی او فقط حرف خودش را می زدوکلافه ام کرده بود...

من یکشنبه ها همیشه تا صبح چت می کردم

وبه قول مامان یک شب را تا صبح شب زنده داری می کردم

 وابراهیم این موضوع رو می دونست

 ومی دونست که هفته ای یک شب تا صبح شب زنده داری می کنم

ازش خواستم خوب استراحت کند تا سریعتر خوب شود

ولی ساعت یک شب بود

که اون با این که تازه از عمل جراحیش گذشته بود وارد مسنجر شد

 من با دیدن اسمش چراغموخاموش کردم

 تا شاید ببینه من نیستم بره استراحت کنه

 ولی اون هر ده دقیقه وارد مسنجر می شد

 وبرام پ م می داد ومی پرسید عزیزم کجایی

 امشب چرا نیستی اگه اومدی پ م بزار تا با هم چت کنیم

ولی من جوابشو نمی دادم

تا فکر کنه نیستم وبره بخوابه

ولی اون با تمام عشق وعلاقه ای که در قلب مهربونش داشت

 هر ده دقیقه واردمی شد ووقتی می دید من نیستم

دوباره پیام می گذاشت ودوباره می رفت

اون شب با سعید چت می کردم بچه خوبی بود

 وبیشتر کمک وبلاک ازش می گرفتم

 واونم از دختری برام حرف می زد که دوستش داشت

وراهنمایی از من می خواست

در صورتی که نمی دانست

خودم به یه گروه هزار نفره برای کمک احتیاج دارم

تا منو از دست این مرد دوست داشتنی نجات بده

 ساعت پنج صبح بود

 که ابراهیم هر ده دقیقه سرک می کشید

وشاید هزار بار اومد سر زد ورفت وجدانم عذابم می داد

 ساعت پنج ونیم بود که بازم ابراهیم اومد

وبا ناراحتی نوشت عزیزم الان ساعت پنج ونیمه

پس کجایی بی اختیار براش نوشتم

کوفت درد مرض اخه تو چته

چرا از اول شب تا حالا اینقدر برام پ م می زاری

هزار بار اومدی ورفتی اخه از جون من چی می خوای

همین که نوشته هامو دید نوشت

سلام عزیز بی معرفت یعنی تو توی مسنجر بود وجوابمو نمی

دادی باخشم نوشتم اره

 دیدم که هزار بار اومدی ورفتی اخه چرا استراحت نمی کنی

 مگه تو امرو عمل نداشتی اخه چه مرگته

با شیدایی که توی نوشته هاش به چشم می خورد نوشت

 که تورو خدا ویس بده تا صدای نازتو بشنوم

کلافه شده بود م وتا ساعت هفت صبح با هم چت کردیم

 وحرف زدیموبالاخره گذشت

تا این که بدون توجه به عواقب حرفم با مادر این مسئله را در میان

گذاشتم خدای من مادر وقتی فهمید

 که من با چه کسی دوست شده ام داشت دیوانه می شد..

.بهش حق می دادم چون من بهترین خواستگارها را داشتم

 از دکتر که پسر خاله ام بود گرفته

 تا مهندس که دوست داداشم

که چند بار همراه داداش به ایران آمده بود

وحالا یه پسر بیکار ولی عاشق پیشه

 می خواست دل دختر یکی یک دونه ی مادرروازش بقاپه

مادر داشت دیوونه می شد

وکلی به من حرف زد وحتی فحش داد

که چرا با هرکسی چت می کنم

واز اون به بعد هردفعه می خواستم چت کنم

 مامان کنارم می نشست ووقتی ابراهیم می آمد

 وبا کلمات قشنگش منو افسون خود می کرد

 مادر عصبانی می شد

وناگهان کامپیوتر رو از برق همانطور که روشن بود خارج می کرد

 واجازه نمی دادچت کنم.................

 

 

وهمین باعث شد که مادر تصمیم بگیره

 منو چند روزی به شمال پیش خاله ام بفرسته شهرستان

 که نه کامپیوتر در دست رس داشتم ونه تلفن...

.خوب منم قبول کردم وبدون این که به ابراهیم چیزی بگم

 راهی شمال شدم واصلا هم عین خیالم نبود

 ونمی دونم چرا اصلا دلم هم برای کسی تنگ نشد....

 بعد دوهفته از شمال برگشتم

اصلا حرفی از ابراهیم به میان نمی اوردم

 وباورت نمی شه اصلا فراموش کردم

 که کسی در یه گوشه ی دنیا برام بی قراره

 وتوی این دوهفته نه اب خورده ونه غذا....

وصبح تا شب فقط پشت کامپیوتر نشسته

 تا نشونی از کسی پیدا کنه که

 اصلا عشق وعلاقه حالیش نیست واصلا به این چیزا فکر نمی کنه///

 

فردای اون روزبه اینترنت وصل شدم

 واول سراغ اخبار روزسیاسی رفتم

خوب چیزایی نوشته بود که کلی اعصابم را بهم ریخت

بعد مسنجر رو باز کردم...

خدای من چقدر ایمیل وچقدر آف لاین از ابراهیم داشتم

با بی توجهی

 

شروع به خوندن کردم وبه نوشته های اون پوزخند می زدم

آخه به خدا هیچ احساسی به اون نداشتم

 وتمام رفتار من نسبت به اون مثل یه دوست خوب بود

ولی این دیوونه نمی خواست باور کنه

با چراغ خاموش وارد مسنجر شده بود

م ونگاهی به لیست مسنجرم انداختم چراغ ها خاموش بود

به ساعت نگاه کردم هفت صبح بود..

.وبلاکمو کمی نگاه کردم ونظرات بچه هارا مرور کردم

 بعد وقتی دیدم کسی توی مسنجر نیست

چراغ رو روشن کردم وخواستم وارد روم نشستی با شاعرا بروم

 که همین که چراغ رو روشن کردم

 ناگهان پ م ابراهیم برام اومد که با ناباوری نوشته بود

 (وای خدای من درست می بینم توهستی )

 خدای بزرگ شکرت من عشقمو ازت خواستم وتو منو نامید نکردی

اه از این طور حرف زدنش حالم بهم می خورد

سلام کردم وگفتم از کی ا مدی چرا با چراغ خاموش اومدی

خواست ویس رو روشن کنم

 با بی حالی وبی رقبتی ویس رو وصل کردم

 وهمین که ارتباط وصل شدم

 با صدای من زیر گریه زد وقتی گریه کرد وجدانم ناراحت شد

 به قول فریبا وجدان درد گرفتم

با ناراحتی گفتم ابراهیم تورو خدا عذابم نده

 چرا خودتو به خاطر من که لیاقتت این عشق پاک رو ندارم

 اینقدر عذاب می دی من لایق این عشق پاک نیستم

 اون با صدای بغض آلود گفت تورو خدا این حرفو نزن

تو لایق بهترین عشقها هستی

تورو خدا اینقدر زجرم نده بزار ببینمت بذارکنارت باشم...

با حالتی کلافه گفتم

بابا دست از سرم بردار خدا این آدم کنه از کجا پیداش شد

که منه بیچاره گرفتار شدم

با بغض گفت تورو خدا تحملم کن

به خدا به تما کائنات خوشبختت می کنم

گفتم: ابراهیم تو نمی تونی با من خوشبخت بشی

 من وتو اصلا وصله هم نیستیم

ای خدا می بایست به کی می گفتم..؟

.اخه من و پدر آخوند اون.....؟ من وچادر گذاشتن...؟

 من وحزب الله....؟ من واون پایین شهر زندگی کردن..؟

 آه خدا یا چرا نمی خواست حرفمو باور کنه....

 

خوب اگه گفی نوبت چیه...؟

 نوبت نظر دادن..!

 

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی




نویسنده : کورش ; ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ۱۳۸۳

 

خوب اینم قسمت دوم داستان...

.حالا خیلی بیشتر در جریان قرار میگرید...

 

 

 

.....وفردای اون روز بهش تلفن زدم

 وخودش از لرزش صدام فهمید که چقدر منو تحت فشار قرار داده

 که مجبور شدم بهش تلفن بزنم.....

 وگفت این لرزش صدا براش یه دنیا ارزش داره

 چون با یه دختر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ول کن دیگه زیاد از خودتعریف می شه

 ولی حرفای ابراهیم بود ونه حرف من

 دوهفته از آشنایمون می گذشت

ابراهیم سرکار نمی رفت صبح تا شب پشت کامپیوتر نشسته بود

 که با من چت کنه هر روز برام اف می زاشت

وگله می کرد که چرا بهش تلفن نمی زنم

 وبا اصرار هاش منو وادار می کرد

که به مخابرات بروم وتماس بگیرم...

خوب از حق نگذریم منم بدم نمی اومد باهاش حرف بزنم

 چون حرفای بسیار قشنگی می زد

 وبا این که تحصیلات بالایی نداشت ولی بسیار مطالعه داشت

 وخیلی می فهمید ومی دونست....

ومن بیشتر مشکلات کامپیوتری که داشتم

 از ابراهیم راهنمایی می گرفتم

. واو با جان ودل از من دریغ نمی کرد

 ولی با سیاست می خواست بهش تلفن بزنم

واز طریق تلفن به من یاد بدهد

چند تایی از عکسهای خودشو برام فرستاد

 سر بسیار خوش صورت وجذابی بود ..

ومی تونست توی دل هر دختری به راحتی جا باز کنه

ولی وقتی از من پرسید که چطورم خوشگل هستم یا نه

 با بی تفاوتی جواب دادم هی بد نیستی.....

تعجب کرده بود می گفت بی انصاف نمی تونی بهتر از من تعریف کنی.

...واصرار کرد من عکس خودمو براش بفرستم

اول قبول نکردم ولی اینقدر اصرار کرد که

 مثل همیشه تسلیم شدم

ویکی از عکسهای با مقتعه که برای امتحان ورود به جلسه زبان گرفته بودم

 را برایش ایمیل زدم

 خوب وقتی ایمل زدم اون بیشتر از قبل توجه بیش از اندازه ای به من کرد

 طوری که دیگه کاملا منو متعلق به خودش می دونست

 وقتی کمی دیر جوابشو می دادم ناراحت وعصبی می شد

 که چرا دیر جوابشو می دم نکنه که دارم

 با شخص دیگه ای چت می کنم...تا ااینکه خودش بدون اجازه من

 یه ای دی شخصی برای من درست کرد

 وخواسته بود من واون فقط با اون ای دی چت کنیم..

.ولی من قبول نکردم منی که مغرور بودم

وگردنم با این حرفا خم نمی شد

با تاثیر جادوی زبونش کم کم داشتم به اووابسته می شدم

 ولی اینو بگم همین که من کمی عصبانی می شدم

 ابراهیم خیلی سریع کوتاه می اومد وکاری می کرد تا اروم بگیرم..

.یادم می یاد یه روز که تلفنی با هم حرف می زدیم

 او عصبانی شد وتهدید کرد که

 حق ندارم به جز اون با کسی چت کنم

چون اوهم تمام دوستان اینترنتی خودشو به خاطر من کنارزد ه

 وفقط با من چت می کنه ومی خواست منم همین کارو کنم

 بهش گفتم نمی تونم دوستای خوبی مثل علی ویا محسن رو

 که دوسال می شه با هم چت داشتیم

 وقبلا فعالیت های سیاسی با هم داشتیم رو نادیده بگیرم.

ولی ابراهیم قبول نمی کرد

وناگهان از دهانش پرید وگفت

 یا فقط با من چت می کنی ویا اگه نمی خوای اونا رو فراموش کنی

 دیگه منو باید نادیده بگیری یا من ویا دوستان اینترنتیت

منم که از سماجتهای اون کلافه بودم بهش گفتم

 تو اصلا مهم نیستی وچون غیر منطقی حرف می زنی

من دوستانمو انتخاب می کنم واونو کنار می زارم

وای خدای بزرگ من اصلا فکر شو نمی کرد م

این مرد33 ساله با گفتن این حرفم زیر گریه بزنه

 واونجا بود که من عمق عش وعلاقه ی اونو متوجه شدم

 وفهمیدم که دارم چه اشتباه بزرگی می کنم.

 چون من اصلا قصد ازدواج با اونو که یک دنیا

 از نظر خانواده وفرهنگی با هم فاصله داشتیم دا نداشتم

قلبم فرو ریخت داشتم نااگاهانه با احساس یه مرد بازی می کردم

.اروم گفتم ابراهیم تو داری گریه می کنی

 ابراهیم با هق هق مردانه گفت من خیلی دوستت دارم

 نمی تونم بدون تو زندگی کنم.

 باشه من غیرت وتعصب رو به خاطر تو کنار می زارم

 فقط تورو به خدایی که می پرستی

منو مثل یه کاغذ مچاله شده کنار ننداز

 نمی دونستم باید چکار کنممونده بودم

خدایی چطور بهش یگم که دوستی من یه دوستی ساده است

ومن اصلا در مورد ازدواج با اون فکر نمی کنم.

 داشتم اروم باهاش حرف می زدم

 که دیدم صدای ابراهیم همراه با یه درد بیرون می آید

 پرسیدم چی شده احساس می کنم ناراحتی

 چیزی شده یا نهابراهیم گفت

من می خوام با فریبا حرف بزنم...گفتم در مورد چی ؟؟؟

 گفت در مورد خودم چیزی هست که

 من نمی تونم بهت بگم می خوام به فریبا بگم وفریبا بهت بگه؟؟

 اخمهام توی هم رفت وگفتم به خودم بگو

 قبول نکرد منم چون دیرم شده بود چیزی نگفتم...

 غروب بود که به اینترنت وصل شدم ودیدم

 طبق معمول ابراهیم منتظرم است

 بعد از سلام واحوال پرسی بهش اصرار کردم

 بهم بگه که چی می خواد به فریبا بگه

قبول نکرد منم با عصبانیت گفتم که دیگه باهاش حر ف نمی زنم

 واون به دست وپا افتاد وقبول کرد

 که بهم بگه وبا کلی ناراحتی ومعذبی گفت

که بیماریش خطرناکه ودیروز دکتر بهش گفته سرطان پروستات داره

 خدای من نمی دونید وقتی اینو به من گفت

 چه حالی شدم احساس کردم تمام دنیا رو روی سرم خراب کردند

بغض روی گلوم نشست ونتونستم باهاش چت کنم

 واز سایت خارج شدم اونشب تا صبح خوابم نمی برد.

..بدجوری دلم گرفته بود وفکر اینکه دوست خوبی مثل اون

 اینطور گرفتار بیماری شده واقعا ناراحت بودم

 فریبا می گفت من عاشقش شدم

ولی فکر نکنم عاشق بودم

من فقط دوستش داشتم من ادم رویایی نبودم...

 

این داستان ادامه دارد..

 

 

این بار بیشتر از قبل بترکونید!

 

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی




نویسنده : کورش ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۳

خووووب...اینم از داستان عشق اینترنتی...که وعده داده بودم...

داستن به قلم خود صاحب داستان هست...فقط من شکلک اضافه کردم!

 

 

تعریف می کنم داستان خودمو داستانی که شاید

 اگه خواننده ها بخونند از من متنفر بشند

 ولی خوب من اعتقادات خودمو دارم وداشتم

 که می بایست اینطور می شد خوب تعریف می کنم

اخه از کجا بگم اول ازخودم می گم

 من ؟؟؟؟هستم سال دوم هنرهای زیبا

 ورشته ی اصلیم مینیاتور است.

یک سال قبل عزیزین شخص زندگیمو

که همیشه باعث سربلندیم توی دوست وآشنا بود

 رو از دست دادم منظورم عشقم پدرم است..

.این عزیزکه من آقا جون همیشه صداش می زدم

 وکیل پایه یک دادگستری بود

که همیشه نصیحت ها وپند واندرزهاش

 مثل یاقوتی زیبا به گوشم آویزان می کرده ام...

مادر قشنگم هم مدیر یه مدرسه دولتی دخترانه است....

یه برادر خوشگل ومهربون دارم که مهندس شیمی است

 که الان در حالا حاضر همراه همسر

وبچه های خوشگلش آلمان زندگی می کنه

 ومن بدون دروغ هرروز باهاشون در ارتباط

تلفن ویا ایمیل هستم خوب از خودم گفتم

 وحالا چطور داستان را برات تعریف کنم.

 

 

 شش ماهی می شه که مسنجر رو از دوستی یاد گرفتم

. قبلا زیاد داخل چت نمی شدم

وفقط به مسائل سیاسی توجه داشتم

 وتازه ترین اخبارها رو ازاین طریق دریافت می کردم

 وچون کمی توی دانشگاه

فعالیتهای غیر مستقیم داشتم چند باری گرفتار شدم

 وبعد از این که چند جراحت کوچک توی صورتم

 به وجود آوردند صلاح را در این دیدم که

 الکی خودمو درگیر چیزی که به من مربوط نیست نکنم

 چون از من کله گنده تر ها هم نتونستند؟؟؟؟؟؟؟

وای زیاد وارد این مسائل نمی شم

که باور کنید بلایی که سرم اوردند

رو هرگز نمی تونم دوباره تحمل کنم.

 تا یک ماه صورتم شبیه منگلها شده بود

و ورم داشت بگذریم....

خوب داشتم می گفتم

برای اولین بار همراه دختر عموم فریبا

 داخل مسنجر شدم

راستش اول زیاد از دنیای مسنجر خوشم نیومد

 آدمهای جورواجوررومی دیدم

 با فکر های مختلف که روحیاتشون اصلا با من یکی نبود

 سعی می کردم با دخترها چت کنم

ولی مگه یه دختر جواب منه بیچاره رو می داد

 وقتی زیاد گیر می دادم با خشم می گفتن

د که دست از سرشون بردارم

 چون می خوان با دوست پسر اینترنتی شون صفا کنند

وای یکی هم اومد سلام داد به نام مژگان خوشحال شدم

 وذوق زده بهش سلام کردم

 همین که خودمونو معرفی کردیم

 بعد از نیم ساعت گفت که دوست داره با من سکس چت کنه

 مغزم سوت کشید

 نمی دونستم چی بگم لال شده بودم

حالمو بهم زد این دیوونه ی احمق

 بهش گفتم دیگه نمی خوام باهاش حرف بزنم

 در این نیم ساعتی که با مژگان چت می کردم

 پسری به نام رابین هودمدام برام پ م می فرستاد

 ومن پ م اونو جواب نمی دادم

 واون با سماجتی خاص اصرار داشت جوابشو بدم

وقتی مژگان اینطور با من حرف زد

 تصمیم گرفتم با این بیچاره

 که نیم ساعت تموم ول نمی کرد

 والتماس می کرد تا حرف بزنم

 ولااقل جواب سلامشو بدم چت کنم

 خوب منم بعد نیم ساعت بهش جواب سلام دادم..

..وای نمی دونی چقدر خوشحال شد

 تشکر می کرد که بالاخره به رحم اومدم

 وجوابشو بهش دادم

ولی نشون به این نشون که اون منو

 تا ساعت پنج صبح بیدار نگه داشت

 ومدام حرف می زد

صبر کنید کمی از اون براتون بگم

اسمش ابراهیم تا سوم راهنمایی خونده بود

 پدرش آخوند بود که فال قرانی هم می گرفت

خونشون هم یکی از همون پایین شهر ها

که نمی دونم کجاست 

 خلاصه این که پسر بسیار خوب وآقایی بود

 وبسیار هم راستگو وشدیدا از دروغ متنفر بود

 وهمین برای من کلی ارزش داشت

 33سال هم سن داشت وهنوز هم بیکار بود

 وبعضی موقع با ماشین پیکانی که داشت

 مسافر کشی می کرد...

خوب منم طبق معمول بیوگرافی خودمو بهش دادم.

.. وچون ابراهیم بسیار بچه خوب وسالمی بود

 به صحبت هاش گوش می دادم

اصرار داشت که شماره خونه رو بهش بدم

 ولی چون پدر نداشتم

 وهمیشه جوری زندگی کردم که دوست نداشتم

 حرمت وشخصیت پدر توی دوست وآشنا

 به خاطر نادانی من به خطر نیفته این کارو نکردم

.وواقعا اصلا اهل این جور مسائل نبودم

 وهرگز به خاطر ندارم که با پسری ارتباط داشته باشم..

.چون اینقدر پدر منو مغرور به خود تربیت کرده بود

 که هر کسی را لایق هم صحبتی با خودم نمی دیدم

 از حق نگذریم در برابر جنس مونث خودم

 همیشه فروتن ومهربان بودم

وارزش زیادی برای دوستان خودم قائل هستم

 ولی در برابرمذکر همیشه با غرور وسربلندی

 قد علم می کردم

.حتی توی دانشگاه چنان برخوردی دارم

 که همه احترام زیادی برای من قائل هستند

ومنو به اسم کوچیک صدا نمی کنند

واین از تربیت درست پدرم می دونم

 ابراهمی وقتی دید من اصلا توجهی به اصرارش ندارم

 خواهش کردکه من بهش تلفن بزنم ...

وای خدای بزرگ این پسر ول کن ماجرا نبود ..

.می گفت از برخورد ورفتارت خوشم اومده

 ونمی تونم توجهی نداشته باشم..

.بهش گفتم

من تا حالا توی عمرم با پسری تلفنی حرف نزدم

می گفت تورو به کلمات قران بهانه نیار

 وبرای یک بار که شده امتحان کن

 من از اون طور پسرانیستم

می گفتم باید منو به چشم خواهر ببینی

 قول داد که همینطور هم است

هر چی گفتم اون جور دیگه ای التماس می کرد

ساعت پنج صبح بود که دیگه داشتم می مردم

 وبا هزار خواهش وتنما رفتم خوابیدم

فریبا هم فضولیش گل کرده بود

 پا به پای من کنارم نشسته بود ونگاه می کرد

.فردا ساعت یازده بود که از خواب بیدار شدیم

 اصلا دوست نداشتم به ابراهیم تلفن بزنم

 ولی چون قول داده بودبایستی تلفن می زدم

...قلبم توی دهنم بودمن وفریبا به مخابرات رفتیم

 چون می ترسیدم شماره ی ما روی تلفن اون بیفته

 وخر بیار وباقالی بار کن !

چون اصلا دوست نداشتم حرمت وحریم پاک خونه

 با اشتباه من آلوده بشه

وقتی داشتم شماره می گرفتم

دستم به وضوح می لرزید...

همین که دوتا زنگ خورد

 سریع گوشی رو توی دست فریبا گذاشتم

 والتماس کردم با ابراهیم حرف بزنه

فریبا ناچار قبول کردوخودشو به اسم من معرفی کرد

یک ربعی با هم حرف زدند

 وفریبا گوشی رو گذاشت وگفت:

 وای خدا این پسر چقدر وراج هستش

 اصلا حرف کم نمی یاره

وانگار با اصراراز فریبا خواسته بود

 فردا هم بهش زنگ بزنه

 وفریبا هم قول داده بود که تماس می گیره

بالاخره غروب بود که وارد مسنجر شدم

 که دیدم چراغش روشنه

توجهی نکردم.

ولی همین که وارد شدم اون بهم سلام داد

جوابشو دادم وابراهیم تشکر کرد

 که امروز صبح بهش تلفن زدم

منم گفتم خواهش می کنم قابلی نداره

وباز دوساعتی مغز منو توی هاونگ کوبید وکلی حرف زد

 ...نمی دونم این همه حرفای قشنگ وزیبا

رو از کجا بلد بود که آدمو محو صحبتاش می کرد

....فردا صبح هم از فریبا خواستم تا با تماس بگیرد

 واو با اصرار من قبول کرد

 ولی اون روز پنج دقیقه بیشتر حرف نزد

 وبهانه آورد که کلاس دارد ونمی تواند حرف بزند

فردای آن روز که فریبا به جای خودم

برای تلفن زدن به ابراهیم فرستاده بودم

 دیدم بعد از نیم ساعت فریبا خونه اومد وگفت

 که دیگه نمی تونه نقش منو بازی کنه

 وحقیقت رو به ابراهیم گفته

 وابراهیم خیلی ناراحت شده

وگفته من می خوام با کسی صحبت کنم

 که روز اول با اون چت داشتم

 اون دختری که مغرور بود

 ومنو با رفتارش تحت تاثیر قرار داده بود

فردای اون روز که داخل مسنجر شدم

 ابراهیم وارد شد وخیلی از دستم دلخور بود

نمی دونستم چی بهش بگم

  بهش گفتم که من اینطور دختری نیستم

 که بتونم با پسری راحت ارتباط برقرار کنم .

او خوشحال می شد وقتی من اینطور حرف می زدم

می گفتمن تورو ستایش می کنم

چون با این که تو یکی یک دونه خانواده ات هستی

 و مادر ت هم زیاد بالای سرت نیست

 که مدام مراقبت باشه با این حال خیلی خوب تونستی

 حفظ شخصیت وآبرو کنی

ومن رفتار تو رو ستایش می کنم

 وبیشتر جذب رفتارت می شم....ای

ای خدا نمی دونستم باید چکار کنم .

.پسر خوبی بود

ولی زیاد برای حرفاش سماجت به خرج می داد

وبالاخره با اصرار خواست من بهش تلفن بزنم

قبول کردم...................

 

 

این داستان ادامه دارد....

نظردونی رو بترکونید..!

که صاحاب داستان پشیمون نشه ها.!

 

 




کلمات کلیدی :عشق اینترنتی